_

 
       

 

 
       

 صفحه‌‌ی شعر هفته نامه‌‌ی ایرانیان (چاپ واشینگتن دی. سی )

 
           
       

گزینه‌‌ی صمصام کشفی

 
       

 

 
 

 

 

 

 
 

هفته نامه‌‌ی ایرانیان جمعه ها  منتشر می شود

   

    شماره‌ی ۸۳۱ ـ جمعه ۱۳ اسفند ۱۳۹۵

  No. 831 - Friday 3 March 2017

 
 

 

 

 

 
 

 تارنمای صمصام کشفی

       

 

تماس با صفحه‌‌ی شعر

 

جواد مجابی

دو شعر

 

۱

صدسال از " استبداد صغير"  گذشت

      

بي پناه تر از آزادي ام

وقتي كه ادعاي‌اش مي كني

مبتذل تر از منشور قانون

در جعبهی مرصع  دروغ .

فعل گذشته‌یي را صرف كرده‌اي

كه آينده‌‌یي براي‌اش نساخته‌اند .

آسمان‌ات تكه استخواني به اشتهاي سگان بازاري .

جامه‌یي هستي 

 كه بر بالاي ابليس نيز

 ناساز و بي بهاست .

تكه پارهی ترم از كلمات مردم

در آسياب آروارهی هرزت .

 

۲

در رواق تيره انگاري 

 

به ابر هاي بهاري  اعتماد كن

 به من نه !

عقاب گشتن گنجشگان را باوركن

 مرا نه !

دراستخوان پوسيده گان ميدان  

                پدر را  به ياد آر !

لب خند را تنها لب خند مشمار !

نتواني نگاه داشت مرا

چون شن ازغربال و آب ازميان انگشتان ات .

 

دوشنبه ۱۳ اردیبهشت ۱۳۸۹


 

هوشنگ چالنگی

من که بمیرم  ماه را بچر

 

پذیرفتم

از کلاله ی آتش

مرغی به جا بماند      

 دانه چین

اما با زخم های من

نمی‌دوی ای ماه!

پذیرفتم

کلاه از کوه برگیرم و

فَوَرانِ غول را تماشا کنم

اما مرغِ یخ  موی ام را تنگ می کند

و این زنگوله را

که ماه به خونِ من آویخته

جایی که دشت باشد و دشت

تکان خواهم داد.

از ابر

از ابر . . . تا همهمه ی باران

چه نوکِ چیده یی دارم

 که مجبورم کرده است

آب در منقار با اختران بگذرم

 دیگر نه خواب . . . نه مرگ

که طنینِ کلاغان در تنگنای ام

سمور!

من که بمیرم  ماه را بچر . 

بتول عزیز پور

از اختیار می گویم

 

دست ها

پاسداران حنجره

و آسمان من

این تکه ی ابر

و آسمان من

این تیره ی اندوه

از کجا می آیم

از کجا می آیم

که هاویه را

خوشی از عشق می دانم

وبلی

 را

نشانه ی شکست

الست بربکم 

الست بربکم

الست بربکم

از زنجیر آینه ام برهانید

خواب -

این سکر ملال

زانوان تردیدم را

خواهد ربود

از زنجیر آینه ام برهانید.

این عشق

دلی دیگر می خواهد

تن من بوی خاک می دهد

و بازوانم

رهین نگاهی است

که پوستم را

شعله ور می سازد

از زنجیر آینه ام برهانید

من از مستطیل مذهب بیرون ام

و از خطوط مستقیم موازی

من از تسلیم ازلی رهایم

و از خواب های پیر لایتغیر

من از اختیار می گویم

و جای پایم را

هیچ سیلی نمی پوشاند.









































       
 
       

بالای صفحه

 
       

   qبرای دیدن بخش صُحبَتِ گُل (نمونه‌هایی از شعر کلاسیک پارسی) این جا را کلیک کنید   q

 
         

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

         
       

صفحه‌‌ی شعر هفته نامه‌‌ی ایرانیان

 ( بخش دوم، شعر کهن )

 

 
       

گزینه‌‌ی صمصام کشفی

 
           
       

    شماره‌ی ۸۳۱ ـ جمعه ۱۳ اسفند ۱۳۹۵

  No. 831 - Friday 3 March 2017

 
 

در گلستانه

   

صُحبَتِ گُل

 
       

 نمونه‌هایی از  سروده های سده ی   دهم  قمری  ||||    شانزدهم میلادی

 

 هفته نامه‌‌ی ایرانیان

(چاپ واشینگتن دی. سی)

جمعه ها  منتشر می شود



 

نصیبی

بابا نصیبی‌ی گیلانی

[ سده‌ی دهم قمری / ۱۶ میلادی]

 

 

۱

نیکو رخان که جانب ما رو نمی کنند

دانسته اند هیچ که نیکو نمی کنند؟

و آن عاشقان که بر رخ نیکو نهند چشم

هرگز که گوش جانب بدگو نمی کنند

از چارسوی عشق نکویان نمی روند

تا کار ما تمام به یک سو نمی کنند

از بس که خون کشته ی آن غمزه خورده اند

تازی سگان ش میل به آهو نمی کنند

دارند روی دل به  نصیبی بتان شهر

پیش رقیب اگر چه به او روی نمی کنند

 

 

۲

کسی کـ او شد شهید از غمزه ی آن چشم بی باک اش

به جای لاله خیزد چشمه ی خون از سر خاک اش

چه گویم وه از آن حالت که او می نوشد و از شوق

مرا در آب و آتش افگند روی عرقناک اش

لب اش گرچه سخن گوید به نرمی با تو اما تو

نگردی غافل ای دل از خدنگ چشم بی باک اش

در آن چاه  ذقن تا کی دل ما مبتلا باشد

طناب زلف مشکین را بر او انداز و بالا کش

نصیبی را سیه گشتی درون از آتش حسرت

اگر نه دود دل می شد برون از سینه ی چاک اش

 

 

۳

من که با آن شوخ کمتر آشنایی  می کنم

بیشتر اندیشه‌ی روز جدایی می کنم

چون ز درد نیارم گفت یا رب یا ربی

گویم الله بر درش ، یعنی گدایی می کنم

جان نبرد از دست آن بی گانه دل یک آشنا

بُلعجب جایی دلا من آشنایی می کنم

نیستم هشیار یک دم از شراب عاشقی

طرفه تر بنگر که دعوی پارسایی می کنم

با نوای ناله ها دارد نصیبی حالتی

تا نگویی ناله ها از بی نوایی می کنم

 

 

۴

هست زنجبر بلا سلسله ی اهل جنون

می رود سلسله ی اهل جنون تا مجنون

چون به مقصود برم ره ز بیابان طلب

شامگه  کوکب اشک ار نشود راه نمون ؟

مطلب همت عالی ست دلا رتبه ی عشق

گرد زهاد مگرد و مطلب از هر دون

هیچ کس می نچشیدی به خدا در عالم

گر نبودی لب آن دلبر دلکش میگون

آن چنان آه به تنگ آمده در دل که اگر

دهنی باز کنم راست رود تا گردون

۵

دل رفته چند جویی ز فقیر ناتوانی

به تو من نکرده بودم دل خویش را ضمانی

نه همین ز ناله ی من من و همدمم به تنگ ایم

به فغان درآمد اکنون ز فغان من جهانی

ندهی از آن لب ام کام و دهی هزار وعده

چه امید از تو کس را تویی و همین زبانی

غم و ناله چند پنهان به درون کنی نصیبی

گذری فکن برون ها که برآورم فغانی

 

۶

چون دوش از برم آن سرو سیمتن می‌رفت

به چشم خویش بدیدم که جان من می‌رفت

لبم به شیون و چشمم به گریه توفان کرد

که یار می‌شد و جانِ من از بدن می‌رفت

ز دیده رفت مرا روشنی هم اوّل شب

که شمعِ جلوه‌گرِ من ز انجمن می‌رفت

نشد مجال وداعم به گاه رفتن او

پی‌ی نظاره‌اش از بس که مرد و زن می‌رفت

دلم چو بلبل شوریده باز می‌نالید

که سرو گل رخم از عرصه‌ی چمن می‌رفت

فغان که رفت و نظر پس نکرد تا بیند

که چون نصیبی‌ی مسکین ز خویش‌تن می‌رفت

 

۷

ساختی آینه‌ی خویشِ دلِ شیدا را

روی خود دیدی و هم روی نمودی ما را

عاشقان را نه جنون راه‌برِ صحرا شد

آهوی چشم تو بنمود ره صحرا را

باش دریادل و از دیده دُرِ اشک بریز

که در آن کـ او نبود قدر دُر دریا را

چند بر ما نگری کج، چه شده‌ست ای زاهد

راست‌بین باش چو ما و نگر آن بالا را

دلِ ما را ز خرابات به خلوت مطلب

که نباشد هوسِ شید دل شیدا را

به شراب دگر از سر نرود سودایت

هم مگر لعل تو از سر برد این سودا را

پر کن از بهر نصیبی قدح می ساقی

چه غم از کاسه‌ی می عاشقِ بی‌پروا را

 

۸

به پای‌ی گل‌بُنِ حُسن‌ات هزار دستان‌ایم

که هر زمان به زبانِ دگر تو را خوانیم

ز سرّ عشق تو آگه شدم  بلی سرّی

ز ما نهان نتوان کرد، ما حریفان‌ایم

اگر دمی بنشینی به روی خاکِ نیاز

حدیث آتشِ خود در دل تو بنشانیم

چو گنج باطن ما از غم تو معمور است

به روی ظاهر اگر چه ز رنج ویران‌ایم

زما عمل مَطَلَب چون ز لامکان آییم

که جوهر عملی نیستیم، ارکان ایم

حدیث لعل در این‌جا که گوش خواهد کرد؟

که هم‌چو دُر همه از لعل باده غلتان‌‌ایم

به ما مگوی نصیبی سخن ز علم و عمل

که جز حدیث محبت سخن نمی‌دانیم

         
       

بالای صفحه