_

 
       

 

 
       

 صفحه‌‌ی شعر هفته نامه‌‌ی ایرانیان (چاپ واشینگتن دی. سی )

 
           
       

گزینه‌‌ی صمصام کشفی

 
       

 

 
 

 

 

 

 
 

هفته نامه‌‌ی ایرانیان جمعه ها  منتشر می شود

   

   شماره‌ی ۸۳۲ ـ جمعه ۲۰ اسفند ۱۳۹۵

  No. 832 - Friday 10 March 2017

 
 

 

 

 

 
 

 تارنمای صمصام کشفی

       

 

تماس با صفحه‌‌ی شعر

    


ضیا موحد

چند شعر

 

(۱)

محله ی ما

محله یی نیست

که کودکان در آن راحت بازی کنند

همیشه توپ

به سینه ی مردی روی نیمکت

و یا به ساک  خرید زنی

و یا ــ میان فریاد باغبان ــ

به شاخ گلی

چه شد

که نیمکت خالی ماند

زنی خرید نرفت

و شاخ گل هم دیگر گل نداد؟

 

(۲)

تنگ غروب

رازی است

در این سکوت دالان درخت ها  

 

بو شکل مبهمی دارد

آیا درخت یاس

در یاد آن حیاط قدیمی مانده است؟

 

ما چهره های خود را گم می کنیم

تا سال های بعد

با یاد مرگ مادر باز یادشان آریم

مانند نقش شن ها در موج ها

که می روند و باز می آیند

 

(۳)

نگاه کن آن گربه را

چه گونه  آرام

از آن سکو برخاست

و باز

بر این سکو آرام

خواب رفت

آه که عمر من همه در

اضطراب رفت!

 

(۴)

در این اتاق انبوه صندلی ها

میزها

کمدها

دهن کجی با من می‌ کنند

و کاکتوسی کوچک

به گوشه ی پرتی در این اتاق

شکوفه یی آورده است

به رنگ لبخند

خسرو باقر پور

فانوس  

 

ای همهی کسانی که شما را دوست داشته ام!

پستانکِ خنده هاتان را

به گاهِ دیرشکفتنِ شادی:

در دهانِ غُنچه ها گذاشته ام.

آوایِ روشنتان را

در گلبانگِ فروردین:

در گلویِ این پرنده ی کوچک نهاده ام.

نگاهتان را

در هنگامه هایِ روشنِ آفتاب خیز:

دوخته ام بر گونه هایِ گُلِ سوری.

یادتان را

در مستی، تاریکی، تنهایی:

چکانده ام بر گونه ی سکوت.

تنها؛

فانوسی از این همه شیدایی

در سینه ی من روشن است

هنگامِ مرگِ من؛

 آن را بر شاخه ی سپیدارِ جوانی بیاویزید.

 

اِسن اواخر آبان ۱٣۹۵


 

ناهید عرجونی

مگر چند بار دیگر به دنیا می آیم

 

مگر چند بار دیگر به دنیا می آیم

که یکی را بدون تو

بدون لبخندت

برسانم به انتها

و بارهای دیگر

با دست هایی که خاک شده اند

دوباره برویم به روی زمینی که رد می شوی

و باد که می آید

برساند به ‍‍‍‍‍‍‍‍پیراهن ات

که این گرد و خاک

چه قدر عاشق آغوش تو بوده است

یک بار منصفانه نیست زنده گی

کم است برای من که گم ات کردم

در اولین نشانه که داشتم

و آن لحن صدای ات بود

که در ازدحام خیابان

در لحظه محو شد

و ره گذران

روی لحن تو

آن قدر در آمد و شد بودند

که گم کردن ات بدیهی بود

درست مثل این که بدیهی است

تو گم شده ای

من پیر می شوم

و مرگ که می رسد

فکر می کند

چقدر شبیه حرف های ناتمام

باز مانده است دهانم

 

       
 
       

بالای صفحه

 
       

   qبرای دیدن بخش صُحبَتِ گُل (نمونه‌هایی از شعر کلاسیک پارسی) این جا را کلیک کنید   q

 
         

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

         
       

صفحه‌‌ی شعر هفته نامه‌‌ی ایرانیان

 ( بخش دوم، شعر کهن )

 

 
       

گزینه‌‌ی صمصام کشفی

 
           
       

   شماره‌ی ۸۳۲ ـ جمعه ۲۰ اسفند ۱۳۹۵

  No. 832 - Friday 10 March 2017

 
 

در گلستانه

   

صُحبَتِ گُل

 
       

 نمونه‌هایی از  سروده های سده ی   دهم  قمری  ||||    شانزدهم میلادی

 

 هفته نامه‌‌ی ایرانیان

(چاپ واشینگتن دی. سی)

جمعه ها  منتشر می شود



شرف جهان قزوینی

میرزا شرف‌الدین سیفی‌ی حسنی‌ی قزوینی

(پسر قاضی جهان)

[ سده‌ی دهم قمری / ۱۶ میلادی]

 

۱

رفتیم و این سراچه ی پر غم گذاشتیم

دنیا و محنت اش همه با هم گذاشتیم

روز وداع بر سر کوی اش ز خون دل

صد جا نشان دیده ی پر نم گذاشتیم

شد حال ما به کام رقیبان کینه جو

ما کار خود به یاری ی همدم گذاشتیم

در دل نماند کن مکن عقل را مجال

این ملک را به عشق مسلم گذاشتیم

دادیم جان به راه غم دوست چون شرف

نامی میان مردم عالم گذاشتیم

 

۲

ز ضعف تن دل پر داغم از درون پیداست

چو لاله داغ درون من از برون پیداست

همیشه کینه ی ما بود در دل تو ولی

نهفته بود اگر پیشتر، کنون پیداست

خیال کشتن ما کرده ای، نهفته مدار

ز سر گرانی ات ای ترک مست چون پیداست

مپرس طالع ما، چون ز حال ابتر ما

نشان بخت بد و طالع زبون پیداست

ز جام عشق، شرف، مست گشته ای دیگر

ز چشم های تو کیفیت جنون پیداست

 

۳

ای رفته دل و دین ، به تمنای تو ما را

بی‌گانه ز خود ساخته سودای تو ما را

رفتی و سر و پای تو را سیر ندیدم

صد داغ به دل ماند ز هر جای تو ما را

تو وعده به فردا دهی‌ام کشتن و امروز

ترسم که کشد وعده فردای تو ما را

مستغرق عشق تو چنان‌ایم که نبود

با یاد رخ خوب تو پروای تو ما را

احسنت ، شرف این چه کلام نمکین است

شوری به دل افکند سخن‌های تو ما را

 

۴

ای رازدار اهل و دل و کاردان عشق

وی دیده سال ها ستم بی کران عشق

در بوته ی محبت و در مجمر بلا

صد ره گداخته ست تو را امتحان عشق

دیری بمان که جز تو در این دیر کس نماند

از درد پروران وُ ز دردی کشان عشق

بر لب رسید جان شرف از جفای تو

وقت ترحم است بر این ناتوان عشق

 

۵

ای شوق دیدن ات سبب جست و جوی ما

هر دم فزوده در طلب ات آرزوی ما

آلوده گشته‌ایم به زرق و ریا کجاست

ساقی که از شراب کند شست و شوی ما؟

کو باده تا به شیشه‌ی گردون ز نیم سنگ

تا کی زمانه سنگ زند بر سبوی ما

گر جذبه‌یی نباشد از آن کعبه‌ی مراد

پیداست تا کجا رسد جست و جوی ما

در عشق اگر فسانه شدیم ای شرف چه غم

باشد به گوش یار رسد گفت و گوی ما


۶

خوش آن دم کـ از رقیبان با من آن بدخو سخن می‌گفت

بدِ من هرچه می‌گفتند در خلوت به من می‌گفت

فغان کـ از بخت من اکنون ندارد  ره به کوی او

کسی کـ از حال من حرفی به آن پیمان‌شکن می‌گفت

شدم خوش‌دل بسی از خشم پنهان‌اش چو در مجلس

پی‌ی دفع گمان دیگران با من سخن می‌گفت

 

۷

سری کجاست که در وی هوای کوی تو نیست

دلی کجاست که در آرزوی روی تو نیست

به کعبه خواند مرا پیر ره، ولی چه روم

به خانه یی  که در او پرتوی ز روی تو نیست

شرف حکایت  نا کامی ی تو سوخت مرا

مگو مگو که مرا تاب گفت و گوی تو نیست

 

۸

می دمد باد مشکبار بهار
ساقیا خیز و جام باده بیار
خوش بود باده خاصه موسم گل
خوش بود عیش خاصه فصل بهار
منم آن رند لاابالی‌ی مست
منم آن عاشق قلندروار
که برد در حریم میخانه
چون شوم گرم باده و مزمار
ساقی از من به جرعه‌یی خرقه
مطرب از من به نغمه‌یی دستار
چار تکبیر گفته بر ناموس
بر سر چارسوی این بازار
در ضمیرم همه محبت دوست
برزبانم همه حکایت یار. . .
کس نداند که را گرفتم دوست
کس نداند که را گرفتم یار
ای شرف مست عشقی و ترسم
که کنی راز خویشتن اظهار
چند گویی سرود این پرده
پرده ی خویش می دری هش دار.

         
       

بالای صفحه