_

 
       

 

 
       

 صفحه‌‌ی شعر هفته نامه‌‌ی ایرانیان (چاپ واشینگتن دی. سی )

 
           
       

گزینه‌‌ی صمصام کشفی

 
       

 

 
 

 

 

 

 
 

هفته نامه‌‌ی ایرانیان جمعه ها  منتشر می شود

   

    شماره‌ی ۸۳۳ ـ جمعه ۲۷ اسفند ۲۰۱۷

  No. 833 - Friday 17 March 2017

 
 

 

 

 

 
 

 تارنمای صمصام کشفی

   

نوروز ۱۳۹۶ بر شما خجسته باد

 

 

تماس با صفحه‌‌ی شعر

 


مهدی اخوان ثالث

صبوحی

در این شبگیر

كدامین جام و پیغام صبوحی مستتان كرده ست؟ ای مرغان

كه چنین بر برهنه شاخه های این درختِ برده خواب اش دور

غریب افتاده از اقران بستان اش در این بیغوله ی مهجور

قرار از دست داده، شاد می شنگید و می خوانید؟

خوشا، دیگر خوشا حال شما، اما

سپهر پیر بد عهد است و بی مهر است، می دانید؟

كدامین جام و پیغام؟ اوه

بهار،

آن جا نگه كن، با همین آفاق تنگ خانه ی تو باز هم آن كوه ها پیداست

شنل برفینه شان دستار گردن گشته، جنبد، جنبش بدرود

زمستان گو بپوشد شهر را در سایه های تیره و سردش

بهار آن جاست، ها، آنك طلایه ی روشن اش، چون شعله یی در دود

 بهار این جاست، در دل های ما، آوازهای ما

و پرواز پرستوها در آن دامان ابرآلود

هزاران كاروان از خوبتر پیغام و شیرین تر خبرپویان و گوش آشنا جویان

تو چه شنفتی به جز بانگ خروس و خر

در این دهكور دور افتاده از معبر

چنین غمگین و هایاهای

كدامین سوگ می گریاندت ای ابر شبگیران اسفندی؟

 اگر دوریم اگر نزدیك

 بیا با هم بگرییم ای چو من تاریك !


 

سیمین بهبهانی

کولی واره

 

سوار خواهد آمد، سرای رُفت ‌و ‌رو کن

کلوچه بر سبد نه، شراب درسبو کن

زشست ‌و شوی باران، صفای گل فزون‌تر

کنار چشمه بنشین، نشاط شست و شو کن

جلیقه‌ی زری را زجامه‌دان برآور

گَرَش رسیده زخمی، به‌چیره گی رفو کن

ز پول زر، به گردن ببند طوقی؛ اما

به سیم تو نیارزد، قیاس با گلوکن

به هفت رنگ شایان، یکی پری بیارای

ز چارقد، نمایان دو زلف از دو سو کن

ز گوشه‌ی خموشی، سه‌تار کهنه برکش

سرودی از جوانی به پرده جست و جو کن

چه بود آن ترانه؟

          بلی،

  به یادم آمد:

ترانه‌ی زدستم گلی بگیر و بو کن...

سکوت سهمگین را از این سرا بتاران

بخــــوان،

برقص،

آری،

بخنـد و های و هو کن

سوار چون درآید در آستان خانه

گلی بچین و، با دل، نثار پای او کن

سوار در سرای ات، شبی به روز آرد

دهد به هرچه فرمان، سر از ادب فروکن!

سحر که حکم قاضی رود به سنگسارت،

نماز عاشقی را با خون دل وضو کن . . . 

 احمد شاملو

فصل ديگر

 

بي‌آن‌که ديده بيند،

در باغ

احساس مي‌توان کرد
در طرح ِ پيچ‌پيچ ِ مخالف‌سرای باد

ياس ِ موقرانه‌ی برگي که

بي‌شتاب

بر خاک مي‌نشيند.

بر شيشه‌های پنجره

 آشوب ِ شبنم است.

ره بر نگاه نيست
تا با درون درآيي و در خويش بنگری.

با آفتاب و آتش

ديگر

گرمي و نور نيست،

تا هيمه‌خاک ِ سرد بکاوی

در

رويای اخگری.

اين

    فصل ِ ديگری‌ست

که سرماي اش

 از درون

درک ِ صريح ِ زيبايي را

پیچیده مي‌کند.

يادش به خير پاييز

   با آن

 

توفان ِ رنگ و رنگ

 که برپا

در ديده مي‌کند!

هم برقرار ِ منقل ِ اَرزيز ِ آفتاب،

خاموش نيست کوره

              چو دی‌سال:

خاموش
خود
من‌ام!

 

مطلب از اين قرار است:

چيزی فسرده است و نمي‌سوزد

                            امسال

در سينه
در تنم !

































       
 
       

بالای صفحه

 
       

   qبرای دیدن بخش صُحبَتِ گُل (نمونه‌هایی از شعر کلاسیک پارسی) این جا را کلیک کنید   q

 
         

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

         
       

صفحه‌‌ی شعر هفته نامه‌‌ی ایرانیان

 ( بخش دوم، شعر کهن )

 

 
       

گزینه‌‌ی صمصام کشفی

 
           
       

    شماره‌ی ۸۳۳ ـ جمعه ۲۷ اسفند ۲۰۱۷

  No. 833 - Friday 17 March 2017

 
 

در گلستانه

   

صُحبَتِ گُل

 
       

نوروز ۱۳۹۶ بر شما خجسته باد

 

 هفته نامه‌‌ی ایرانیان

(چاپ واشینگتن دی. سی)

جمعه ها  منتشر می شود



فرخى ‌

ابوالحسن على فرخی‌ی سيستانى

[ پایانه‌ی سده ی چهارم، آغازه ی پنجم قمری / دهم میلادی]

 

چون پرند نيگلون بر روي بندد مرغزار

پرنيان هفت رنگ اندر سر آرد كوهسار

خاك را چون ناف آهو مشك زايد بي قياس

بيد را چون پر طوطي برگ رويد بي شمار

دوش وقت نيم شب بوي بهار آورد باد

حبذا باد شمال و خرما بوي بهار

بادگويي مشك سوده دارد اندر آستين

باغ گويي لعبتان جلوه دارد در كنار

ارغوان لعل بدخشي دارد اندر مرسله

نسترن لولوي لالا دارد اندر گوشوار

تا بر آمد جام هاي سرخ مل بر شاخ گل

پنجه هاي دست مردم سر برون كرد از چنار

راست پنداري كه خلعت هاي رنگين يافتند

باغ هاي پر نگار از داغگاه شهريار

 

عنصرى

استاد ابوالقاسم حسن عنصرى‌ی بلخی

[سده‌ی پنجم قمری / یازدهم میلادی]

 

باد نوروزي همي در بوستان بتگر شود

تا ز صنع اش هر درختي لعبتي ديگر شود

باغ همچون كلبه بزاز پر ديبا شود

باد همچون طبله ی عطار پر عنبر شود

سوسن اش سيم سپيد از باغ بردارد همي

باز همچون عارض خوبان زمين اخضر شود

روي بند هر زميني حله چيني شود

گوشواره هر درختي رسته ی گوهر شود

چون حجابي لعبتان خورشيد را بيني ز ناز

گه برون آيد ز ميغ و گه به ميغ اندر شود

افسر سيمين فرو گيرد ز سر كوه بلند

باز مينا چشم و ديبا روي و مشكين پر شود

روز هر روزي بيافزايد چو قدر شهريار

بوستان چون بخت او هر روز برناتر شود

 

منوچهری

ابوالنجم احمد منوچهری‌ی دامغانی

[ سده ی پنجم قمری / ِیازدهم میلادی]

 

آمد نوروز هم از بامداد

آمدن اش فرخ و فرخنده باد

باز جهان خرم و خوب ايستاد

مرد زمستان و بهاران بزاد

ز ابر سيه روي سمن بوي داد

گيتي گرديد چو دار القرار

روي گل سرخ بياراستند

زلفك شمشاد بپيراستند

كبكان بر كوه به تك خاستند

بلبلكان زير و ستا خواستند

فاخته گان همبر ميناستند

ناي زنان بر سر شاخ چنار

باز جهان خرم و خوش يافتيم

زي سمن و سوسن بشتافتيم

زلف پر يرو يان بر تافتيم

دل ز غم هجران بشكافتيم

خوبتر از بوقلمون يافتيم

بوقلموني ها در نوبهار

 انوری

اوحدالدین محمد انوری‌ی ابیوردی

[سده ی ششم قمری / دوازدهم میلادی]

 

باز اين چه جواني و جمال است جهان را

واين حال كه نو گشت زمين را و زمان را

مقدار شب از روز فزون بود بدل گشت

ناقص همه اين را شد وزاید همه آن را

بادام دو مغز است كه خنجر الماس

ناداده لب اش بوسه سرا پاست فسان را

ژاله سپر برف ببرد از كنف كوه

چون رستم نيسان به خم آورد كمان را

كه بيضه كافور زيان كرد و گهر سود

بنگر كه چه سود است مرا مايه زيان را

از غايت ترّي كه هوا راست عجب نيست

گر خاصيت ابر دهد طبع دخان را

گر نايژه ی ابر نشد پاك بريده

چون هيچ عنان باز نپيچد سيلان را؟

ور ابر نه در دايه گي ی طفل شكوفه است

يا زان سوي ابر از چه گشاده است دهان را؟

ور لاله ی نورسته نه افروخته شمعي است

روشن ز چه دارد همه اطراف دمن را ؟

 

نظامی

حکیم جمال‌الدین ابومحمد الیاس نظامی‌ی گنجوی

[پایانه‌ی سده‌ی ششم تا آغازه‌ی هفتم قمری / سیزدهم میلادی]

 

بيا باغبان خرمي ساز كن

گل آمد در باغ را باز كن

ز جعد بنفشه بر انگيز تاب

سر نرگس مست بر كش ز خواب

سهي سرو را يال بر كش فراخ

به قمري خبر ده كه سبز است شاخ

يكي مژده ده سوي بلبل به راز

كه مهد گل آمد به ميخانه باز

ز سيماي سبزه فرو شوي گرد

كه روشن به شستن شود لاجورد

سمن را درودي ده از ارغوان

روان كن سوي گلبن آب روان

به سر سبزي از عشق چون من كسان

سلامي به هر سبزه مي رسان

هوا معتدل بوستان دلكش است

هواي دل دوستان زان خوش است

درختان شكفتند بر طرف باغ

بر افروخته هر گلي چون چراغ

از آن سيمگون سكه ی نوبهار

درم ريز كن بر سر جويبار

         
       

بالای صفحه