_

 
       

 

 
       

 صفحه‌‌ی شعر هفته نامه‌‌ی ایرانیان (چاپ واشینگتن دی. سی )

 
           
       

گزینه‌‌ی صمصام کشفی

 
       

 

 
 

 

 

 

 
 

هفته نامه‌‌ی ایرانیان جمعه ها  منتشر می شود

   

    شماره‌ی ۸۳۶ ـ جمعه ۱۸ فروردین ۱۳۹۶

  No. 836 - Friday 7 April 2017

 
 

 

 

 

 

 تارنمای صمصام کشفی

م

 

تماس با صفحه‌‌ی شعر

    


محمد شمس لنگرودی

سه شعر

 

۱

گردوی تازه رسیده

 

گردوی تازه رسیده یی است ماه

بگذار برای تو بشکنم،

کف دریا پنیر است

بگذار برای تو قاچ اش کنم،

آفتاب، آفتاب است حیف و

تخم‌مرغ طلا نیست

                     برای تو سرخ اش کنم.

 

بر نیمکت ساحل

من و باد گرسنه

که غیر بلعیدن من

میل به چیزی ندارد.

 

۲

باغستان شلوغ است

 

باغستان شلوغ است

آنانی که روی درخت‌ها نشسته و چهچهه می‌زنند

عابران‌اند

اینان که بر کناره ایستاده نگاه می‌کنند

گنجشکان

و ما میان صداها پرپر می‌زنیم

و شعر می‌نویسیم

شعرهایی مِیخوش

که میوه‌های همین باغستان‌های غریب‌اند.

 

۳

هديه ام از تولد

 

هديه ام از تولد

گريه بود

خنديدن را تو به من آموختی

 

سنگ بوده ام

تو كوهم كردی

برف بوده ام

تو آبم كردی

آب می شدم

تو خانه ی دريا را نشانم دادی

 

می دانستم گريه چيست

خنديدن را

تو به من هديه كردی.


 

آزیتا قهرمان

دو شعر

 

 

۱

کفشدوزک

 

بعد از سی ساله گی هرچه بهار است

با مداد کم رنگ آبی کشیده اند

خط ها آن قدر واضح نشد

تا من قرمز بپوشم

فقط امسال

در آیینه هایی که از صدای شما تابید

درخت افرا دوباره روشن شد

 

در گوشه یی از این اتفاق

باران اگر ببارد

از دور شاید        

کمی شبیه کفش‌دوزکی باشم

بهروز سیمایی

دو شعر

 

۱

با تو نيستم

 

می گويم

صداي ات گلوي ام را می خراشد نه اينکه از کلاغ بدم

بيايد من خودم هم زمانی بي خودی می قاريدم

 

دست اش بالا می رود بالاتر از گردنم همعرض طناب

 

مثل طناب بالاتر از گره       کش در کشاکش کشيدنم کش می آيم

می افتم از کشيدن اش

 

 من  کجا هستم؟

در هر کوی و برزن اين شهر

 

 قالب زنی      می زند

قالب کنی      می کند

 

۲

پاييز

 

می تکاند ناگاه

برگ و رنگ را

 

سبک شده ايم

برويم

شايد به باز شدن گل ها برسيم


 

آزیتا قهرمان

دو شعر

 

۲

روز کامل شده است

 

سبک تر از هوا، از نور

بال گشوده روی نرده ی ایوان

روز کامل شده است

 

پرنده می خواند

درخت در اتاق میوه آورده است

رود، در چین های پرده خوابیده

و عطر غذا، قفل ها را گشوده است

 

کوه های دور، چه زیبا ایستاده اند

و تابستان نشسته است

نزدیک انگشت های من

 

نامم همان است و چیزها همان

اما این همه آهسته، این گونه سپید

از کدام درآمده ای

سبک تر از هوا، از نور...

 





























       
 
       

بالای صفحه

 
       

   qبرای دیدن بخش صُحبَتِ گُل (نمونه‌هایی از شعر کلاسیک پارسی) این جا را کلیک کنید   q

 
         

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

         
       

صفحه‌‌ی شعر هفته نامه‌‌ی ایرانیان

 ( بخش دوم، شعر کهن )

 

 
       

گزینه‌‌ی صمصام کشفی

 
           
       

    شماره‌ی ۸۳۶ ـ جمعه ۱۸ فروردین ۱۳۹۶

  No. 836 - Friday 7 April 2017

 
 

در گلستانه

   

صُحبَتِ گُل

 
       

نمونه‌هایی از  سروده های سده ی   دهم  قمری  ||||    شانزدهم میلادی

 

 هفته نامه‌‌ی ایرانیان

(چاپ واشینگتن دی. سی)

جمعه ها  منتشر می شود



اشکی

میر اشکی‌ی طباطبایی‌ی قمی

[ سده‌ی دهم قمری / ۱۶ میلادی]

 

 

۱

سنگی به عالم کو کـ از او بر سر نخوردم بارها

کو مشت خاکی کـ از غم اش بر سر نکردم بارها

آورده اند آن ماه را بهر عیادت بر سرم

چون از طبیبان خواستم درمان دردم بارها

یک دم من دیوانه را آرام نبود بی رخ اش

تا گرد کوی آن پری شب ها نگردم بارها

از بس که یاد قامت اش هر دم کنم، سرو سهی

چون بید لرزد در چمن از آه سردم بارها

منسوبه ی نرد فلک یک باره نی برهم زنم

اشکی بساط چرخ را در هم نوردم بارها

 

 

۲

پنداشتم که ساقی ی ما مست باده است

او مست حسن بود که بی خود فتاده است

نیک و بد زمانه ندانست شوخ من

جانم فداش باد که او ترک ساده است

بگشاد یار چاک گریبان خویش را

بر روی ما خدا در رحمت گشاده است

بخرام سوی باغ و ببین سرو در چمن

کـ از بهر خدمت تو به یک پا ستاده است

حاصل ز آدمی  نشود مثل او پدید

گویا  فرشته خوی من از حور زاده است

اشکی ، شنید در حق من قول مدعی

ورنه مرا برای چه دشنام داده است

 

 

۳

هرگه ز رخ غبار ره از آستین برد

گرد غمم ز خاطر اندوهگین برد

از شوق چان فدا من بی دل کنم روان

هرگه که یار دست سوی تیغ کین برد

از روی ناز جانب من چون نگه کند

آن که به یک نگاه ز من عقل ودین برد

از رشک خون شود  چگر آهوان چین

گر بوی زلف یار صبا  سوی چین برد

اشکی نهد به خاک درت روی زرد را

تا از سگ تو منت روی زمین برد

 

 

۴

از چشم من درازی ی شب های تار پرس

بی خوابی ی من از مژه ی اشکبار پرس

ای باد اگر به جانب کوی اش گذر کنی

حال دل  رمیده ی ما ز آن نگار پرس

در بزم ای حریف چوبینی مرا خراب

حال مرا ز ساقی ی سیمین عذار پرس

ای همنفس مر اگر  آشفته بنگری

آشفته گی ی من ز سر زلف یار پرس

از من مپرس گریه ی اشکی برای چیست

این راز را ز دیده ی شب زنده دار پرس







۵

دیده وام از مردمان در بزم آن بدخو کنم

تا به هر چشمی تماشای جمال او کنم

پیش من مشکل نماید محنت هجران او

چند روزی گر به وصل آن پری رو خو کنم

وه چه خوش باشد در آرد دست در گردن مرا

آن پری رو را اگر با خویش همزانو کنم

روی خود را بر رخ اش خواهم که مالم دم به دم

طوق چون در گردن او حلقه ی بازو کنم

ز آتش  داغ جنون در گیردم اشکی قفا

چون  تماشای قد رعنای آن دلجو کنم

 

 

۶

سوزش عشق فزون کرد  می ی بی غش من

از دم باده برافروخته شد آتش من

سر عشاق به فتراک جفا می بندد

غالبا بر سر کین است بت سرکش من

از چه رو خلعت گلرنگ دگر پوشیده

گر ندارد سر خون ریز بت مه وش من

کاسه ی دیده کنم اشکی ی بی دل پرخون

جام  می گر ندهد ساقی ی حوری وش من

 

 

۷

چون قدم از سر کنم کـ آیم سوی درگاه او

هر سر مویم شود پای دگر در راه او

چون نهم بر سایه‌اش پا تا نیاید همره‌اش

سرکشد از زیر پای من  رود همراه او

ناله‌ی جانکاه عاشق چون تو را دارد زبان

جان من اندیشه کن از ناله‌ی جانکاه او

هرچه در دل بگذارند، بگذرد در دل مرا

هست آگاهی دلم را از دل آگاه او

می‌کشم خود را برای خاطر آن نازنین

می‌کنم کاری من بی دل به خاطر خواه او

دل ز زلف او می‌کند میل زنخدان‌اش مدام

این دل دیوانه اندیشد کجا از چاه او

رو به دیوارش چو اشکی ماند، اشک از دیده ریخت

خواست گیرد اشک در گل، این تن چون کاه او
























         
       

بالای صفحه