_

 
       

 

 
       

 صفحه‌‌ی شعر هفته نامه‌‌ی ایرانیان (چاپ واشینگتن دی. سی )

 
           
       

گزینه‌‌ی صمصام کشفی

 
       

 

 
 

 

 

 

 
 

هفته نامه‌‌ی ایرانیان جمعه ها  منتشر می شود

   

    شماره‌ی ۸۳۷ ـ جمعه ۲۵ فروردین ۱۳۹۶

  No. 837 - Friday 14 April 2017

 
 

 

 

 

 

 تارنمای صمصام کشفی

م

 

تماس با صفحه‌‌ی شعر

 


حافظ موسوی

دو شعر

 

۱

وقت طلاست

 

هیچ دقت کرده اید به گفت و گوی پرنده ها با هم

یا گربه یی که گربه ی دیگر را می بوید

و در گوش اش چیزی می گوید

 

هیچ دقت کرده اید به موج ها

وقتی که صخره یی را زیر مشت و لگد می گیرند

و صخره با برق چشم های اش

آن ها را دوباره به سوی خودش می خواند

 

هیچ دقت کرده اید به لرزش دمِ دم جنبانکی

که مورس می زند برآب

برای اظهار عشق

به جلبکی که دلبری می کند در کف آب ؟

 

هیچ دقت کرده اید به شاخه ی پیری

که باد را بهانه می کند

تا خودش را بچسباند به شاخه های جوان ؟

یا به وقتی که عقربه های یک ساعت روی هم می افتند

و آرزو می کنند یا زمان کش بیاید

یا باطری ساعت همان جا تمام شود ؟

 

من هم هیچ وقت به این جور چیزها دقت نکرده ام

مگر نه این که وقت طلاست

و ما باید در کارهای مهم تری

آن را به باد دهیم ؟!!

 

 

۲

تو با کدام زبان حرف می زنی!؟

 

گنجشک ها با تو دوست اند

گربه ها از صدای پای ات فرار نمی کنند

سوسک ها

ـ اگر تو بخواهی ـ

کنار دمپایی ها دراز می کشند

جانور درونم آرام شده است

تو با کدام زبان حرف می زنی ؟!


شهاب مقربین

دو شعر

 

۱

برف

 

برفی که می‌بارید من بودم

تو را احاطه کردم

در بَرَت گرفتم

گونه‌های ات را نوازش کردم

شانه‌های ات را بوسیدم

و پاره پاره ریختم

پیشِ پای تو

 

بر من پا گذاشتی

کوبیده‌تر سخت‌تر محکم‌تر شدم

 

تابیدی به من

آب شدم

فرزانه  قوامی

ماغ و ماخولیا

 

یونجه کاشته‌ام توی تنم

در من گاوی است که از غریزه و غمزه چیزی نمی‌داند

می‌چرد در رویاهای لاغرش

و تنهایی‌اش را حجامت می‌کند

گفته‌ای هرچه نمی‌دانم را بنویسم

مکتوباتم را پاره کنم

تا فراموش کنم دیری است رنجیده‌ام

گاهی است نفهمیده‌ام

و پاره‌یی است از وقتم که ماخولیا شده‌ام

به یونجه‌ها که فکر می‌کنم

تب می‌آید سراغ لاغرم

به حنجره‌ام سوزن بزن

من ماغ می‌کشم

درمانگاه روی سرم خراب می‌شود

تو خون می‌گیری از سلول‌های نا آشنای ام

من به غریبه‌ها هم لبخند می‌زنم

کمک کن !

من در ساختمانی مشکوک زندگی می‌کردم

آگاهی هر روز زنگ زنده گی‌ام را می‌زد

تا ضامن پیرزن‌های مرده شوم

اکنون سال هاست

زنی حماقت اش را در لیوان های چای من حل می‌کند

سر می‌کشد به تنگ راه های اشتباه و حجامت

روز خوبی است

فراموش کرده‌ام دیری ست رنجیده‌ام

دکترها می‌گویند

آگاهی دیگر زنگ خانه‌ام را نمی‌زند

 



شهاب مقربین

دو شعر

۲

شلیک کردی

 

من آویخته از طناب بودم و

تو

تفنگ در دست

شلیک کردی

شلیک کردی به طناب

برگشتم به زنده گی

خطا رفته بود

دوباره داری نشانه می‌روی

قلب هدف را

درست نشانه گرفتی

بزن

زنده گی همین‌ است

که شلیک می‌شود از دست‌های تو


 

       
 
       

بالای صفحه

 
       

   qبرای دیدن بخش صُحبَتِ گُل (نمونه‌هایی از شعر کلاسیک پارسی) این جا را کلیک کنید   q

 
         

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

         
       

صفحه‌‌ی شعر هفته نامه‌‌ی ایرانیان

 ( بخش دوم، شعر کهن )

 

 
       

گزینه‌‌ی صمصام کشفی

 
           
       

    شماره‌ی ۸۳۷ ـ جمعه ۲۵ فروردین ۱۳۹۶

  No. 837 - Friday 14 April 2017

 
 

در گلستانه

   

صُحبَتِ گُل

 
       

نمونه‌هایی از  سروده های سده ی   دهم  قمری  ||||    شانزدهم میلادی

 

 هفته نامه‌‌ی ایرانیان

(چاپ واشینگتن دی. سی)

جمعه ها  منتشر می شود



میلیی هروی

میرزا محمد قلی‌خان تکلوی هروی

متخلص به میلیی ترک

[ سده‌ی دهم قمری / ۱۶ میلادی]

 

۱

از مستی ی شب زلف تو بی تاب نماید

از آتش می لعل تو بی آب نماید

حسن تو ز آسیب نگاه هوس آلود

چون مجلس برهم زده اسباب نماید

هر چشم زدن آهوی ناخفته شبِ تو

اظهار خمار و هوس خواب نماید

مژگان تو در پیش سرافگنده از این شرم

کـ‌ از چشم تو آثار می ی ناب نماید

چون اشک من آن خانه نشین پرده دری بود

از شرم کنون چون دُر نایاب نماید

میلی شده پا بسته ی آن زلف و به چشم اش

مژگان تو چون خنجر قصاب نماید

 

۲

بار غم سنگین دلان بر جان غم فرسا نهند

 هر که را از پا دراندازند بر سر پا نهند

در مقام چاره سازی چون شوند این سرکشان

بر سر زخم تمنا داغ استغنا نهند

منزلم از بس که چون ماتم سرا پر شیون است

خلق یک یک چشم  بر در، گوش بر غوغا نهند

شرم بادا عاقلان را کـ از پی ی دفع جنون

داغ بر سر، بند بر پای من شیدا نهند

خلق را شد عذر تقصیرات  ما تقریر حرف

با تو صد بیگانه دل بر آشنایان  پا نهند

پا برون نتوانم از ویرانه چون میلی نهاد

بس که طفلان سر به دنبال من رسوا نهند

 

۳

حاصل ما از نوید وصل پیغام است و بس

کار او از پخته کاری وعده ی خام است و بس

داد دشنام از دعا، گویا نمی داند که ما

مدعایی کـ از دعا داریم دشنام است و بس

خوش دلم کـ از بهر ناکامی نباشد بهره مند

کام‌جویی که ش به دل اندیشه ی کام است و بس

کی دلم چون مرغ بسمل گیرد از مردن قرار

عاشقان را در دل‌آرام از دل‌ارام است و بس

ای که داری خار هستی در قدم، منشین ز پا

کـ از تو تا منزلگه مقصود یک گام است و بس

مست می را سرخوشی هر لحظه از بیماری است

سرخوشان عشق را مستی ز یک جام است و بس

هر طرف در عهد حسن ات نامِزَد خلقی به عشق

میلی ی بی چاره در عشق تو بد نام است و بس

 

۴

ز من در شکوه‌، آن شوخ بلا بوده ست دانستم

رقیبان را سر جنگ از کجا بوده ست دانستم

 به مجلس صحبت او با رقیبان گرم بود امشب

به ایشان پیش از این هم آشنا بوده است دانستم

در آغاز محبت چند روزی کـ از وی آسودم

فریب اش مانع جور و جفا بوده ست دانستم

رقیبان در تماشا بوده اند امروز و من غافل

تغافل های امروز از کجا بوده ست دانستم

نشد تغییر در اطوار آن غیر آشنا پیدا

قبول التماسم از حیا بوده است دانستم

به مجلس باز آمد یار بعد از رفتن میلی

از آن رفتن چه او را مدعا بوده ست دانستم 







۵

به من که مست خراب ام شراب ناب مده

ببین خرابی ی حال من و شراب مده

تمام عمر دلم رخت زیرکی اندوخت

ز سیل باده تو این خانه را به آب مده

به بزم خون دل از دیده ی صراحی  می

مریز، گریه به یاد من خراب مده

به می مبر ز دلم اعتدال تا عمری

مرا  ز کلفت شرمنده گی عذاب مده

به مستی ار سخن ِ بی خودانه یی گویم

مرنج از من و جرم مرا جواب مده

دلم که چون جگر میلی از تو می سوزد 

حلالِ توست ، کسی را از این کباب مده

 

۶

دل که زیاده می‌کند قاعده‌ی نیاز را

مایه‌ی ناز می‌شود خوی بهار ساز را

خون کدام تنگ‌دل ریخته بر زمین که تو

بر زده‌ای چو شاخ گل دامن سرو ناز را

پیش تو نیم‌جان خود بازم اگر به مردمی

بازکنی به سوی من نرگس نیم‌باز را

تا به درون بزم خویش از سر ناز خوانی‌ام

آیم و از برونِ در عرض کنم نیاز را

وعده خلاف کرده‌ای با من و سازی ام خجل

رنجه به فرض اگر کنی لعل فسانه‌ساز را

میلی ‌ی خسته بگسلد رشته‌ی عمر کوته‌ات

رخصت سرکشی دهی گر مژه‌ی دراز را

 

۷

ای جان تلخ‌کام، خراب از چه باده‌ای

کـ از پا فتاده‌ای و دل از دست داده‌ای

ای دیده، در مشاهده‌ی کیستی که باز

هرسو به روی خود درِ دولت گشاده‌ای

ای صبر هر زمان ز زمان دگر کمی

وی درد هردم از دم دیگر زیاده‌ای

شوخی که وعده داشت به من دوش می‌گذشت

گفتم به خود که بهر چه روز ایستاده‌ای

برخاستم که در پی‌اش افتم به ناز گفت:

بنشین که در خیال محالی فتاده ای

گفتم امیدها به تو دارم به خنده گفت:

میلی برو برو که تو بسیار ساده‌ای
































         
       

بالای صفحه