_

 
       

 

 
       

 صفحه‌‌ی شعر هفته نامه‌‌ی ایرانیان (چاپ واشینگتن دی. سی )

 
           
       

گزینه‌‌ی صمصام کشفی

 
       

 

 
 

 

 

 

 
 

هفته نامه‌‌ی ایرانیان جمعه ها  منتشر می شود

   

    شماره‌ی ۸۳۸ ـ جمعه ۱ اردیبهشت ۱۳۹۶

  No. 838 - Friday 21 April 2017

 
 

 

 

 

 

 تارنمای صمصام کشفی

م

 

تماس با صفحه‌‌ی شعر

    


صمصام کشفی

خ مثل خیال

 

می‌رفت خیال تو ز چشم من و می‌گفت

هیهات از این گوشه که معمور نمانده‌ست

حافظ

 

شبی

آفریدم‌ات از خمیر خیالم

تا شکل وشمایل بگیری،

پرداختم‌ات در خوابم

در  تو دمیدم از جانم

جان که گرفتی،

با تو رَسَد کردم جهانم را

و خواندم‌ات به دیدن رویاهام

یگانه‌ام که شدی

با ناز و نوازش بیدارم کردم

شستم سر و صورتم را

شانه زدم سرم را

بافتم گیسوانم را

نشاندم  خودم را در برابرم

یک حرف و دو حرف بر زبانم

هجی زدم تو را وُ

با واژه‌گان‌ات

جمله‌‌ جمله

ساختم شعرهام را.

با چشمان‌ات دیدم

با لبان ات خندیدم

با سرانگشتان‌ات نوشتم

و برگ برگ روی هم گذاشتم هستی‌هامان را

حالا که سرخوش از آفرینش

می‌خواهم بخوانم وُ

با دهان تو واگو کنم خودم را،

می‌بینم که خط خطی ‌کرده‌ای خیالم را

و خالی کرده‌ای از خیال و خواب

جانم را

 

خام اندیش بوده‌ام انگاری

که خیال می‌کردم تا کنون دریافته‌ای :

از خیال‌ام و

بی خیال و خواب

نفس کشیدن نمی‌توانم .

 

بی خیالی انگاری

و نمی‌دانی چه می‌کنی بامن،

دارد خمیر می شود خیالم !

باور نمی‌کنی  اگر،

بفرست خیال‌ات را* 

۲۱ می ۲۰۱۰

* باور نکنی خیال خود را بفرست /  تا در نگرد که بی‌تو چون خواهم خفت  حافظ

رسول یونان

دو شعر

 

۱

آخرین کشتی

 

امید چیز خوبی است

مثل آخرین سکه

مثل آخرین بلیط

مثل آخرین گلوله

مثل آخرین کشتی

آخرین سکه نمی گذارد که غرورت بشکند

آخرین بلیط نمی گذارد که

نا امید از ترمینال ها برگردی

آخرین گلوله نمی گذارد که سرباز اسیر شود

کسی که امید دارد

فقیر نیست

همیشه چیزی دارد

یادم رفت از آخرین کشتی بگویم

آخرین کشتی حتا اگرهم نیاید

نمی گذارد که نام دریا و مسافرت از یادت برود.

 

۲

شب رفتن

 

ماه از پنجره دور می شد

مثل قویی سفید

بر آب های سیاه

مسافر با ترس چمدان اش را می بست

می ترسید

کسی بدرقه اش نکند.


مریم جعفری آذرمانی

دو شعر

 

۱

هر شعر که می‌سروده‌ام بی‌تو، آویزه‌ی گوش‌های کر بوده‌ست

حالا که عجیبْ شاعرم با تو، باور نکن آن‌چه معتبر بوده‌ست

حوّا نشدم که آدمم باشی شاید که قدیم‌تر از ابلیس ام

شاید نه، که حتما است این قِدْمَت، پیش از تو و من کسی مگر بوده‌ست؟

جانم به توان رسید در حسّ ات، تا جسم من و تو محوِ معنا شد

جریان شدیدِ این هم‌افزایی، از سرعت نور، بیشتر بوده‌ست

فریاد بکش که دوستم داری من هم بکشم که دوستت دارم

در فرصتِ التیامِ دردِ ما، داروی سکوت، بی‌اثر بوده‌ست

هر نقطه که در حضور هم هستیم شعری‌ست که انتشار خواهم داد

من در پیِ بازگفتنِ عشقم؛ شرحی که همیشه مختصر بوده‌ست

 

۲

هستم که می‌نویسم بودن به جز زبان نیست

هرکس نمی‌نویسد انگار در جهان نیست

من آمدم به دنیا، دنیا به من نیامد

من در میان اوی‌ام، اویی در این میان نیست

آتش زدم به بودن تا گُر بگیرم از تن

حرفی‌ست مانده در من، می‌سوزد و دهان نيست

لکنت گرفته شاید، پس من چه گونه باید

بنویسم اش به کاغذ، شعری که در زبان نیست

       
 
       

بالای صفحه

 
       

   qبرای دیدن بخش صُحبَتِ گُل (نمونه‌هایی از شعر کلاسیک پارسی) این جا را کلیک کنید   q

 
         

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

         
       

صفحه‌‌ی شعر هفته نامه‌‌ی ایرانیان

 ( بخش دوم، شعر کهن )

 

 
       

گزینه‌‌ی صمصام کشفی

 
           
       

    شماره‌ی ۸۳۸ ـ جمعه ۱ اردیبهشت ۱۳۹۶

  No. 838 - Friday 21 April 2017

 
 

در گلستانه

   

صُحبَتِ گُل

 
       

نمونه‌هایی از  سروده های سده ی   دهم  قمری  ||||    شانزدهم میلادی

 

 هفته نامه‌‌ی ایرانیان

(چاپ واشینگتن دی. سی)

جمعه ها  منتشر می شود



هاشمی‌ی کرمانی

شاه جهانگیر هاشمی‌ی کرمانی

[ سده‌ی دهم قمری / ۱۶ میلادی]

 

۱

ﮔﻔﺖ ﺑﻪ ﻣﺠﻨﻮﻥ ﺻﻨﻤﯽ ﺩﺭ ﺩﻣﺸﻖ

ﮐﺎﯼ ﺷﺪﻩ ﻣﺴﺘﻐﺮﻕ ﺩﺭﯾﺎﯼ ﻋﺸﻖ

ﻋﺸﻖ ﭼﻪ ﻭ ﻣﺮﺗﺒﻪ ﯼ ﻋﺸﻖ ﭼﯿﺴﺖ؟

ﻋﺎﺷﻖ ﻭ ﻣﻌﺸﻮﻕ ﺩﺭ ﺍﯾﻦ ﭘﺮﺩﻩ ﮐﯿﺴﺖ؟

ﻋﺎﺷﻖ یک رنگ ﺣﻘﯿﻘﺖ ﺷﻨﺎﺱ

ﮔﻔﺖ : ﮐﻪ ﺍﯼ ﻣﺤﻮ ﺍﻣﯿﺪ ﻭ ﻫﺮﺍﺱ

ﻧﯿﺴﺖ ﺩﺭ ﺍﯾﻦ ﭘﺮﺩﻩ ﺑﺠﺰ ﻋﺸﻖ ﮐﺲ

ﺍﻭﻝ ﻭ ﺍﺧﺮ ﻫﻤﻪ ﻋﺸﻖ ﺍﺳﺖ ﻭ ﺑﺲ

ﻋﺎﺷﻖ ﻭ ﻣﻌﺸﻮﻕ ﺯ ﯾﮏ ﻣﺼﺪﺭﻧﺪ

ﺷﺎﻫﺪ ﻋﯿﻨﯿﺖ یک دﯾﮕﺮﻧﺪ

ﻋﺸﻖ ﻣﺠﺎﺯﯼ ﺑﻪ ﺣﻘﯿﻘﺖ ﻗﻮی ست

ﺟﺬﺑﻪ ی ﺻﻮﺭﺕ ﮐﺸﺶ ﻣﻌﻨﻮی ست

. . . . . . . . . . . . . . . . . . 

. . . . . . . . . . . . . . . . . . 

ﺁﺗﺶ ﻋﺸﻖ ﺍﺯ ﻣﻦ ﺩﯾﻮﺍﻧﻪ ﭘﺮﺱ

ﮐﻮﮐﺒﻪ ﯼ ﺷﻤﻊ ﺯ ﭘﺮﻭﺍﻧﻪ ﭘﺮﺱ

ﻋﺸﻖ ﮐﺠﺎ ﺭﺍﺣﺖ ﻭ ﺁﺳﻮﺩه ﮔﯽ؟

ﻋﺸﻖ ﮐﺠﺎ ﺩﺍﻣﻦ ﺁﻟﻮﺩه ﮔﯽ؟

ﻋﺸﻖ ﺑﻪ ﻫﺮ ﺳﯿﻨﻪ ﮐﻪ ﮐﺎﻭﺵ ﮐﻨﺪ

ﺧﻮﻥ ﺩﻝ ﺍﺯ ﺩﯾﺪﻩ ﺗﺮﺍﻭﺵ ﮐﻨﺪ

ﮔﺮ ﺗﻮ ﺩﺭ ﺍﯾﻦ ﺳﻠﺴﻠﻪ ﺁﺳﻮﺩﻩ ﺍﯼ

ﻋﺎﺷﻖ ﺁﺳﺎﯾﺶ ﺧﻮﺩ ﺑﻮﺩﻩ ﺍﯼ

ﻋﺸﻖ ﻫﻤﻪ ﺳﻮﺯ ﻭ ﮔﺪﺍﺯ ﺍﺳﺖ ﻭ ﺑﺲ

ﻧﯿﺴﺘﯽ ﻭ ﻋﺠﺰ ﻭ ﻧﯿﺎﺯ ﺍﺳﺖ ﻭ ﺑﺲ

گرم رو عشق در آتش خوش است

نقد روان صافی و بی غش خوش است

ﺁﺗﺶ ﻋﺸﻖ ﺍﺯ ﺗﻮ ﮔﺪﺍﺯﺩ ﺗﻮ ﺭﺍ

ﺻﺎﻑ ﺗﺮ ﺍﺯ ﺁﯾﯿﻨﻪ ﺳﺎﺯﺩ ﺗﻮ ﺭﺍ

ﻋﺸﻖ کـ از ﺁﻥ ﻣﺰﺭﻉ ﺟﺎﻥ ﺭﻭﺷﻦ ﺍﺳﺖ

ﯾﮏ ﺷﺮﺭﺵ ﺁﺗﺶ ﺻﺪ ﺧﺮﻣﻦ ﺍﺳﺖ

ﻣﺎ ﮐﻪ ﺩﺭ ﺍﯾﻦ ﺁﺗﺶ ﺳﻮﺯﻧﺪﻩ ﺍﯾﻢ

ﮐﺸﺘﻪ ﯼ عشق ایم ﻭ ﺑﻪ ﺍﻭ ﺯﻧﺪﻩ ﺍﯾﻢ

آب خضر گر چه ز جان خوش تر است

چاشنی ی عشق از آن خوش تر است

 

۲

عشق که بازاز بتان جای اوست

سلسله بر سلسله سودای اوست

گرمی ی عشاق خراب است عشق

آتش دل های کباب است عشق

عشق نه وسواس بود نه مرض

عشق نه جوهر بود و نه عرض

 

۳

لوح دل از اشک ندامت بشوی

دست ملامت ز سلامت بشوی

اهل ملامت که سلامت روند

راه سلامت به ملامت روند

عشق و شکایت ز ملامت که چه ؟

عاشقی و زهد و سلامت که چه؟

هرکه بود مرد ره عشق پاک

عاشق ترسا بچه باشد چه باک؟






۴

مرد رهی ، از کجی اندیشه کن

راستی و ، راست روی پیشه کن

در طی ی این ورطه قدم تیز کن

وز خطر بادیه پرهیز کن

پای برون نه ز مضیق جهات

روی بگردان ز همه کاینات

هر که کند روی طلب سوی او

قبله ی ذرّات شود ، روی او

سفله که زر در گره مشت اوست

هر درمی ناخن انگشت اوست

گر همه در ناخن او نی کنی

نیم درم حاصل از او کی کنی؟

هر که جفاپیشه و بدخو بود

دشمن او خوی بد او بود

هاشمی از مزرع جان توشه گیر

در چله خم شو چو کمان گوشه گیر

از مظهر الآثار

 

۵

معلم عشق و عارف و طوطی و مرآت عرفان‌اش

سبق معنی و صورت ابجد لوح دبستان‌اش

عجب لوحی‌ست لوح مکتب معموره‌ی عالم

که عالم عالم معنی‌ست در هر نکته پنهان‌اش

دراین ره جز خطر نبود، معاذالله چه راه است این

که شد ذرات جسم ره‌روان ریگ بیابان‌اش

چو صوفی وقت و جد از چرخ گردان دامن افشاند

نماید  هیأت چرخ دگر از دور دامان‌اش

چو پشت پا زند مانند چوگان بر جهان سالک

نماید گنبد گردون چو گویی پیش چوگان‌اش

سراسر دیده شو چون آینه تا روشن‌اش بینی

که با این دیده‌ی تاریک هرگز دید نتوان‌اش

تو تاریکی و گرنه بنگری آن آفتابی را

که تابان‌است نور فیض بر آباد و ویران‌اش

دُر وگوهر کجا آید به پیش چشم آن رندی

که باشد قطره‌های اشک چون دُرهای غلتان‌اش

چنان از دوست مملو شد محیط باطن عارف

که از سر می‌رود بیرون سرشک چشم گریان‌اش

جهان را در ره معراج همت مشت خاکی دان

که در چشم نئیمان می‌زند از مکر شیطان‌اش

بود منعم به اسباب جهان شاد و نمی‌داند

که آخر آن همه خواهد شد اسباب حرمان‌اش

به مقدار تعلق جان دهد هر کس، خوش آن مفلس

که از وارسته‌گی شد تلخی ی جان کندن آسان‌اش

 

         
       

بالای صفحه