_

 
       

 

 
       

 صفحه‌‌ی شعر هفته نامه‌‌ی ایرانیان (چاپ واشینگتن دی. سی )

 
           
       

گزینه‌‌ی صمصام کشفی

 
       

 

 
 

 

 

 

 
 

هفته نامه‌‌ی ایرانیان جمعه ها  منتشر می شود

   

   شماره‌ی ۸۴۰ ـ جمعه ۱۵ اردیبهشت ۱۳۹۶

  No. 840 - Friday 5 May 2017

 
 

 

 

 

 

 تارنمای صمصام کشفی

م

 

تماس با صفحه‌‌ی شعر

    


مهدی اخوان ثالث (م. امید)

[۱۳۶۹ ـ ۱۳۰۷ خورشیدی/ ۱۹۹۰ ـ  ۱۹۲۸ میلادی]

حالت

 

آفاق پوشیده از فر بی‌خویشی است و نوازش.

ای لحظه‌های گریزان صفای شما باد .

دمتان و ناز قدمتان گرامی ،‌ سلام‌!‌ اندر آیید.

این شهر خاموش در دوردست فراموش،

جاوید جای شما باد.

 

 

ای لحظه های شگفت و گریزان که گاهی ــ چه کمیاب ــ

این مشت خون و خجل را

در بارش نور نوشین خود می‌نوازید،

او می‌پرد چون دل پر سرود قناری

از شهر بند حصارش فراتر،

و می‌تپد چون پر بیمناک کبوتر ــ

تن‌،‌ شنگی از رقص لبریز !

سر ، چنگی از شوق سرشار!

غم دور و اندیشه‌ی بیش و کم دور ؛

هستی همه لذت و شور .

ای لحظه‌های بدین‌سان شگفت از کجایید‌؟

کی، و ز کدامین ره آیید ؟

از باغ‌های نگارینِ مستی ؟

از بودن و تندرستی ؟

از دیدن و آزمودن ؟

نه .

من

بس بودم و آزمودم .

حتّا

گاهی خوشم آمد از خنده و بازی کودکانم ،

امّا

نه

ای آن‌چنان لحظه‌ها از کجایید ؟

از شوق آینده‌های بلورین ؟

یا یادهای عزیز گذشته‌؟

نه .

 

 

 

آینده ؟ هوم ، حیف ، هیهات.

و امّا گذشته

افسوس

باز آن بزرگ اوستادم

یادم

آمد

چون سیلی از آتش آمد،

با ابری از دود

بدرود ای لحظه‌! ای لحظه‌!‌ بدرود !

 بدرود.

 

تهران ـ خرداد ۱۳۳۹




















 

اورنگ خضرایی

[۱۳۷۸ ـ ۱۳۲۱ خورشیدی /   ۱۹۹۹ ـ  ۱۹۴۲ میلادی]

دو شعر

 

۱

آمدن

 

می‌آیی از تمام تاریخ آمدن

 

میدان و بام و روزنه‌ها را

از عطر زعفران و کُندر اسطوره‌ها

سرشار می‌کنی

 

وقتی که می‌شکفی در من

خورشید،

از بی‌قرارترین عاشقان زمین است

و آب

هُرم هزارساله‌ی حرمان و تشنه‌گی‌ام را

می‌شوید.

 

می‌آیی از سراسرِ تاریخِ آمدن.

 

۲

تطهیر

 

شعر از سکوت تو آغاز می‌شود

با واژه های شبانه

در لحظه‌ی عظیم،مردان عشق

در آذرخش خون،تطهیر می‌شوند

و هر نعره یی نماز بلندی ست

تا آفتاب و ماه بتابد.

ای ابر مهربان پر از بارش

ما را گذر ده از پل رنگین کمان

و زنگار را بشوی

عشق از طلوع تو آغاز می شود.


 

مهتاب کرانشه

سرم به طرف اکنون است . . .

 

سرم به طرف اکنون است

ذهن به کنجی تنها متمایل

این جا

پیاده رو در زیر بار این همه تن جان می دهد

نمی بینید؟

من اما می بینم

کسی این جا با ما نیست

چه قدر سنگین شده ام

فرو می روم

باز هم

انگار این جا

تلاقی ی هیچ چیز با هیچ چیز امکان پذیر نیست

آفتاب از عبور شب می آید

شب را یک نفس می نوشم

آه از این سایه های رنگارنگ

این همه سنگین

زیر بار خسته‌گی این پیاده رو

به کجا می شتابید؟

باز هم نگاه کن!

ای حرف های بی صدا

ای دروغ های دوست داشتنی

ای همه کلمه های بی جان آشنا

این جا

چیزی در حال انقراض است!


       
 
       

بالای صفحه

 

   qبرای دیدن بخش صُحبَتِ گُل (نمونه‌هایی از شعر کلاسیک پارسی) این جا را کلیک کنید   q

         

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

         
       

صفحه‌‌ی شعر هفته نامه‌‌ی ایرانیان

 ( بخش دوم، شعر کهن )

 

 
       

گزینه‌‌ی صمصام کشفی

 
           
       

   شماره‌ی ۸۴۰ ـ جمعه ۱۵ اردیبهشت ۱۳۹۶

  No. 840 - Friday 5 May 2017

 
 

در گلستانه

   

صُحبَتِ گُل

 
       

نمونه‌هایی از  سروده های سده ی   دهم  قمری  ||||    شانزدهم میلادی

 

 هفته نامه‌‌ی ایرانیان

(چاپ واشینگتن دی. سی)

جمعه ها  منتشر می شود



اَنیسی‌ی شاملو‌

یول‌قلی بیگ اَنیسی ی شاملو

[ پایانه‌ی سده‌ی دهم، آغازه ی یازدهم قمری / ۱۶ میلادی]

 

۱

زمانه بر دل من سوخت داغ عالم را

که مکشفاد گل عیش باغ عالم را

شراب عیش مرا ناگوار می آید

مگر به زهر سرشتند ایاغ عالم را

ز ننگ شعله به ظلمت گریخت پروانه

چه پرتوی ست ندانم چراغ عالم را

غریب نغمه سرایی به عالم آمده بود

دریغ فصل خزان بود باغ عالم را

 

۲

مستی ی شوریده گان از باده و پیمانه نیست

ساقی این ساغر ندارد می در این می خانه نیست

التفات یار می خواهیم و بخت ما زبون

آرزوی گنج داریم و در این ویرانه نیست

از در و دیوار عالم کم طلب نقش وفا

گر متاعی هست جز با صاحب این خانه نیست

عاشق اندر دیر رهبان است و در مسجد امام

هرکه با عشق آشنا شد هیچ جا بیگانه نیست

ما گرفتاریم انیسی رنج خود ضایع مکن

هر که خواب مرگ اش آید گوش بر افسانه نیست

 

۳

پس از عمری خطایی رفت در کیش وفا کردن

عبادت های چندین ساله می باید قضا کردن

قلم بر سر زدم معلوم چندین ساله ی خود را

کنون شاگردی از من، از تو تعلیم وفا کردن

ندارد گلستان دهر چون من نقمه پردازی

ولی می باید از کنج قفس دایم نوا کرن

جنونم را مداوا قید بود، آن لطف هم کردی

مرا اکنون  به درد خویش می باید رها کردن

ز ننگ بی وفایی ها انیسی مرد و نتوانست

ز تو برتافتن روی دل و  سوی خدا کردن

 

۴

.  .  .  .  .  .  .  .  .  .  .  .

.  .  .  .  .  .  .  .  .  .  .  .

دو جا بر مرد عاشق عرصه تنگ است

اگر جان برد عاشق نیست سنگ است

یکی آن جا که یار عشوه آیین

نداند کـ این روش مهر است یا کین

دگر جایی که از معشوق یک رنگ

شود دانسته گر صلح است و گر جنگ

فدای نازنینان جان عاشق

که هم دردند و هم درمان عاشق

.  .  .  .  .  .  .  .  .  .  .  .

.  .  .  .  .  .  .  .  .  .  .  .


۵

من مست محبت ام شرابم مدهید

در آتشم افکنید و  آبم مدهید

گر عشوه کنم و گر عتاب آغازم

با اوست حدیث من جوابم مدهید

 

۶

نشیمن کرد شهبازی به سروی

که صید خود کند رعنا تذروی

قضا را در کمین‌اش بود صیاد

گذار باز در دام وی افتاد

چو پر زد تا خلاصی یابد از بند

بر او پیچید از نو رشته‌یی چند

بر آن شد تاش بگشاید به منقار

که هم بر گردن‌اش پیچید رآن تار

بر آورد آهی از جان غم‌اندوز

که چون من کیست در عالم سیه‌روز

پی‌ی صید آمدم با خاطر شاد

شدم آخر اسیر دست صیاد

گر این فکرم به خاطر نقش می‌بست

که صیاد دگر صیاد را هست

قدم ننهادمی هرگز در این باغ

به یاد صید دل را کردمی داغ

 

۷

.  .  .  .  .  .  .  .  .  .  .  .

.  .  .  .  .  .  .  .  .  .  .  .

برافگندند از خرگه نقابی

عیان شد در دل شب آفتابی

جوانی کرد سر از خانه بیرون

چو گنجی کـ آید از ویرانه بیرون

نگاری با تغافل دوش بر دوش

وفاداری به استغنا هماغوش

رخی خالی ز خط آیینه کردار

قدش جا کرده اندر جان الف‌وار

دو زلف‌اش فتنه‌ی آشفته حالان

دو ابروی‌اش پناه نو غزالان

گشوده هندوی زلف‌اش دکانی

به‌هر مویی نهاده نرخ جانی

در این بازار کـ ایمان پر خطر بود

متاع کس میاب و کس مخر بود

به شوخی فارغ از حرف بدآموز

ز سر تا پا به رنگ شعله جان‌˙سوز

بلا و فتنه چاووشان راه‌اش

اجل فرمان‌بر چشم سیاه‌اش

به غارت داده چشم‌اش خانمان‌ها

نگاه‌اش بسته‌ راه کاروان‌ها

نمی‌شد سیر چشم‌اش از شکر خواب

مگر دیدار خود می‌دید در خواب

به‌جز آن چشم کس نشنیده هندو

که چون ترکان به خون‌خواری کند خو

         
       

بالای صفحه