_

 
       

 

 
       

 صفحه‌‌ی شعر هفته نامه‌‌ی ایرانیان (چاپ واشینگتن دی. سی )

 
           
       

گزینه‌‌ی صمصام کشفی

 
       

 

 
 

 

 

 

 
 

هفته نامه‌‌ی ایرانیان جمعه ها  منتشر می شود

   

   شماره‌ی ۸۴۱ ـ جمعه ۲۲ اردیبهشت ۱۳۹۶ 

  No. 841 - Friday 12 May 2017

 
 

 

 

 

 

 تارنمای صمصام کشفی

م

 

تماس با صفحه‌‌ی شعر

 


احمد شاملو

[۱۳۷۹ ـ ۱۳۰۴ خورشیدی / ۲۰۰۰ ـ ۱۹۲۵ میلادی]

غریبانه

 

 

دیری‌ست تا سوزِ غریبِ مهاجم

پا سست کرده است،

و اکنون

 یالِ بلند یابویی تنها

 که در خلنگزارِ تیره

به فریادِ مرغی تنها

 گوش می‌جُنباند

 جز از نسیمِ مهربانِ ولایت

 آشفته نمی‌شود.

 

من این را می‌دانم، برادران!

من این را می‌بینم

 هر چند

میانِ من و خلنگزارانِ خاموش

اکنون

 بناهای آسمان‌سای است و

 درّه‌های غریو

 که گیاه و پرنده

 در آن

 رویش و پروازِ حسرت است.

 

 

 

بر آسمان

امّا

 سرودی بلند می‌گذرد

 با دنباله‌ی طنین‌اش، برادران!

من این‌جا پا سفت کرده‌ام که همین را بگویم

اگر چند

 دور از آن جای که می‌باید باشم

 زندانیِ ی سرکشِ جانِ خویش ام و

  بی من

 آفتاب

 بر شالیزارانِ درّه‌ی زیراب

 غریب و دلشکسته می‌گذرد.

 

 

بر آسمان سرودی بلند می‌گذرد

 با دنباله‌ی طنین‌اش، برادران!

من این‌جا مانده‌ام از اصلِ خود به دور

که همین را بگویم؛

 و بدین رسالت

                دیری‌ست

 تا مرگ را

          فریفته‌ام.

 

بر آسمان

 سرودی بلند می‌گذرد.

 

۳۱ شهریورِ ۱۳۵۱

پرتو نوری علا

سلسله بر دست در برج اقبال

 

پنج صبح در هفته، پنجاه هفته در سال

خورشيدم در آينه ی اتوبوس‌ها طلوع می‌کند

 و هر روز در عدالت‌خانه ی قديمی

بر روی ميزی کوچک

در انتظار من است گلدانی از بنفشه ی صحرايی

يک جلد فرهنگِ انگليسی - فارسی

مقداری خردهريز، و تَلی از احضاریه.

 

بر ديواره ی اتاقکم پونز خورده کارت پستالی

از شاخه گلی سپيد، در متن سياه؛

(وِلوِله ی عشق ميان حروف پشت اش).

سمتی ديگر

 تصويری از مايا آنجلو، احمد شاملو

نقشه فری‌وی‌ها

و برگردانِ شعری عاشقانه از پاز.

 

تمام روز پرونده‌های سرگردان

در ماشين کپی تکثير می‌شوند

و دل‌تپش‌های زبانم در رگِ بيگانه‌ترين الفاظ.

 

هر غروب،  در بازگشت به خانه پی‌گيرِ روزهای گم شدهام در لس‌آنجلس،

راه، بر عابرين می‌بندم

و از پليس گشت

سراغ جوانی‌ی زنی را می‌گيرم

که در برج اقبال، سلسله بر دست داشت.

 

در خانه، ماشين پيامگير

صدای عاشق را با آرزوی‌ِ

"صد سال به از اين سال‌ها"، می‌پراکَنَد؛

اشک‌هايم برگ سوخته ی ياس را

سيراب می‌کند.

و آن گاه، گردشی در کتاب‌ها

و شلال لباس‌ها، خواندن، نوشتن، پختن،

تايپ کردن، شستن، ساييدن،

بافتن خاطرات؛

تار به تار، دانه به دانه،

جو دانه زدن:

يکی از رو، يکی از زير،

يک رَج، سرخابی، يک رَج، به رنگ اندوه.

 

و شب که می‌شود

تا رخوت  عادت، جانم را نپوساند

زیر درخشِ ماه

بافتههای کهنه را از هم میشکافم

و تنپوشم را با نخی زرٌین

روانه ی فردا میکنم.

       
 
       

بالای صفحه

 

   qبرای دیدن بخش صُحبَتِ گُل (نمونه‌هایی از شعر کلاسیک پارسی) این جا را کلیک کنید   q

         

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

         
       

صفحه‌‌ی شعر هفته نامه‌‌ی ایرانیان

 ( بخش دوم، شعر کهن )

 

 
       

گزینه‌‌ی صمصام کشفی

 
           
       

   شماره‌ی ۸۴۱ ـ جمعه ۲۲ اردیبهشت ۱۳۹۶ 

  No. 841 - Friday 12 May 2017

 
 

در گلستانه

   

صُحبَتِ گُل

 
       

نمونه‌هایی از  سروده های سده ی   دهم  قمری  ||||    شانزدهم میلادی

 

 هفته نامه‌‌ی ایرانیان

(چاپ واشینگتن دی. سی)

جمعه ها  منتشر می شود



قراری‌ی گیلانی

حکیم نورالدین محمد قراری‌ی گیلانی

[سده‌ی دهم قمری / ۱۶ میلادی]

 

۱

در هر دلی که عشق بتان آشیانه ساخت

بگذاشت شادی و به غمِ جاودانه ساخت

قربان دل شوم که ز روی وفا رمید

از قدسیان و،  با سگِ این آشیانه ساخت

خود جلوه کرد با خود و خود نرد عشق باخت

ما و تورا به عاشقی‌ی خود بهانه ساخت

در حیرت از فسرده‌گی‌ی آن دلم که او

بگذاشت درد عشق و به جور زمانه ساخت

 

۲

باز این دل خراب شده‌ جای دیگر است

سرگرمی‌ی طلب ز تمنای دیگر است

آبستن است هر شبم از روز محشری

هر روزم از پی‌ی شب یلدای دیگر است

ای میرِ حاج، کعبه روان را ز من بگوی

کـ آن خانه‌یی که یار بود جای دیگر است

چون گم شدم ز عشق تو دیدم که در تنم

هر موی را به فکر تو سودای دیگر است

 

۳

 مدّت سوز محبت که شناسد چند است؟

 آتشی کـ از ازل افروخت، ابد پیوند است

 در دل اش می گذرم، یا نه فراموشم کرد؟

 ای محبت، به سر دوست تورا سوگند است

 در درونِ دلِ بیچاره قراری، غم هجر

 آن چنان سخت نباشد که مگر الوند است

 

۴

با تو به رغم من آن ها که به گلشن گردند

یارب از کوی تو آواره تر از من گردند

شمع عشق ام من و پروانه صفت تا به ابد

قدسیان گرد من سوخته خرمن گردند

رشکم آید به خدا ورنه به ذوقی گریم

که ملایک همه در خون دل من گردند

 

۵

ز مدعی خبر از لذت تماشا پرس

حلاوت ستم یار از دل ما پرس

شفای خسته ی عشق از دم مسیحا نیست

علاج ما هم از آن چشم بی مدارا پرس

دل ات ملول شد از پرسش قراری زار

تو را که گفت کـ از آن دردمند این ها پرس

 

۶

ز آزارش دل آزرده را افگار می خواهم

 به لطف او مقید نیستم، آزار می خواهم

 ز یک دم با تو بودن کی تسلّی می شوم از تو؟

 ترا با خویشتن می خواهم و بسیار می خواهم

 ز درد هجر بی خود بوده ام ای دوست مدّت ها

 دمی هم بی خودی از لذّت دیدار می خواهم


 

 

 

۷

  ناله ی من گر اثری داشتی

 یار به حالم نظری داشتی

 آن که به من از همه دشمن تر است

 کاش ز من دوست تری داشتی

 

۸

گر عشق دل مرا خریدار افتد

کاری بکنم که پرده از کار افتد

سجاده ی پرهیز چنان افشانم

کـ از هر تارش هزار زنار افتد

 

۹

از جور و حفای چرخ رنجور شدیم

ناکام ز یار و دوست مهجور شدیم

نالان نالان وداع کردیم به هم

گریان گریان ز یک دگر دور شدیم

 

۱۰

 شادی ات باز به رغمِ دل غم پرور کیست؟

 خنده های تو به خونابه ی چشمِ تر کیست؟

 ای خوش آن کشته که از زخم نهانی چو دلم

 زار می مرد و نمی گفت که از خنجر کیست؟

 

۱۱

 در باغ نه گل ها همه دامن زده بودند

 خود را همه در خون دل من زده بودند

 مستان تو آلوده نکردند به کونین

 دستی که به سر از پی ی شیون زده بودند

 

۱۲

 در انتظار وصال تو تا به صبح نشور

 نشسته اند حریفان عشق، زنده به گور

 مرا به دوزخی‌یی رشک می شود فردا

 که در میانه‌ی آتش نشسته است صبور

 

۱۳

 سر آمده ام ز خون دل خوردن خویش

 من نیز چوآن دوست شدم دشمن خویش

 کشتم خود را و خون خود افگندم

 از غایت دوستی ش برگردن خویش

 

۱۴

 ای دل ز رشک مدّعی، از عشق بیزارم مکن

 رسوای ایمان کرده‌ای، بدنام زنّارم مکن

 مرگ است دوری از عدم، تشویش هستی دیده را

 یارب ز خواب نیستی، در حشر بیدارم مکن

         
       

بالای صفحه