_

 
       

 

 
       

 صفحه‌‌ی شعر هفته نامه‌‌ی ایرانیان (چاپ واشینگتن دی. سی )

 
           
       

گزینه‌‌ی صمصام کشفی

 
       

 

 
 

 

 

 

 
 

هفته نامه‌‌ی ایرانیان جمعه ها  منتشر می شود

   

    شماره‌ی ۸۴۵ ـ جمعه ۱۹ خرداد ۱۳۹۶

  No. 845 - Friday 9 June 2017

 
 

 

 

 

 

 تارنمای صمصام کشفی

م

 

تماس با صفحه‌‌ی شعر

 


احمدرضا احمدی

شعر انتظار

 

شب

بدون تو

چهگونه تمام می‌شود؟

شاخه های شکسته‌ی

گل های نرگس را

در لیوان آب گذاشتم

 

بدون تو

در مهتاب

شمشادهای سبز

از رنگ آبی مهتاب

آبی رنگ شده بودند

 

ما برای عابران

از عقاید گذشته می گفتیم

در همان زیرزمین نمور

که زنده گی می کردم

به تو گفتم:

دستهای‌ات را

برای من

بگذار و برو

من می توانم

بدون تو

با سایه های دستهای تو روی دیوار

زندهگی کنم.

 

کودکان

با لپ های قرمز

در باران

به دنبال توپ سفید می دوند

کاش

توبودی

که درباران

به این کودکان

بوسه و عیدی می‌دادی.


شمس آقاجانی

تعويض پيشاني

 

 

روزي كه سرنوشت مان را در باغچه پي‌گيري مي‌كردي

گفته بودي اگر سبز شد كه هيچ  وگرنه ....

خلاصه داشتي كارهاي آبي مي‌كردي

و قهوه یي روي صورت ات پر بود

من داشتم انسان‌شناس بزرگي مي‌شدم

با تمرکز بر خطوط چهره ات

همین که دیدم راه ورود بسته است

چين ناخوانده‌اي پريد وسط پيشاني

وقتي هم كار به جاهاي باريك كشيد

نتيجه يك چين ديگر بود

و خداي من!

از آن روزها چه مانده است؟

و از من كه هرگز نفوذي در خطوط باريك نداشته‌ام

 

می شود یک نفر پیشانی اش را عوض کند!

 

پیِ کار را گرفتی و من

تأثير موهاي پریشان ات را بر عقایدم

هرگز انكار نكرده‌ام

و دو تا چشمي كه عيناً دو مصيبت اند

وقت پي‌گيري

و خداي من!

از آن روزها چه مانده است؟

من به درون موهاي تو گم مي‌كنم خودم را

و این اواخر

سر مي‌كشم لباس‌هاي نپوشيده‌ات را بل كه بپوشم

قهوه یی‌ی بي‌نظيرِ لحظه هاي آبي را

پر شدم

پر شدم از اشک های بی دلیل

پر شدم

مرا کنج خانه با خودت تنها کن

من دارم انسان شناس بزرگی می شوم

یعنی آن باغچه دارد سبز می شود!؟

خلاصه با خودت تنها کن

وگرنه ...

سرنوشت ما از این صحنه ها زیاد ندارد

 

اسفند ۱۳۷۷ / دی ۱۳۸۸

طاهره صفارزاده

[ ۱۳۸۷ ـ ۱۳۱۵ خورشیدی / ۲۰۰۸ ـ ۱۹۳۶ میلادی]

ماشین آبی

 

در ایستگاه

ایستاده‌ایم

و ایستاده دماوند

در پیش چشمِ ما

و پرسشی به این سپیدی‌ی خاکستر

      پیوسته

می‌پیوندد

دیو و ددش همیشه و حاضر

بند دگر کجاست؟

 

ما ایستاده‌ایم

در ره‌گذارِ دود

در خواری‌ی هنر

در ارجمندی‌ی جادو

و مغزهای مضطرب بیمار

اندام ماردوش را

تصویر می‌کنند

 

ما سال‌هاست منتظر مقصد هستیم

ما در کمین حرکت و ماشین

ما در تقاطع تاریخی ی خیابان‌ها

در امتداد کوروش

و در نهایت تخت جمشید

در این صف بلند زمان

کاوه‌های پیر

با ما

کنار ما

خمیازه می‌کشند

 

شاید که اسب تند فریدون

اسب پولاد

از آسمان به زیر بیاید

ما را به مقصدی برساند

ماشین آبی‌ی شمران

افسوس

آمدنی نیست!

 


در ضیافت شب و بیداری
 
تیمور ترنج

 

سرنهاده به‌دامان شب

از گریه‌های ستاره سرشارم

و بوی گیسوی ات

از باور سپیده می‌آید

تا در ضیافت شب و بیداری

پلک،

بر هراس‌های شبانه نبندم

 

**

 

در انتظار چشم‌های آفتابی‌ات

با سایه‌های پشت پنجره

سبز می‌شوم

و پژمرده می‌شوم

 

 








































       
 
       

بالای صفحه

 

   qبرای دیدن بخش صُحبَتِ گُل (نمونه‌هایی از شعر کلاسیک پارسی) این جا را کلیک کنید   q

         

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

         
       

صفحه‌‌ی شعر هفته نامه‌‌ی ایرانیان

 ( بخش دوم، شعر کهن )

 

 
       

گزینه‌‌ی صمصام کشفی

 
           
       

    شماره‌ی ۸۴۵ ـ جمعه ۱۹ خرداد ۱۳۹۶

  No. 845 - Friday 9 June 2017

 
 

در گلستانه

   

صُحبَتِ گُل

 
       

نمونه‌هایی از  سروده های سده ی   دهم  قمری  ||||    شانزدهم میلادی

 

 هفته نامه‌‌ی ایرانیان

(چاپ واشینگتن دی. سی)

جمعه ها  منتشر می شود



پرتوی

حکیم پرتوی‌ی شیرازی

[ سده‌ی دهم  قمری / ۱۶ میلادی]

 

 

۱

چند گردم به سر کوی تو گریان و خجل

خاک خواری به سر و پای محبت در گل

مگسل دست امید من از ان دامن پاک

تو مبر رشته ی مهر و رگ جان گو بگسل

سرم از باده گران دل ز محبت لرزان

دست از آن گاه به سر دارم و گاهی بر دل

دل کجا جان برد از غمزه ی شوخی که کند

به یکی چشم زدن مرغ وا را بسمل

درنیابد به فسون پرتوی آن تازه جوان

آه کـ این نخل به هر باد نگردد مایل

 

 

۲

نه به خود ناله جرس از دل ناشاد کند

گرهی در دل او هست که فریاد کند

حد من نیست که برقع ز ر خ‌اش بر فکنم

گاه‌گاهی مگر این بی ادبی یاد کند

غیر ارباب محبت که در این قحط وفا

نام مجنون برد و یاد ز فرهاد کند؟

عالمی را به نگاهی بکشد یار اگر

چشم می‌گون سیه از سرمه ی بی‌داد کند

پرتوی تا فتد آن آهوی وحشی در دام

وه چه گویم که چه خون در دل صیاد کند

 

 

 

۳

سر جدا کرد از تنم شوخی که با من یار بود

قصه کوته کرد، ورنه دردسر بسیار بود

تیغ بی‌داد آن بتِ صیادوش از خون نشست

تا فغان و ناله‌ی مرغی در این گلزار بود

بخت بد بنگر که چشمم را به خواب مرگ بست

در چنین روزی که با او وعده‌ی دیدار بود

صبحدم گردی ز خاک درگه‌ات می برد باد

روشن آن چشمی که در وقتی چنان بیدار بود

دوش خاک خواریم بر سر ز هر سو ریختند

دشمنم در کوی او گویی در و دیوار بود

پرتوی چون رشته‌ی امید از آن بت بگسلد

که‌اش رگِ جان از ازل پیوند باز نار بود

 

۴

دلا پرده بردار از روی کار

به مستی بدر پرده‌ی روزگار

بکن ناخوش دهر بر خویشِ خوش

به مستی از او انتقامی بکش

ز بی‌داد چرخ مرقع لباس

علم‌وار دارم به گردن پلاس

ندارد بقا مهر و افسون چرخ

تبه کرده این بیضه طاووس چرخ

صدا هر دم آید ز دیوار و در

که‌ز این خاک‌دان الحذر الحذر

ز هر در درآید غم سینه سوز

درِ شادمانی شده میخ دوز

حلاوت نمانده‌ست در شهد عمر

همه طفل جهل اند در مهد عمر

نه دانشوران را ز دانش بری

نه تقوا ور آن را به تقوا بری

عجب روزگاری گران محنت است

که بر مرده‌گان زنده را حسرت است

جهان چون دل عاشقان حزین

به یک بار زیر و زبر شد چنین

بلا ریز گردیده گردون دون

شده کار دین هم چو دنیا زبون

چو زلف بتان عالم آشفته است

به هر دل سیه مار غم خفته است

چو در عالم هوش نبود سکون

من و عالم بی خودی و جنون

دهم هم‌چو چشم سیه مست یار

سر و کار خود را به مستی قرار

به مستی ز دنیا و دین وا رهم

که این هر دو کوه‌اند سد رهم

می از نقش هستی کند ساده‌ام

رهاند ز رنگ ریا باده‌ام

شراب ریا سوز هستی کداز

گدا را ز شاهان کند بی‌نیاز

بده می که در مذهب و کیش و دل

چه کعبه چه بت‌خانه در پیش دل

بزن شیشه‌ی کفر و ایمان به سنگ

بنه خشت خُم بر سر صلح و چنگ

غرض را چو یک‌سو نهد بلهوس

سر صلح و جنگ‌اش نمانه به کس

مشو پای‌بند گل کفر و دین

به مستی فشان دست بر آن و این

سمند طبیعت فلک تاز نیست

تذرو هوس عرش پرواز نیست

به هویی چو از شاخسار بقا

هوا گیر خواهد شدن مرغ ما

بزن عندلیبانه زین گلستان

صفیری به مرغان قدس آشیان

بکن هم‌چو غنچه از این باغ دل

فرو چون درختان مبر پا به گل

چو گل خیمه زن زین بر کنار

که پامال شد سبزه در ره‌گذار

 .  .  .  .  .  .  .  .  .  .  .  .  .  .  .  .

.  .  .  .  .  .  .  .  .  .  .  .  .  .  .  .

 

         
       

بالای صفحه