_

 
       

 

 
       

 صفحه‌‌ی شعر هفته نامه‌‌ی ایرانیان (چاپ واشینگتن دی. سی )

 
           
       

گزینه‌‌ی صمصام کشفی

 
       

 

 
 

 

 

 

 
 

هفته نامه‌‌ی ایرانیان جمعه ها  منتشر می شود

   

    شماره ی ۸۴۷ ـ جمعه ۲ تیر ۱۳۹۶

  No. 847 - Friday 23 June 2017

 
 

 

 

 

 

 تارنمای صمصام کشفی

م

 

تماس با صفحه‌‌ی شعر

    


یداله رویایی

دو شعر

به بهرام بیضایی

۱

دریا، فیق کوچک من، دریا

دریانوردهامان را

از ما مگیر!

تا صبح ارمغان  تو آرم

بار دگر به سوی تو خواهم گشود بال.

ای آب شور،

              دریا!

                             ای پیر دیرسال.

هرگز نمی توانم ات از یاد برد،

تا صبح روشن آورم ات باز ارمغان

باردگر پرنده ی من را به من رسان!

دریا ، به من رسان !

 

دریای کوچک، آه کجا می بری، کجا؟

رحمی، هنوز دختر کوچک

سالی ندیده است و جوان است.

او آشنا چو کس به غم روزگار نیست

رنگ سیاه با تن او سازگار نیست.

 

هرگز تو را نمی برم از یاد.

تا صبح روشن آورم ات باز ارمغان،

باردگر پرنده ی من را به من رسان!

دریا ، به من رسان !

 

۲

مرگ را کو همتی تا جان ما

بشکند زندان تن را پر غرور.

دست ما و موج سنگین هلاک

خون ما و آب های دریاهای دور

             

              خون ما و آب های دریاهای دور

 

گر زمانی ماهی ی بی تاب رود،

بگذرد بر بستر شن های داغ ؛

گندم از شوراب روید، گل ز سنگ،

خو بگیرد با غم پاییز ، باغ؛

 

آن زمان، دل خسته بنشینیم لنگ

در خم ره، بی که فریادی کنیم،

خیمه برگیریم و زآن پس زنده گی

خالی از سودای آزادی کنیم

 

              خالی از سودای آزادی کنیم.





















عسگر آهنین

سه شعر

 

۱

با آفتاب و مهتاب

 

من، پای پنجره یی خواب می‌روم

تا آفتاب و مهتاب

بر چهره ام بتابند.

شاید سرک کشیدی و دیدی

همواره چهره ام به سوی پنجره ی توست.

٣ سپتامبر ۲۰۱۲

۲

یک لحظه ی روشن

 

یک لحظه پنجره ام روشن شد

انگار آفتاب در آمد

گفتم: به جست و جوی زیبایی باید رفت

رفتم، به چارراه رسیدم

دیدم تمام راه ها به خانه ی تو ختم می شوند.

۴ سپتامبر ۲۰۱۲

 

۳

چشم بند شب

 

شب، روی بام ها، به راه افتاد

از پنجره ها وارد شد

آمد، دوباره، سایه نشین ام کرد.

شب، چشم‌های مرا بست

تا جز تو هیچ نبینم.

۷ سپتامبر ۲۰۱۲


 

زیبا کرباسی

هنوز زیبام

 

انصاف بده تا انصاف تو را به جایی رساند

 شمس تبریزی

هنوز زیبام

 با این پیرهن سفید کشیده تا زیر سینه

با چین و ماچین های رفته تا دوردست

 دور از دست و بازوی قل چماق ناتوان تو

 من این شور بخت ترین عروس خاور

 در انحداری که انحناهای تنم به تشدید افتاده اند

 با نیمه ام خوابیده در دشت های نمک

 تور های تزیینی و کشتی های زنگ زده ی دور دامنم

 ضجه های نیمه شبم

 پیچیده با گوش باد هوو هووووو

 جسد فلامینگو های سرخابی ام

 آهوهای خطایی

 گوزن های زردم

 مرغ های آتش و تنجه

 درناهای آبی ام

 کسی این نامه ی شور مرا

 به دست برادر بلندِ تندِ چارشانه ام، تبریز، برساند

 

 هنوز زیبام

 چنان زیبا

 که هیچ بهادری از دیار من

 فردا روز هرگز نتواند هرگز

 ادای عشق

 ادای شرف

 ادای غیرت کند

       
 
       

بالای صفحه

 

   qبرای دیدن بخش صُحبَتِ گُل (نمونه‌هایی از شعر کلاسیک پارسی) این جا را کلیک کنید   q

         

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

         
       

صفحه‌‌ی شعر هفته نامه‌‌ی ایرانیان

 ( بخش دوم، شعر کهن )

 

 
       

گزینه‌‌ی صمصام کشفی

 
           
       

    شماره ی ۸۴۷ ـ جمعه ۲ تیر ۱۳۹۶

  No. 847 - Friday 23 June 2017

 
 

در گلستانه

   

صُحبَتِ گُل

 
       

نمونه‌هایی از  سروده های سده ی   دهم و یازدهم  قمری  ||||    شانزدهم  و هفدهم میلادی

 

 هفته نامه‌‌ی ایرانیان

(چاپ واشینگتن دی. سی)

جمعه ها  منتشر می شود



نظیری

میرزا محمدحسین نظیری‌ی نیشابوری

[ پایانه‌ی سده‌ی دهم تا آغازه ی یازدهم قمری / ۱۷ میلادی]

 

۱

به مويى بسته صبرم نغمه‌ی تار است پندارى

دلم از هيچ مى‏رنجد، دل يار است پندارى

به تحريك نسيمى خاطرم آشفته مى‏گردد

به خود رأيى سر زلفين دلدار است پندارى

حياتم مى‏گزد بى او تماشاى چمن كردن

كه شكل غنچه بر گلبن سر مار است پندارى

به‏نوعى طعن مردم را هدف گشتم كه دامانم

ز سنگ كودكان دامان كهسار است پندارى

فلك را ديده‏ها بر هم نمى‏آيد شب از كينم

چنان هشيار مى‏خوابد كه بيدار است پندارى

نظيرى بى‏خوش و شيرين و نازك نكته مى‏گويى

ترا شكّر به خرمن گل به خروار است پندارى

 

۲

گر به سخن درآورم عشق سخن‌سرای را

بر برو دوش سردهی گریه‌ی های های را

گل به خزان شکفته شد وین دلِ بسته وا نشد

در بُن ناخن است نی بخت گره گشای را

نی ز رهی خبر دهم نی به دلی اثر کنم

صوت کجم ز کاروان زمزمه‌ی درای را

هر المی که صعب‌تر، روزی‌ی عاشقان شود

طعمه ز استخوان سزد حَوصله‌ی همای را

درس ادیب اگر بود زمزمه ی  محبتی

جمعه به مکتب آورد طفل گریزپای را

پیش نظیری از فلک درد دلی بَرَم که هست

بر در شه ترددی ناله‌ی ان گدای را

 

۳

چند از مؤذن بشنوم توحيد شرك‏آميز را

كو عشق تا يك‏سو نهم شرعِ خلاف‏انگيز را

ذكر شب و وردِ سحر نى حال بخشد نى اثر

خواهم به زنّارى دهم تسبيح دست‏آويز را

ترك شراب و شاهدم بيمار كرده‌ست اى طبيب

صحت نخواهم يافتن تا نشكنم پرهيز را

خاكى به باد آميخته گُردى ز جا انگيخته

آبى به مژگان مى‏زنم خاك غبارانگيز را

نى عشق افزايد بر اين نى مهر زيبد بيش از اين

كى ماند طرف قطره‌یى پيمانه‌ی لب‌ريز را

پيوسته ابرو در كُشش همواره مژگان در زدن

تا كى كسى بر دل خورد اين دشنه‏هاى تيز را

این غزل در استقبال غزل سعدی با مطلع "

برخيز تا يك‏سو نهيم اين دلق ازرق‏فام را" سروده شده است

 

۴

پرده برداشته‌ام از غم پنهانی چند

به زیان می رود امروز گریبانی چند

سر و سامان سخن کردن این جمعم نیست

پهلوی من بنشانید پریشانی چند

بس خراب ایم ز یک‌دیگرمان نشناسند

مانده‌ایم از ده غارت زده ویرانی چند

گشته از بس به هم افتاده کفن نتوان کرد

فکر خورشید قیامت کن و عریانی چند

هیچ دل را ستم حادثه مجروح نکرد

که نه لعل تو بر ان ریخت نمک‌دانی چند

هیچ‌کس را سرپایی نزد ایام که ما

پشت دستی نگزیدیم به دندانی چند

چشم بر فیض نظیری همه خوبان دارند

کاسه در پیش گدا داشته سلطانی چند






۵

ما حال خویش بی سرو بی پا نوشته‌ایم

روز فراق را شب یلدا نوشته‌ایم

قاصد به هوش باش که بر یک جواب تلخ

عرض هزارگونه تمنا نوشته‌ایم

شیرین‌تر از حکایت ما نیست قصه یی

تاریخ روزگار سراپا نوشته‌ایم

روی نکو معالجه‌ی عمر  کوته است

این نسخه از علاج مسیحا  نوشته‌ایم

تحقیق حال ما ز نگه می‌توان نمود

حرفی ز حال خویش به سیما نوشته‌ایم

بر ما مسلّم است که منشور راستی

بس واژگون‌تر از خط ترسا نوشته‌ایم

ما از خط پیاله و معشوق نگذریم

درس صلاح تا به همین‌جا نوشته‌ایم

هر جادویی که کلک نظیری نموده است

خود کرده‌ایم باطل و خود را نوشته‌ایم

 

۶

ذوق وجدان و نظر خالص شد و خام‌ام هنوز

صاف شد می‌ها ولی من دُردی آشام‌ام هنوز

گوش و لب پژمرده‌ی دیدار و قاصد در سفر

خانه پُر شادی و در راه است پیغامم هنوز

بر نمی‌آید هلال عیدم از ابر امید

عمر رفت و هم‌چو طفلان بر در و بام‌ام هنوز

روز مولودم فلک محضر به فرزندی نوشت

بس که خوارم از پدر نشنیده کس نامم هنوز

سیر هفتاد و دوملت کرده‌ام در طور عشق

کس نمی‌داند چه خواهد بود انجامم هنوز

مکر ابلیس و فریب دانه‌ام آمد به یاد

بارها گشتم ز قید آزاد و در دام‌ام هنوز

از درون دوزخ ز بی‌تابی برون اندازدم

صدره از خامی به آتش سوختم خام‌ام هنوز

گرچه از مجلس ز بد مستی برونم کرده‌اند

جرعه‌یی از رحم می‌ریزند در جامم هنوز

گر نی‌ام شکر نظیری تلخ در طبع‌اش نی‌ام

می‌کند گاهی لبی شیرین به دشنامم هنوز









































         
       

بالای صفحه