_

 
       

 

 
       

 صفحه‌‌ی شعر هفته نامه‌‌ی ایرانیان (چاپ واشینگتن دی. سی )

 
           
       

گزینه‌‌ی صمصام کشفی

 
       

 

 
 

 

 

 

 
 

هفته نامه‌‌ی ایرانیان جمعه ها  منتشر می شود

   

    شماره‌ی ۸۴۸ ـ جمعه ۹ تیر ۱۳۹۶

  No. 848 - Friday 30 June 2017

 
 

 

 

 

 

 تارنمای صمصام کشفی

م

 

تماس با صفحه‌‌ی شعر

 


سیمین بهبهانی

[ ۱۳۹۳ ـ ۱۳۰۶ خورشیدی / ۲۰۱۴ ـ ۱۹۲۷ میلادی]

گو آفتاب برآيد

 

 

آيات مصحف عشق ام

 كس خواندنم نتواند

 وان كس كه مدعي ام شد

 غير از دروغ نخواند

 چونان سياوش پاك ام

 از دود و شعله چه باكم

 آتش به رخت سفيدم

 خاكستري نفشاند

 دل را برابر ياران

 چون گل به هديه نهادم

 ديوانه آن كه به تهمت

 خون از گلم بچكاند

 آن شبنم ام كه سراپا

 در انتظار طلوع ام

 گو آفتاب برآيد

 وز من نشانه نماند

 جان را به هيچ شمردم

 اين است رمز حضورم

 دشمن بداند و دردا

 كاين نكته دوست نداند

 روياي باغ بهشت ام

 در نقش پرده ي خواب ات

 شيطان به كينه مبادا

 اين پرده را بدراند

 چون صبح ،‌ آيت حق ام

 تصوير طلعت حق ام

 عاقل طليعه ي حق را

 در گل چه گونه كشاند ؟

 جز آفتاب و به جز من

 ظلمت زدا و صلا زن

 پيغام نور و صدا را

 سوي شما كه رساند ؟

 گفتي چرا نكشندم

 زيرا هر آن كه به كشتن

 جسم مرا بتواند

 شعر مرا نتواند

 

۱۳۷۷

 



































 

خسرو باقرپور

ترانه در گوشه‌ی عاشقی 

 

 " ... من بی دهان خندیده ام" (مولوی)

 

من همزادِ آواز بودم؛

 و می رفتم:

در بیابانی کـ از آوای دوست خالی بود

 و سهره های خوش خوان،

 در امتدادِ شانه هام،

 با من می آمدند.

من با پاهای پُر آبله؛

 شما را بر شانه های خسته ی خویش می بُردم

 و از جا پام؛

 گل های بنفش و سرخ،

 بر شن های تفته می رویید.

من یادهای خوبِ شما را

 مرور می کردم

 و تک تکِ شما را

 با نام های کوچکتان می خواندم

 من با نام های شما می رفتم

 من با یادهای شما می رفتم

 من با صدای شما می خواندم

 من اگر سکوت می کردم،

 اگر نمی رفتم؛

 همه ی شما مرده بودید.

 

 لندن ـ اواخر تیر هزار و  سیصد نود و پنج

 


 

فرزانه قوامی

گل های مار زبان

 

فرزند آخر بودیم

از پدری تنومند

که شاخ‌های اش با گوزن‌های ماده عیاشی می‌کرد

تو تازه کابل را فتح کرده بودی

دستات به خون زمین آغشته

در زوزه‌هات مردی خشخاش می‌خواست

کلید خزاین خالی را به من بخشیدی

کاتب می‌نوشت

این بانو تب دارد

و مهری که به آن گیاه می‌گویند روییده در چشم‌هاش

خوراک او گل‌های مار زبان است در چند نوبت

و در هر نوبت زهری بر کام او کنند مارگونه از تلخ

کاتب می‌نوشت

فردا جنگ به کف دست‌هامان سرایت خواهد کرد

گلوله می‌خوریم از بام تا شام

پسرها گرسنه‌اند

دیر سیر می‌شوند

دخترها آسیمه‌اند

زود پیر می‌شوند

غروب در زمین خشک پدر خشخاش می‌کاشت

تو تازه دلم را برده بودی به دواخانه‌یی که درد می‌خواست

و مرگ در ارتفاعات اطرافمان آهسته از من رگ می‌گرفت

کاتب می‌نوشت

امروز صحرا سوزان است

شترها با کینه‌هاشان کوهان و خون آورده‌اند

اندرون به زهر آغشته کنید

اندرون به زهر آغشته کنید

مارگونه

بیمارگونه

خرداد ۱۳۹۲

       
 
       

بالای صفحه

 

   qبرای دیدن بخش صُحبَتِ گُل (نمونه‌هایی از شعر کلاسیک پارسی) این جا را کلیک کنید   q

         

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

         
       

صفحه‌‌ی شعر هفته نامه‌‌ی ایرانیان

 ( بخش دوم، شعر کهن )

 

 
       

گزینه‌‌ی صمصام کشفی

 
           
       

    شماره‌ی ۸۴۸ ـ جمعه ۹ تیر ۱۳۹۶

  No. 848 - Friday 30 June 2017

 
 

در گلستانه

   

صُحبَتِ گُل

 
       

نمونه‌هایی از  سروده های سده ی   یازدهم  قمری  ||||     هفدهم میلادی

 

 هفته نامه‌‌ی ایرانیان

(چاپ واشینگتن دی. سی)

جمعه ها  منتشر می شود



بی دل دهلوی

 ابوالمعالی میرزا عبدالقادر عظیم آبادی

[سده‌ی یازدهم قمری / هفدهم میلادی]

 

۱

ز بعد ما نه غزل ني قصيده مي‌ماند

ز خامه‌ها دو سه اشك چكيده مي‌ماند

ثبات عيش كه دارد كه چون پر طاووس

جهان به شوخي‌ی رنگ پريده مي‌ماند

شرار ثابت و سياره دام فرصت كيست

فلك به كاغذ آتش رسيده مي‌ماند

كجا بريم غبار جنون كه صحرا هم

ز گرد باد به دامان چيده مي‌ماند

ز غنچه‌ی دل بلبل سراغ پيكان گير

كه شاخ گل به کمان كشيده مي‌ماند

به غير عيب خودم زين چمن نماند به ياد

گلي كه مي‌دمد از خود به ديده مي‌ماند

قدح به بزم تو يا رب سر بريده‌ی كيست

كه شيشه هم به گلوي بريده مي‌ماند

غرور آينه ‌ی خجلت است پيران را

كمان ز سركشي‌ی خود خميده مي‌ماند

هجوم فيض در آغوش ناتواني هاست

شكست رنگ به صبح دميده مي‌ماند

در اين چمن به چه وحشت شكسته‌اي دامن

كه مي‌روي تو و رنگ پريده مي‌ماند

به نام محض قناعت كن از نشان عدم

دهان يار به حرف شنيده مي‌ماند

ز سينه گر نفسي بي‌تو مي‌كشد بي دل

به دود از دل آتش كشيده مي‌ماند

 

۲

آرزوي دل چو اشك از چشم ما افتاده است

مدعا چون سايه‌یي در پيش پا افتاده است

گوهر اميد ما قعر توكل كرده ساز

كشتي‌ی تدبير در موج رضا افتاده است

جاده‌ی سر منزل عشاق سعي‌ی نارساست

يا ز دست خضر اين وادي عصا افتاده است

تا قيامت برنمي‌خيزد چو داغ از روي دل

سايه‌ی ما ناتوانان هر كجا افتاده است

موي آتش ديده را كوتاه مي‌باشد امل

چشم ما عمري‌ست بر روز جزا افتاده است

بس كه كردم مشق وحشت در دبستان جنون

شخصم از سايه چو كلك از خط جدا افتاده است

پيكرم خون گشته است از ضعف و دل خون مي‌خورد

بار اين كشتي به دوش ناخدا افتاده است

شبنم گلزار حيرت را نشست و خاست نيست

اشك من در هر كجا افتاد،  وا افتاده است

نيست در دشت طلب با كعبه ما را احتياج

سجده‌گاه ماست هر جا نقش پا افتاده است

سايه‌ی ما مي‌زند پهلو به نور آفتاب

ناتواني اين قدرها خود نما افتاده است

چون خط پرگار عمري شد كه سر تا پا خم ايم

ابتداي ما به فكر انتها افتاده است

سرمه اين مقدار باب التفاتِ ناز نيست

چشم او بر خاكساري هاي ما افتاده است

در حقيقت بي دل ما صاحب گنج بقاست

گر به صورت در ره فقر و فنا افتاده است






۳

كو جهد كه چون بوي گل از هوش خود افتم؟

يعني دو سه گام، آن سوي آغوش خود افتم

در سوختنم شمع صفت عرض نيازي‏ست

مپسند كه در آتش خاموش خود افتم

در خاك ره افتاده‏ام اما چه خيال است

كـ از ياد شب وعده فراموش خود افتم

بهر دگران چند كنم وعظ طرازي

اي كاش شوم حرفي و در گوش خود افتم

كو لغزش پايي كه به ناموس وفاي ات

بار دو جهان گيرم و بر دوش خود افتم

عمري‏ست كه دريا به كنار است حبابم

آن به كه در انديشه‌ی آغوش خود افتم

شور طلبم مانع تحقيق وصال است

خم‌خانه رازم اگر از جوش خود افتم

اي بخت سيه روز چرا سايه نكردي؟!

تا در قدم سرو قباپوش خود افتم

بي دل همه تن بار خودم چون نفس صبح

بر دوش كه افتم اگر از دوش خود افتم؟!

 

 

 

۴

سوخته لاله زار من رفته گل از کنار من

بی تو نه رنگ ام و نه بو، ای قدم ات بهار من

دوش نسیم مژده یی گل به سر امید زد

کـ از ره دور می رسد سرو چمن سوار من

گر به تبسمی رسد صبح بهار وعده ات

آینه موج گل زند تا ابد از غبار من

گر همه زخم خورده ام گل زکف تو برده ام

باغ حناست هر کجا خون چکد از شکار من

فرصت دیگرم کجاست تا کنم آرزوی  وصل

راه عدم سپید کرد شش جهت انتظار من

عکس تحیر آب و رنگ منفعل است از آینه

گرد نفس نمی کند هستی ی من زعار من

آه، سپند حسرتم گرمی‌ی مجمری ندید

سوختنم همان به جاست ناله نکرد کار من

کاش به وامی از عرق حق وفا ادا شود

نم نگذشت در جبین گریه ی شرمسار من

خاک طپیدنم که برد گرد مرا به کوی تو

بنده ی حیرتم که کرد آینه ات دچار من

ظاهر و باطن دگر نیست به ساز این نشاط

تامن وتو اثر نواست نغمه ی توست تار من

گر به سپهرم التجاست ورمه و مهرم آشناست

بی دل بی کس توام غیر تو کیست یار من


































 

         
       

بالای صفحه