_

 
       

 

 
       

 صفحه‌‌ی شعر هفته نامه‌‌ی ایرانیان (چاپ واشینگتن دی. سی )

 
           
       

گزینه‌‌ی صمصام کشفی

 
       

 

 
 

 

 

 

 
 

هفته نامه‌‌ی ایرانیان جمعه ها  منتشر می شود

   

    شماره‌ی ۸۴۹ ـ جمعه ۱۶ تیر ۱۳۹۶

  No. 849 - Friday 7 July 2017

 
 

 

 

 

 

 تارنمای صمصام کشفی

م

 

تماس با صفحه‌‌ی شعر

 


منوچهر آتشی

[ ۱۳۸۴ ـ ۱۳۱۰ خورشیدی / ۲۰۰۵ ـ ۱۹۳۲ میلادی ]

دو شعر

۱

بازگشت

 

این روح سوگوار جنوبی

بالای ابرها هم

ما را رها نمی کند

در ابر نیز دریا می بیند

در دریا مرگ

دریای مرده خاک فروان دارد اما

بخت کدام چشم است

که بی خطا بشناسد

دریای مرده را از رعشه ی سراب ؟

و از سراب و ریگ روان

دریای زنده را ؟

بخت کدام چشم است

که آب های جادو را

از موج های شن بشناسد

تا بشناسد انسان را

از سایه های جادو

و نخل ها و درختان را از وهم

وهمی که راه می سپرد

با

ریشه های جادو و برگ های واقعی

در آب های هیچ ؟

باید که از کویر بپرسم

باید که از سراب بپرسم

این رازهای راز آمیز را

باید

 از گردباد بپرسم

راز سوارهای گم شده را در کویر خواب های مهتابی

 

 

۲

غزلِ غزل های سورنا

 

بیایی و خانه بوی تو بردارد

بیایی و اینه روی تو بردارد

بیایی و نمانی و بماند بو

بیایی و نمانی و بماند رو

بیایی و نمانی و من آبیار درختی ناپیدا شوم به گلدان نامریی

هر روز کاسه ی غزلی بریزم پاش

هر عصر قیچی بیتی بردارم و هرس بکنم حواشی ی آفتابی اش را

بیایی و بارانی شود خانه از وزش تو

بیایی و خانه توفانی شود از تپش من

بیایی و مرز فصل ها بشکند و چار فصل یگانه شود

در یک تبسم دندان نما و یک کرشمه گیسوی ات

بیای و نمانی ،

نمانی و بگریزی و انکار کنی همه چیز را به واژه ی یک نه

با معنی ی معطر هزار آری

بیایی و خانه بوی تو بردارد

بیایی و اینه روی تو بردارد

بیایی و پای نازک ات آب بدهد

آهوی نخ نمای قالی را تا از پس پنجاه سال تشنه گی

 سیراب ، موی نو برآورد و

 چالاک خیز بزند فراز چکاد و بایستد آن بالا

 شاخ در شاخ آفاق بامداد

آزیتا قهرمان

آن دور سگی نشسته بر سطح ماه

 

برای ما که در آب ها ی فلک  بی سرافتاده ایم

و عکس لخت مان تماشایی ست

برای آسمان و تیغه های اش روی گلوی ما چه اتفاقی می افتد؟

برای دهانِ تلخ و پر شکر

 هوایی سراسر بادا باد.

هیچ وقت جوشان و این همه لبریز درعمرم نبوده ام!

خواب و خلنگ ها راه افتاده روی خاک

کلوخ و سنگ حتی دست و پا در آورده

از دور سگی نشسته بر سطح ماه

و موسیقی شبیه هیچ جانوری سوسو نمی زند مگر که عشق

مرگ هم صد جان نبود این قَدَر!

با کلاه بوقی و کشتی ی کاغذی

و آدم های زیاد روی عرشه

هی چشم می شدند برای کوسه ها

 لب و دماغ برای امواج

برای خندیدن این همه زخم در دهانم

 هیچ وقت ! پنهان نکرده بودم

تا ماهرانه رد شوم از پاییز

چرا که نوشته اند: جز ثانیه به ابرها مهلت نمی دهند

چرا که جز دستمالی به دورگردنم حدودی نبود در جغرافیای من

و ما دیوانه واری ِچاه بودیم درگودی ی دو کوه

ناچاری آسمان برای ریزش در رنگین کمان

برای هیچ و زمین ِمن که تو بودی

پیراهنی از گوشت خواهرم به رنگ ِسرو پوشیدم

و کلمات از وضوح تاریکی غایب شدند

این همه سر به راه و کج

هیچ وقت! روی خودم تف نیانداختم تا گرم ترشوم

و نقش فنجان تفاله یی جفنگ از وق وق و

سطرها ریسمان ِلقی اطراف یک صدا نبود

آیا واقعا! در بشقابی قشنگ

 یک تکه شیرینی از خامه و عسل خواهم شد؟

یا فراموش خورده می شوم؟

مورچه های قرمز ذره ذره مرا تا لانه می برند؟

بهارکه بیاید

در شایدِ دهانِ پرند ه یی سیاه

آیا دوباره سیب می شوم در منظره؟


 

علی رضا بهنام

آتش برقصان

 

در آيين نان و شراب

هميشه کسی هست که آتش را 

به سطر های نوشته نشده       به اين شعر      بلغزاند

تاريخ اين کوچه را با آتش تو شراب داده اند

و جغد بهمن از روی ديوار

به خاکستر تو خيره مي ماند

لطفا بعد از شنيدن ناقوس ـ

روی نوار چشم بگذاريد

اين واژه ها  

پرتاب می شوند به يک هزاره ی ديگر

و سطر های نوشته نشده

از چشم های ماست که می ريزند















       
 
       

بالای صفحه

 

   qبرای دیدن بخش صُحبَتِ گُل (نمونه‌هایی از شعر کلاسیک پارسی) این جا را کلیک کنید   q

         

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

         
       

صفحه‌‌ی شعر هفته نامه‌‌ی ایرانیان

 ( بخش دوم، شعر کهن )

 

 
       

گزینه‌‌ی صمصام کشفی

 
           
       

    شماره‌ی ۸۴۹ ـ جمعه ۱۶ تیر ۱۳۹۶

  No. 849 - Friday 7 July 2017

 
 

در گلستانه

   

صُحبَتِ گُل

 
       

نمونه‌هایی از  سروده های سده ی   یازدهم  قمری  ||||     هفدهم میلادی

 

 هفته نامه‌‌ی ایرانیان

(چاپ واشینگتن دی. سی)

جمعه ها  منتشر می شود



صایب تبریزی

سید محمدعلی تبریزی‌ی اصفهانی

متخلص به صایب

[ سدهی یازدهم قمری / ۱۷میلادی ]

 

۱

هوا چکیده ی نور است در شب مهتاب

ستاره خنده ی حور است در شب مهتاب

سپهر جام بلوری ست پر می ی روشن

زمین قلمرو  نور است در شب مهتاب

صراحی ی می ی گل‌رنگ، سرو سیمینی است

پیاله غبغب حور است در شب مهتاب

زمین ز خنده ی لب ریز مه، نمکدانی است

زمانه بر سر شور است در شب مهتاب

رسان به دامن صحرای بی خودی خود را

که خانه دیده ی مور است در شب مهتاب

می ی شبانه کـ از او روز عقل شد تاریک

تمام نور حضور است در شب مهتاب

ز خویش پاک برون آ که مغز خشک زمین

تر از شراب طهور است در شب مهتاب

به غیر باده ی روشن، نظر به هر چه کنی

غبار چشم شعور است در شب مهتاب

براق راهروان است روشنایی ی راه

سفر ز خویش ضرور است در شب مهتاب

به هر طرف که نظر باز می کنم صایب

تجلیات ظهور است در شب مهتاب

 

۲

فلک به آبله ی خار دیده می ماند

زمین به دامن در خون کشیده می ماند

طراوت از ثمر آسمانیان رفته است

ترنج ماه به نار کفیده می ماند

زمین ساکن وخورشید آتشین جولان

به دست و زانوی ماتم رسیده می ماند

نه سبزه اش به طراوت نه لاله اش به صفا

فضای باغ به کشت چریده می ماند

شکفته چون شوم از بوستان که لاله و گل

به سینه های جراحت رسیده می ماند

ز رشته های سرشکم که چشم بد مرساد

زمین به صفحه ی مسطر کشیده می ماند

مگر همای سعادت هوای من دارد

که دل به طایر شهباز دیده می ماند

ز آب چشم که این تاک سبز گردیده است

که این شراب به خون چکیده می ماند

کمند حادثه را چین نارسایی نیست

رمیدنی به غزال رمیده می ماند

گلی که دیده ی شبنم به خون نشسته‌ی اوست

به پشت دست ندامت گزیده می ماند

ز روی لاله ازان چشم برنمی دارم

که اندکی به دل داغ دیده می ماند

چو تیر راست روان برزمین نمی مانند

عداوتی به سپهر خمیده می ماند

تمتع از رخ گل می برند دیده وران

به عندلیب ، گلوی دریده می ماند

زبس که آبله ی دل زهم نمی گسلد

نفس به رشته ی گوهر کشیده می ماند

سخن شناس اگر در جهان بود صایب

مرا کدام غزل از قصیده می ماند

جواب آن غزل است این که گفت عارف روم

خزان به گونه ی هجران کشیده می ماند 


 

 

 

 

 

۳

 دل را به زلف پُرچین، تسخیر می‌توان کرد

این شیر را به مویی، زنجیر می‌توان کرد

هر چند صد بیابان وحشی‌تر از غزال ایم

ما را به گوشه‌ی چشم، تسخیر می‌توان کرد

از بحر تشنه چشمان، لب خشک باز گردند

آیینه را ز دیدار، کی سیر می‌توان کرد؟

ما را خراب‌حالی، از رعشه‌ی خمارست

از درد باده ما را، تعمیر می‌توان کرد

در چشم خرده بینان، هر نقطه صد کتاب است

آن خال را به صد وجه، تفسیر می‌توان کرد

گر گوش هوش باشد، در پرده‌ی خموشی

صد داستان شکایت، تقریر می‌توان کرد

از درد عشق اگر هست، صایب تو را نصیبی

از ناله در دل سنگ، تاثیر می‌توان کرد

 

 

۴

عارفاني كه ازين رشته سري يافته‌اند

بي‌خبر گشته ز خود تا خبري يافته‌اند

چشم اين سوخته گان آب سياه آورده است

تا ز سرچشمه ی حيوان خبري يافته‌اند

سال ها كف به سر خويش چو دريا زده‌اند

تا ز درياي حقيقت گهري يافته‌اند

بار برداشته‌اند از دل مردم عمري

تا ز احسان بهاران ثمري يافته‌اند

سال ها غوطه چو شب در دل ظلمت زده‌اند

تا ز چاك جگر خود سحري يافته‌اند

گر سر از جيب نيارند برون معذورند

در نهان خانه ی دل سيم بري يافته‌اند

بسته‌اند از دو جهان چشم هوس چون يعقوب

تا ز پيراهن يوسف نظري يافته‌اند

دل‌‎شان تنگ تر از چشمه ی سوزن شده است

تا ز سر رشته ی مقصود سري يافته‌اند

دست بيدار دلان آبله فرسود شده است

از تن خانه ی تاريك دري يافته‌اند

همچو پروانه درين بزم ز سوز دل خويش

بارها سوخته تا بال و پري يافته‌اند

مكش از رخنه ی دل پاي تردد زنهار

كه درين كوچه ز سيمرغ پري يافته‌اند

گرد مجنون نظرباز غزالان شب و روز

چون نگردند كه صاحب نظري يافته‌اند

صایب از گريه ی مستانه مكن قطع نظر

كه ز هر قطره ی اشگي گهري يافته‌اند




















         
       

بالای صفحه