_

 
       

 

 
       

 صفحه‌‌ی شعر هفته نامه‌‌ی ایرانیان (چاپ واشینگتن دی. سی )

 
           
       

گزینه‌‌ی صمصام کشفی

 
       

 

 
 

 

 

 

 
 

هفته نامه‌‌ی ایرانیان جمعه ها  منتشر می شود

   

   شماره ی ۸۵۲ ـ جمعه ۵ مرداد ۱۳۹۶

  No. 852 - Friday 28 July 2017

 
 

 

 

 

 

 تارنمای صمصام کشفی

م

 

تماس با صفحه‌‌ی شعر

    


رضا براهنی

تمرکز نشئه

برای ساناز

 

چه قدر و چند از این پرنده‌ها بغل‌ات داری بپروازان همه را   من آمده‌ام

 آماده‌ام

 از آسمان کاغذ خالی می‌بارد آغشته کردی آغشته مرا به خونِ خود بپروازان  حالا

 کاشکاش آمد   کلاغ‌های جهان نیستند و آسمان می‌باراند روحِ تو را بر روی من

 چه قدر و چند ببینم و هیچ‌گاه سیر نشوم

 می‌آمده‌ا‌ی انگار با غنچه‌ها از گوش‌های ات هرچه با چشم‌های ام تو را بخورم سیر نمی‌شوم

 بسیرانم

 بگو بپرانَنَدم و دور خود دور تو چرخانَنَدم و دامن‌های ات را به تکان بریزانم من میوه‌های ام را

 که پیش‌ مرگ تو باشم که بوی گردن آهو را بپیچانم به جانم که پیش پیش مرگ تو باشم

 ب‌یِ شکسته با الفِ قد تو می‌رقصد حالا همه‌ی کلمه‌ی آن تو میان من بالای ما

 چه قدر و چند ازین چیزها بغل‌ات داری چه قدر و چند

 به خودت او گفتی مرا به او در خیال‌اش بغلتان که خواب‌اش با خواب‌ام آید

 حرامیانِ رؤیاهایم را بیدار کن که دروازه‌های زمان باز شده زن و زمان و زبان همسفر

 و شهر را خبر نکن که جنون‌اش بر سطح رنگ می‌ساید جنونِ من نگرانی ست

 مرا به روی انگشت‌ات بچرخان بچرخانم بچرخانممان که هر دو بیماریم

 به کجا که برگردی کجا آن کجاست کجا هم نیست

 در نهاد زن و شادی‌ی او اوییدن

 به گردنِ خود ببوسانم از کجاهایم به ساحل آمده‌ام حتا هنوز هم غرق طراوتِ نام‌ات

 یارم نباش، خودت باشم خودم باش خود پیش مرگِ تو بودن

 خبر کن موسیقی را که گره‌های انگشتان‌ات به ماه گره خورده‌اند

 که ناخن‌ات هلال ماه شده چیزی نیست هلالِ ماه در شب واحد بودی چیزی نیست

 مرا به سوی خود بتابان بچین، رسیده و نرسیده بچین و پنجره را باز کن

 جهان به سوی جهان است ببیندت حالا بچین‌ام

 برو به هوا، به هوای این‌که من از پشت پا نگران‌ات شوم

 و آمدی که بیایی بیا و چنگ‌وار منحنی‌ام را بگیر و باز بغل کن بزن که بخواند

 بِدَم به من پهلوهای ات را و شانه‌های ات را

 بتوفانم و برنگردان‌ام و هیچ‌ام کن که هیچ کس نداندمان

 و شهر را خبر نکن که این که می‌گویم جنون نداند

 و یادگارم کن به دیوارهای هیچ و بنویسانم

 و بگو دیوارها را به زیر پاهای ات دراز کنند

 خود را به سوی آسمان مثل همیشه‌ها بدرازان کسی نداندمان

 من آماده‌ام.

 

تورنتو ـ  ساعت ۳ صبح ۲۷ آپریل ۱۹۹۷

 




















حسین سرفراز

یک چتر برای دو نفر

 

یک چتر برای دو نفر،

در عصر سُکرآور اردیبهشت،

که پاره ابری عجول،

با شتاب می بارد و

می گذرد . . .

 

 

یک چتر برای دو نفر،

در صلات ظهر،

به گاه تابستان،

که گیاه و انسان می سوزند،

در ظل آفتاب . . .

 

 

یک چتر برای دو نفر،

در عصر زردفام پاییز،

که باران ریز ریز،

ردّ پای ره گذران را پاک می کند . . .

 

 

یک چتر برای دو نفر،

در شبانه ی زمستان،

که باران سیلاب،

زمین و آسمان را به هم می دوزد . . .

 

 

یک چتر برای دو نفر،

وقتی که ما شده ای ،

در روزی از روزهای روزگار

و چه خاطره ی باشکوهی،

و چه خط روشنی،

در دفتر غبار گرفته‌ی عمر . . .

 

واشنگتن ـ تابستان ۲۰۰۲

 


 

یک شعر از

بتول عزیزپور

 

اكنون نفس من از صدای تو بلندتر است

و انگشتم

در تصرف خاك

زوزه مي‌ كشد

از آشفته گی می‌ آيم

باد را ديدی

با زبان بريده ؟

 

دو زنگوله

به پلك‌ هاي ام می‌ آويزم

تا شب در مردمك‌ های من

خواب ليلی نبيند

و خون در شكاف استخوان‌ هاي ام

رها از ريختن گردد

هميشه باران

گيسوان مرا خيس نمی‌ كند

و دستی كه چشم‌ های مرا می‌ بندد

هميشه پير است

       
 
       

بالای صفحه

 

   qبرای دیدن بخش صُحبَتِ گُل (نمونه‌هایی از شعر کلاسیک پارسی) این جا را کلیک کنید   q

         

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

         
       

صفحه‌‌ی شعر هفته نامه‌‌ی ایرانیان

 ( بخش دوم، شعر کهن )

 

 
       

گزینه‌‌ی صمصام کشفی

 
           
       

   شماره ی ۸۵۲ ـ جمعه ۵ مرداد ۱۳۹۶

  No. 852 - Friday 28 July 2017

 
 

در گلستانه

   

صُحبَتِ گُل

 
       

نمونه‌هایی از  سروده های سده ی   یازدهم  قمری  ||||     هفدهم میلادی

 

 هفته نامه‌‌ی ایرانیان

(چاپ واشینگتن دی. سی)

جمعه ها  منتشر می شود



کلیم کاشانی

ملک‌الشعرا میرزا ابوطالب کلیم همدانی‌ی کاشانی

(طالبای کلیم)

[ سده‌ی یازدهم قمری / ۱۷ میلادی]

 

۱

گاهی که سنگِ حادثه از آسمان رسد

اوّل بلا به مرغِ  بلند آشیان رسد

ای باغبان ز بستنِ در پس نمی رود،

غارتگرِ خزان چو به این گلسِتان رسد

حرفِ شبِ وصال که عمرش دراز باد

کوته تر است از آن، که ز دل بر زبان رسد

آخر همه کدورت گلچین و باغبان

گردد بَدَل به صلح چو فصلِ خزان رسد

غربت به داغِ غربتِ ما می نهد وطن

گوهر ندیده ایم که دیگر به کان رسد

من جغدِ این خرابه ام آخر هما نی ام

از خوانِ رزق تا به کِی ام استخوان رسد

رفتم فرو به خاک ز سرکوبِ دشمنان

نوبت کجا به سرزنشِ دشمنان رسد

بی بال و پر چو رنگ به رخسار می پریم

روزی که وقتِ رفتن از این آشیان رسد

پیغامِ عیش دیر به ما می رسد کلیم

می در بهار را اگر نکشم در خزان رسد

 

۲

نی همین می رمد آن نوگلِ خندان از من

می کشد خار در این بادیه، دامان از من

با من ، آمیزشِ او، الفتِ موج است و کنار:

دم به دم با من و هر لحظه گریزان از من

گرچه مورم، ولی آن حوصله با خود دارم

که ببخشم، بود ار مُلکِ سلیمان از من

به تکلّم، به خموشی، به اشارت، به نگاه

می توان برد به هر شیوه، دل، آسان از من

قمری ی ریخته بال‌ام، به پناهِ که روم؟

تا به کی سرکشی، ای سرو خرامان از من

نیست پرهیز من از زهد ـ که خاکم بر سر ـ

ترسم آلوده شود دامنِ عصیان از من

اشک بی هوده مریز این همه از دیده، کلیم!

گردِ غم را نتوان شست به توفان از من.

 

۳

چشم پوشيدن ز نيك و بد چراغ ديده است

روشني دل را ز نور ديده‌ها پوشيده است

با كه گردون سازگاري كرد تا با ما كند

بر مراد دانه هرگز آسيا گرديده است؟

سرو را داني چرا آزاد مي‌گويند خلق

زان كه دامان تعلق زين چمن برچيده است

گر قفس تنگ است از بي‌رحمي ی صياد نيست

صيد از ذوق گرفتاري به خود باليده است

گر به صحرا مي‌رود، ور به دريا مي‌كشد

سيل راه برّ و بحر از اشك من پرسيده است

جامه ی لايق به آن دستار عرياني بود

بر سر هر كس كه سوداي جنون پيچيده است

چشم خود را بايدش دادن به مردم عاريت

هر كه خود را لايق بالا نشيني ديده است

ديده ‌یي دارم كه ويران گشته از يك قطره اشك

خانه ی چشمم تو گويي از گِلِ نم ديده است

ديده ی بي دل چه سان از زخم مي‌ترسد كليم

چشم داغ من ز مرهم آن چنان ترسيده است




 

 

  

۴

ياد تو از ضمير به نسيان نمي‌رود

نقش رخ ات ز ديده به توفان نمي‌رود

با بخت تيره چون به تماشاي او روم

در شب كسي به سير گلستان نمي‌رود

عاشق به سان شمع بود از غرور عشق

در زنده گي سرش به گريبان نمي‌رود

شمع قلم ز نامه ی گرمم به ته رسيد

شوقم هنوز بر سر عنوان نمي‌رود

تن سرد گشت و داغ جنون گرم سوختن

سر در ره تو رفته و سامان نمي‌رود

ساقي ز مي كدورت دل كم نمي‌شود

بنشين كه داغ لاله ز باران نمي‌رود

چندان كه مي‌رويم به جايي نمي‌رسيم

ريگ ار روان بود ز بيابان نمي‌رود

افتم به فكر زلف تو هنگام بي خودي

مست اش مدان كسي كه پريشان نمي‌رود

ديگر كليم اگر ز لگدكوب حادثه،

چون سرمه مي‌شود ز صفاهان نمي‌رود

 

۵

بارناموسی نداریم از پی‌ی دل می رویم

از تهی پایی چه بی اندیشه در گِل می رویم

هرگز از سرگشته‌گی راهی به سر ناورده ایم

مضطرب هرسو چو مرغ نیم بسمل می رویم

طالع وارون ما از بس به پستی مایل است

پا اگر بر سنگ بگذاریم بر گِل می رویم

چون خس و خاشاک سیلاب ایمن‌ایم از گمرهی

ما به دوش راهبر دایم به منزل می رویم

یاد ما می کن گهی پر بار خاطر نیستیم

با همه دیرآمدنها ، زود از دل می رویم

نیست خاشاک وجود ما جدا از سیل اشک

ما خس وخاریم ، اما کم به منزل می رویم

فیض کوی می فروش این بس کـ از آسیب خمار

بر درش دیوانه می آییم وعاقل می رویم

جوشن تدبیر از برکنده و آسوده ایم

راه اگر دارد خطر، مانیزغافل می رویم

رنگ خون ما نخواهد رفت از دست اش کلیم

این حنا تا هست ، کی از یاد قاتل می رویم

 





























         
       

بالای صفحه