_

 
       

 

 
       

 صفحه‌‌ی شعر هفته نامه‌‌ی ایرانیان (چاپ واشینگتن دی. سی )

 
           
       

گزینه‌‌ی صمصام کشفی

 
       

 

 
 

 

 

 

 
 

هفته نامه‌‌ی ایرانیان جمعه ها  منتشر می شود

   

   شماره‌ی ۸۵۳ ـ جمعه ۱۲ مرداد ۱۳۹۶

  No. 853 - Friday 4 August 2017

 
 

 

 

 

 

 تارنمای صمصام کشفی

م

 

تماس با صفحه‌‌ی شعر

   


اسماعیل خویی

حماسه‌ی مگس‌کُش

برای م. امید

یک. تسلیح

تالار را گفتم زنم درها و روزن‌ها فرو بندد.

ــ آخر چرا ؟

مانند دیگر بارها نق زد.

گفتم ـ : ــ زنک ! . . .

برخاست ؛

و آن‌چنان که گفته بودم کرد.

از خشم و از گرما عرق کردم .

گفتم ــ : بیار آن گرز را !

آورد.

 

دو. صحنه

یک‌ره نظر کردم در آن انبوه بی‌سامان و خندیدم ،

زآن سان که می‌خندند سرداران ِ رویین‌تن

بر لشکر دشمن.

 

سه. رجزخوانی

گفتی به خود گفتم :

کو آن خوش‌آوا چنگی‌ی شوریده‌رنگِ پیر؟ ــ

ـ آوازِ نومیدش به اصل و نسلِ من انگار می‌خندید ؛

و چشم خون‌پالاش تا می‌دید

خون بود،

            خونِ رستمِ دستان ،

که در رگم ، چون آب در مرداب می‌گندید .

کو : بنگر ، اینک جوششِ خونِ جوان من ،

خشم و خروشِ من ،

زور و غرورِ من ،

تاب و توانِ من.

 

چهار. صحنه

آن‌گاه ،

با گرز کائوچوی در دستم ،

در ابرِ انبوهِ مگس‌ها خیره گشتم باز ؛

و باز خندیدم :

زآن‌سان که می‌خندند سردارانِ رویین‌تن

بر لشکرِ دشمن.

 

پنج. ایضاً رجزخوانی

گفتم ـ : خوشا با کینه‌ی اعصار در سینه ،

بارانی از خون بر در و دیوار باراندن ؛

بسپارشان را کشتن و بسیارهاشان را

زین گوشه تا آن گوشه‌ی تالار تاراندن .

 

شش. حمله

اینک من، اینک من :

سردار میدان‌های سرپوشیده‌ی ایمن ،

با گرز یک سیری ،

تازان به اردوی شما ،

                          ای گندپاره های در پرواز !

ای گندخواره های اکبیری

 

*  این شعر برای نخستین بار در سال ۱۳۵۷ چاپ شده است

شعری از

منصور خاکسار

[۱۳۸۸ ـ  ۱۳۱۷ خورشیدی / ۲۰۱۰ ـ ۱۹۳۸ میلادی]

 

 

این بنا را

        دست که باید خراب کند؟

شیرین!

وقتی که تو بی‌پروا

از خار و خاره می‌گذری

و زنهاری نمی‌پذیری از کس

تا عشق در ویرانی شتاب کند.

شاهدی بر قله

فانوس بر می‌گیرد

و چهره‌اش

در موج و مه

برافروخته ست

ای شب زنگی

با عشق بازی مکن

که ساعتِ بزرگ

اکنون بر آخرین اتفاق تاریخ

چشم دوخته است

و چشم جهانی یک‌دله با اوست

تا این عقاب

قله را تصّرف کند

و بند بند این بنا را

بلرزاند

گامی پر صلابت از نزدیک

تا ضربه ی موعود

و ثبت نطفه - خونی

بر خاک

چه هلهله‌ی  شادی

از بیستون می‌آید

ببین شیرین!

این دست توست

کـ از آستین فرهاد

بیرون می‌آید.


 

 

سارا محمدی اردهالی

مراقبه

 

آخرهای شب

از آینه بیرون می‌آید

شانه‌ها و کمرم را نوازش می‌کند

دست‌های ام را می‌بوسد

دریچه‌های قلبم را بتادین می‌زند

باندهایم را عوض می‌کند

می‌گوید

قوی باش

و من

پیش از آن که

به صورت اش نگاه کنم

به خواب می‌روم

آرام.

       
 
       

بالای صفحه

 

   qبرای دیدن بخش صُحبَتِ گُل (نمونه‌هایی از شعر کلاسیک پارسی) این جا را کلیک کنید   q

         

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

         
       

صفحه‌‌ی شعر هفته نامه‌‌ی ایرانیان

 ( بخش دوم، شعر کهن )

 

 
       

گزینه‌‌ی صمصام کشفی

 
           
       

   شماره‌ی ۸۵۳ ـ جمعه ۱۲ مرداد ۱۳۹۶

  No. 853 - Friday 4 August 2017

 
 

در گلستانه

   

صُحبَتِ گُل

 
       

نمونه‌هایی از  سروده های سده ی   یازدهم  قمری  ||||     هفدهم میلادی

 

 هفته نامه‌‌ی ایرانیان

(چاپ واشینگتن دی. سی)

جمعه ها  منتشر می شود



فیض کاشانی

ملا محمد (محسن) فیض کاشانی

[ سده‌ی یازدهم قمری / هفدهم میلادی

 

۱

بویی زگلشنی‌‌ست به‌دل خارخار ما

باید که بشکفد گلی آخر زخار ما

درنقش هر نگار نگر نقش آن نگار

گرچه نگار و نقش ندارد نگار ما

رفتم چو در کنارش ازمن کناره کرد

کـ از خود کناره گیر و درآرد کنار ما

کردیم از دو کون غم دوست اختیار

بگرفت اختیار زما اختیار ما

گوهر که هر چه کم کند از ما سراغ کن

جام جهان نماست دل بی غبار ما

ما را بهار و سبزه و گلزار در دل‌ است

از مهر جان خزان نپذیرد بهار ما

اندوه عالمی به‌دل خود گرفته ایم

کس را غبار کی رسد از ره‌گذار ما

بر دوش خویش بار دو عالم نهاده‌ایم

کی دوش کس گران شود از بار بار ما

از یک شرار آه بسوزیم هر دو کون

یاران حذر کنید ز سوز شرار ما

روزی گل مراد بخواهدشکفت فیض

زین گریه های دیده‌ی شب زنده دار ما

 

۲

حلقه ی آن در شدنم آرزوست

بر در او سرزدنم آرزوست

چند به هر باد پريشان شوم

خاك در او شدنم آرزوست

خاك درش بوده سرم سال ها

باز هواي وطنم آرزوست

تا كه به جان خدمت جانان كنم
دامن جان بر زدنم آرزوست

بهر تماشاي سراپاي او

ديده سراپا شدنم آرزوست

ديده‌ام از فرقت او شد سفيد

بويي از آن پيرهنم آرزوست

مرغ دلم در قفس تن بمرد

بال پر و جان زدنم آرزوست

بر در لب قفل خموشي زدم

سوي خموشان شدنم آرزوست

عشق مهل فيض كه با جان رود

زندگي ی در كفنم آرزوست

۳

من این زهد ریایی را نمی‌دانم نمی‌دانم
رسوم پارسایی را نمی‌دانم نمی‌دانم
یکی گویم یکی دانم یکی بینم یکی باشم
دوتایی و سه تایی را نمی‌دانم نمی‌دانم
به غیر مهر مهرویان که تابد بر دل و بر جان
طریق روشنایی را نمی‌دانم نمی‌دانم
من ار نیک‌ام وگر بد فیض گو مردم ندانندم
زبان خودستایی را نمی‌دانم نمی‌دانم .

 

۴

بیا تا مونس هم، یار هم، غم‌خوار هم باشیم
انیس جان غم فرسوده‌ی بیمار هم باشیم
شب آید، شمع هم گردیم و بهر یک‌دگر سوزیم
شود چون روز ، دست و پای هم، در کار هم باشیم
دوای هم، شفای هم، برای هم، فدای هم
دل هم، جان هم، جانان هم، د‌لدار هم باشیم
به هم یک‌تن شویم و یک دل و یگ‌رنگ و یک پیشه
سری در کار هم آریم و دوش بار هم باشیم
جدایی را نباشد زهره‌یی تا در میان آید

به هم آریم سر ، بر گرد هم پرگار هم باشیم
حیات یک‌دگر باشیم و بهر یک‌دگر میریم
 
گهی خندان زهم ، گه خسته و افگار هم باشیم
به‌وقت هوشیاری عقل کُل گردیم بهر هم
چو وقتی مستی آید ساغر سرشار هم باشیم
شویم از نغمه سازی عندلیب غم سرای هم
به‌رنگ و بوی یک‌دیگر شده، گل‌زار هم باشیم
به جمیعت پناه آریم از باد پریشانی

اگر غفلت کند آهنگ ما ، هشیار هم باشیم
برای دیده بانی خواب را بر خویشتن بندیم
ز بهر پاسبانی دیده‌ی بیدار هم باشیم
جمال یک‌دگر گردیم و عیب یک‌دگر پوشیم
قبا و جبه و پیراهن و دستار هم باشیم
غم هم، شادی هم، دین هم، دنیای هم گردیم
بلای یک‌دیگر را چاره و نا چار هم باشیم
بلاگردان هم گردیده ، گِرد یک‌دگر گردیم
شده قربان هم از جان و منت دار هم باشیم

یکی گردیم در گفتار و در کردار و در رفتار
زبان و دست و پا یک کرده، خدمتکار هم باشیم
نمی بینم به‌جز تو همدمی ای فیض در عالم
بیا دمساز هم ، گنجینه‌ی اسرار هم باشیم

 

 

۵

آهنگ جانان کرد جان ای مطرب آهنگی بس است

دیوانه شد دل زان پری دیوانه را رنگی بس است

ما مست پیغام وی‌ایم شیدای دشنام وی‌ایم

صلح از برای مدعی ما را از او جنگی بس است

کی بی‌خودان بوی او، دارند تاب روی او

در دست ما آشفته‌گان از زلف‌اش آونگی بس است

مطرب نوا را ساز کن برگ و نوا آغاز کن

گو جان و دل پرواز کن ما را بت سنگی بس است

سنگین دلا سنگین دلا با ما مکن جور و جفا

ماخسته‌گان نازک دل‌ایم، این شیشه راسنگی بس است

دل بی‌خودی آغاز کرد آهنگ رفتن ساز کرد

یا آه درد آلوده‌یی یا نغمه‌ی چنگی بس است

از عشق جانان سرخوش‌ایم بگذار تا خواری کشیم

تا می نمی‌خواهیم ما عشاق را ننگی بس است

ما در درون دل خوش‌ایم گو در برون تنگی کشیم

وسعت جه باشد سینه را جا کلبه‌ی تنگی بس است

هر کس بود در کار خود فیض و خیال یار خود

زهاد را بویی بس و عباد را رنگی بس است

         
       

بالای صفحه