_

 
       

 

 
       

 صفحه‌‌ی شعر هفته نامه‌‌ی ایرانیان (چاپ واشینگتن دی. سی )

 
           
       

گزینه‌‌ی صمصام کشفی

 
       

 

 
 

 

 

 

 
 

هفته نامه‌‌ی ایرانیان جمعه ها  منتشر می شود

   

    شماره‌ی ۸۵۴ ـ جمعه ۱۹ مرداد ۱۳۹۶

  No. 854- Friday 11 August 2017

 
 

 

 

 

 

 تارنمای صمصام کشفی

م

 

تماس با صفحه‌‌ی شعر

 


اسماعیل شاهرودی (الف. آینده)

[۱۳۶۰ ـ  ۱۳۰۴ خورشیدی / ۱۹۸۱ ـ ۱۹۲۵ میلادی]

دو شعر

 

۱

آینده

 

زمان با پنجه های زهرآگین اش به زنجیرم کشانید.

نگاهم مات رقص گرمناک آرزوها بود

ز ساغرهای امید ظفرمند

به کام تشنه گان زنده گی می چکانیدند

من اما در شتاب خود به جا خاموش

دچار مستی ی جام تلاش خویش بودم

چنان بودم که در هر رهگذر ( هرجا گذشتم)،

دل بی گانه گان را سوخت رنج من، تلاش من، شتاب من.

رسید آخر که رنج تن بپوشانم به شادی های هستی.

رسید آن شب که صبح روشن او را بود در پی،

ز خاور آرزوها نور پاشیدند بر من،

تو آن شب با نوای زنده گی بخش ات مرا لالایی ی دل چسب می گفتی.

به دامان هوس های ات نهادم سر. ( سر سودایی ام را)

گریز رنج ها را من به چشم خسته می دیدم به هر دم

که در آفاق تاریک شب غم، محو می گشتند.

و از سوی دگر در عمق چشمان کبودت

که دایم با نگاه خویش جان را می نوازد،

میان شادکامی ها درخشان بود آینده.

۱۵ آبان ۱۳۲۸

 

۲

در چشم‌های تو

 

چیزی به من بگو،

 دستی به من بده،

 راهی به من ببخش،

 و آفتاب کن

 که می‌خواهم

 در چشم‌های تو

 شب را زبون‌تر از همیشه ببینم،

 و

 طوفان شوم به سبزه،

 و بگذارم در باغ

 هر چیز دیگر است

 دریا نشین شود،

 و دریا

 در چشم‌های تو

 باغی چنین شود!


مهناز طالبی طاری

دوشعر

 

۱

به پشت ِ کال

خیال علف

تن که می شود

تا متن تن می تَنَد

تا من می شود.

 

همه ی غیبت تو

در من سبز می شود

همه ی غیبت تو

در همه ی من

من می شود

مارچ ۲۰۱۳

سهراب رحیمی

[ ۱۳۹۴ ـ ۱۳۴۱ خورشیدی /  ۲۰۱۶ ـ ۱۹۶۲ میلادی]

دو شعر

 

۱

نگاهی از اعماق

با بازوهایی به سمت جهان

رنگ خزه ها را می خواستی بدانی

از لبه ی این ساحل بی‌گانهگی ی ما آغاز می شود

و قطار تکانی خورد

انگشتان مسافر

در باد سایه انداختند

در سمت چپ

شطرنجی از سیاره های آبی و قرمز

سمت های دیگر مذاب نقره بود.

 

۲

پیچیده در لایه های تنهایی

از نردبان شعر بالا می رفتم

چون اسبی

که در آیینه گم شود

تمام شب می دویدم

و روز

پنهان در تابلوها بود

می خواستم سرودی  شوم بر بستر آب

صدای ام کنید

تا طنینی شوم میان  ترانه ها

وقتی که از خواب شما عبور می کنم

صدای ام کنید

تا همچون شعری

از متن روزها

عبور کنم.


 

مهناز طالبی طاری

دوشعر

۲

دیوار

 

دیواری که بینِ نگاه

و پژواکِ پایان در آه

آوارِ نگاه که بر دیوار

دیوانه‌وار ...

عبورِ آب در خواب

عبورِ آبی ی آب

از میانِ حرف‌های خواب

آنجا

که هجومِ رویا تا پایِ دیوار

دیوانه‌وار

می‌خراشد

دو قلاب به دو سوی قاب

تا لام تا کام

بر جدارهای بی‌پایان

جدا جدا

تا ابدیتِ نگاه در نبودِ گاه

و خالی ی آه

میانِ جدایی و دیوار

دیوانه‌وار

 
















       
 
       

بالای صفحه

 

   qبرای دیدن بخش صُحبَتِ گُل (نمونه‌هایی از شعر کلاسیک پارسی) این جا را کلیک کنید   q

         

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

         
       

صفحه‌‌ی شعر هفته نامه‌‌ی ایرانیان

 ( بخش دوم، شعر کهن )

 

 
       

گزینه‌‌ی صمصام کشفی

 
           
       

    شماره‌ی ۸۵۴ ـ جمعه ۱۹ مرداد ۱۳۹۶

  No. 854- Friday 11 August 2017

 
 

در گلستانه

   

صُحبَتِ گُل

 
       

نمونه‌هایی از  سروده های سده ی   یازدهم  قمری  ||||     هفدهم میلادی

 

 هفته نامه‌‌ی ایرانیان

(چاپ واشینگتن دی. سی)

جمعه ها  منتشر می شود



فُرقتی

میرزا ابوتراب بیگ فُرقتی‌ی جوشقانی

[ پایانه‌ی سده‌ی دهم تا آغازه ی یازدهم قمری /  ۱۶  و ۱۷ میلادی]

 

۱

ساقی بده آن باده که خون دلِ کان است

آن می که چو جان در بدن شیشه روان است

آن شعله که در دیده‌ی گُم گشته‌ی راه اش

چون آتش طور از شجر تاک عیان است

شمع لگن شیشه که چون چهره برافروخت

پروانه‌ی جان گِردِ سرش در طیران است

آن باده ی صافی که زجام اش بتوان دید

هر راز که در سینه‌ی افلاک نهان است

روشنگر آیینه‌ی عیش دل ما شو

ز آن می که ز نور رخ او شعله دخان است

ما طاقت هجران می‌ی ناب نداریم

بر هفته ی ما بار شب جمعه گران است

مخمور چو در محکمه‌ی شرع در آییم

اول سخن از دعوی غبن رمضان است

ما خشک لبان تشنه‌ی دیدار شراب‌ایم

تا کاسه‌ی ما گشت تهی خانه خراب‌ایم

 

۲

مطرب نفسی هم‌نفس دردکشان شو

از باده لبی تر کن و مضراب زنان شو

در بزم در آی وز هلال سر ناخن

بر هم‌زن هنگامه‌ی ماه رمضان شو

در کینه ی ما چرخ به زُهّاد شریک است

در عیش تو هم از خدم پیر مغان شو

چون کاسه‌ی همسایه به هر جام که گیری

از نغمه‌ عوض بخش دل دردکشان شو

زآن باده که در سینه ی تنبور نهان است

در جرعه‌یی تأثیر کن و ساقی‌ی آن شو

ساقی نفسی شد که رخ جام ندیدیم

برخیز و به آوردن خورشید روان شو

بی ساغر می مجلس ما نور ندارد

چون مهر به مشاطه‌گی‌ی شاهدکان شو

ما خشک لبان تشنه ی دیدار شراب‌ایم

تا کاسه‌ی ما گشت تهی خانه خراب‌ایم

 

۳

واعظ که بود طایر بی‌هوده سرایی

در قافله‌ی اهلِ ریا هرزه درایی

مرغ قفسِ شید که طوطی صفت آموخت

در مکتب عرفانِ خدا لفظی خدایی

عمری‌ست که تا زاهد افسرده اسیر است

در کشور ابلیس پی‌ی کسب هوایی

راضی شده از گُل به نظر کردن خورشید

قانع شده از باغ به پیغام صبایی

چون بنده که از خدمت مخدوم گریزد

هر روز از این خطه گریزند به جایی

در گردن‌شان تا غُلِ شیطان ننماید

از غایتِ تزویر بپیچند ردایی

ز ین هرزه درایی دل ما زنگ برآورد

ساقی برسان جامِ می‌ی زنگ زدایی

ما خشک لبان تشنه ی دیدار شراب‌ایم

تا کاسه‌ی ما گشت تهی خانه خراب‌ایم



 

۴

مگو در سینه‌ام جا نخل قد دلستان دارد

نهال شعله‌یی در گلشن آتش مکان دارد

مشو درهم ز آه و ناله‌ی بسیار ما ای گل

که عاشق هرچه دارد هم‌چو بلبل در زبان دارد

شدم گم در طریق کعبه‌ی وصلی که هامون‌اش

دل پر اضطراب افزون‌تر از ریگ روان دارد

سرم را باز با زانوی محنت الفت است امشب

همانا غیر سر بر آستان دلستان دارد

ز خط افزون شود حسن‌ات که شاخ گل پس از سبزی

گل نشکفته‌یی در زیر هر برگی نهان دارد

ندارد ناقه‌ی  محمل‌نشین ذوق از حدی گویا

نگاه حسرتی سر در پی‌ی این کاروان دارد

 

۵

این‌قدر تدبیر بهر کشتن‌ام در کار نیست

مرگ پیش عاشقان چون زنده‌گی دشوار نیست

کاوکاو نیشِ مژگان‌ات نصیبِ جانِ ماست

از گلستان تو مارا حاصلی جز خار نیست

عشق‌بازان جان‌فروشان‌اند در بازار حُسن

چیز دیگر جز متاع جان در این بازار نیست

هرکه راه عشق پوید، کار صد مجنون کند

عشق را با هرزه‌گرد کوه و صحرا کار نیست

 

۶

در غم هجر تو از جور زمان آسوده‌ایم

در فرا‌ق‌ات از قضای آسمان آسوده‌ایم

ما خسارت دیده‌گانِ کاروان ماتم‌ایم

از امید سود و از بیم زیان آسوده‌ایم

نیست ما را میل گشتن در گلستان کسی

یعنی از ناز و عتاب باغبان آسوده‌ایم

 

۷

امشب به بزم وصل چو پروانه سوخت‌ایم

تا صبح همچو شمع در این خانه سوخت‌ایم

تا دور گردد از رخ زنار چشم بد

همچون سپند سبحه ی صد دانه سوخت‌ایم

خاک‌اش ز پای شمع و کفن عکس شعله شد

از رشک نیک‌بختی‌ی پروانه سوخت‌ایم 



























 

         
       

بالای صفحه