_

 
       

 

 
       

 صفحه‌‌ی شعر هفته نامه‌‌ی ایرانیان (چاپ واشینگتن دی. سی )

 
           
       

گزینه‌‌ی صمصام کشفی

 
       

 

 
 

 

 

 

 
 

هفته نامه‌‌ی ایرانیان جمعه ها  منتشر می شود

   

     شماره‌ی ۸۵۶ ـ جمعه ۳ شهریور ۱۳۹۶

  No. 856- Friday 25 August 2017

 
 

 

 

 

 

 تارنمای صمصام کشفی

م

 

تماس با صفحه‌‌ی شعر

 


محمدرضا شفیعی کدکنی

دو شعر

 

۱

گفتم:  
                  ـ اين باغ ار گل سرخ بهاران بايدش؟... 
 
گفت:  
                  ـ صبري تا كران روزگاران بايدش. 
                  تازيانه‌ی رعد و نيزه‌ي آذرخشان نيز هست،  
                  گر نسيم و بوسه‌هاي نرم باران بايدش. 
 
گفتم:  
                  ـ آن قربانيان يار، آن گل‌هاي سرخ؟... 
 
گفت:  
                  ـ آري... 
 
ناگهان اش گريه آرام اش ربود؛ 
وز پي‌ی خاموشي‌ی توفاني‌اش 
گفت: 
                  ـ اگر در سوكشان 
                  ابر شب خواهد گريست،  
                  هفت درياي جهان يك قطره باران بايدش. 
 
گفتم اش:  
                  ـ خالي‌ست شهر از عاشقان؛ وين‌جا نماند 
                  مرد راهي تا هواي كوي ياران بايدش. 
 
گفت: 
                  ‌ـ چون روح بهاران آيد از اقصاي شهر، 
                  مردها جوشد ز خاك، 
                  آنسان كه از باران گياه؛  
                  و آن‌چه مي‌بايد كنون
                  صبر مردان و دل اميدواران بايدش.

 

۲

دو چهره‌ی درخت

 

درخت پر شکوفه

با دو چهره

در برابر نسیم

ایستاده است

نخست: چهره ی پیمبری که باغ را

به رستگاری‌ی ستاره می برد

و چهره ی دگر

حضور کودکی ست

که شیر می خورد

 














































سعید سلطانی طارمی

در پیاده رو 

 

در پیاده‌رو دو تن

 راه می‌روند :

 یک نظامی‌ی میانه‌سال

 یک زن جوان.

 

در پیاده‌رو دو دل

 اضطراب می‌خورند :

 یک معلم جوان

 یک پزشک بی‌خیال

 

 در پیاده‌رو دو صید

 بوی ترس می‌دهند :

 مادری عجول

 کودکی حواس‌پرت

 

 در پیاده رو دو عاطفه، دو عشق

 راه . . . یا به وعد‌ه‌گاه می‌روند :

 دختری سیاه

 دختری سفید

 

 درپیاده‌رو . . .

ناگهان دو انفجار روی می‌دهد

 و دو آرزوی پاره پاره . . .

 

آه،

 درپیاده‌رو

 بصره و هرات گریه می‌کنند

 

تهران ـ ۸ خرداد ۱۳۸۷


 

فاطمه شمس

ستاره خاموش

 

ستاره خاموش

صبح كه بلند مى‌شوى

جليقه‌ی مصنوعى نجات ات را بپوش

معلوم نيست كدام اقيانوس

در كدام نقطه‌ی شب

غرق‌مان مى‌كند.

به مرزها و آن سوى مرزها دل نبند

ما ديگر در هيچ سرزمينى زاده نخواهيم شد

كسى مى‌داند كه ما تنها بدن‌هاى خالى‌مان را حمل مى‌كنيم؟

حال آنكه خاطره و عشق و خانه را با جسد شهدامان در حمص خاك كرديم.

به سرخط خبرها اعتماد نكن

كافي‌ست در فراسوى مرزها طوفانى بيايد،

يا كودكى رنگين پوست ساعت خانهگى‌اش را با عشق به مدرسه بياورد

تيترها براى گسترش آلزايمر و گزارش كشتار جمعى مى‌آيند

و مى‌روند

مثل سونامى

و لاشه‌هاى ما همچنان بر زمين سوخته خواهد ماند.

صبح كه بيدار شدى

جليقه‌ی نجات مصنوعى‌ات را بپوش

شكم هيچ كوسه یى ما را نجات نخواهد داد.

سهم ما از معجزه نه كشتى به گل نشسته نوح بود

نه عصاى موسى

كه حالا جاذبه ی توريستى استانبول است.

صبح كه بيدار شدى

صورت ات را از ماسه‌هاى ساحل بر ندار

چشم‌هاي ات را ببند

تا دوربين‌ها از تو يك فاجعه انسانى بسازند

اين تنها راه يادآوري‌ست

دريغ كه مرگ تنها معجزه‌ی ماست.

آرى! معجزه از اين قرار است:

ما مرگ را چون ستاره‌یى خاموش

در گريبانمان پنهان كرده‌ايم.

سپتامبر ۲۰۱۵

       
 
       

بالای صفحه

 

   qبرای دیدن بخش صُحبَتِ گُل (نمونه‌هایی از شعر کلاسیک پارسی) این جا را کلیک کنید   q

         

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

         
       

صفحه‌‌ی شعر هفته نامه‌‌ی ایرانیان

 ( بخش دوم، شعر کهن )

 

 
       

گزینه‌‌ی صمصام کشفی

 
           
       

     شماره‌ی ۸۵۶ ـ جمعه ۳ شهریور ۱۳۹۶

  No. 856- Friday 25 August 2017

 
 

در گلستانه

   

صُحبَتِ گُل

 
       

نمونه‌هایی از  سروده های سده ی   یازدهم  قمری  ||||     هفدهم میلادی

 

 هفته نامه‌‌ی ایرانیان

(چاپ واشینگتن دی. سی)

جمعه ها  منتشر می شود



 

 

شیخ بهایی

شیخ‌الاسلام بهاءالدین محمد عاملی

[ پایانه‌ی سده‌ی دهم تا آغازه ی یازدهم قمری / ۱۶ تا ۱۷ میلادی]

 

 

۱

تاکی به تمنای وصال تو یگانه

اشکم شود از هر مژه چون سیل روانه

خواهد به سر آید، شب هجران تو یا نه؟

ای تیر غم ات را دل عشاق نشانه

جمعی به تو مشغول و تو غایب ز میانه

 

رفتم به در صومعهی عابد و زاهد

دیدم همه را پیش رخ ات راکع و ساجد

در میکده رهبان ام و در صومعه عابد

گه معتکف دیرم و گه ساکن مسجد

یعنی که تو را می‌طلبم خانه به خانه

 

روزی که برفتند حریفان پی‌ی هر کار

زاهد سوی مسجد شد و من جانب خمار

من یار طلب کردم و او جلوه‌گه یار

حاجی به ره کعبه و من طالب دیدار

او خانه همی جوید و من صاحب خانه

 

هر در که زنم صاحب آن خانه تویی تو

هر جا که روم پرتو کاشانه تویی تو

در میکده و دیر که جانانه تویی تو

مقصود من از کعبه و بتخانه تویی تو

مقصود تویی کعبه و بتخانه بهانه

 

بلبل به چمن زان گل رخسار نشان دید

پروانه در آتش شد و اسرار عیان دید

عارف صفت روی تو در پیر و جوان دید

یعنی همه جا عکس رخ یار توان دید

دیوانه من ام،  من که روم خانه به خانه

 

عاقل به قوانین خرد راه تو پوید

دیوانه برون از همه آیین تو جوید

تا غنچهی بشکفتهی این باغ که بوید

هر کس به زبانی صفت حمد تو گوید

بلبل به غزل‌خوانی و قمری به ترانه

 

بی‌چاره بهایی که دلش زار غم توست

هر چند که عاصی‌ست ز خیل خدم توست

امید وی از عاطفت دم به دم توست

تقصیر خیالی به امید کرم توست

یعنی که گنه را به از این نیست بهانه

 

 

۲

شبی ز تیره‌گی دل سیاه گشت چنان

که صبح وصل نماید در آن، شب هجران

شبی، چنان‌که اگر سر بر آورد خورشید

سیاه روی نماید چو خال ماه‌رخان

ز آه تیره‌دلان، آن‌چنان شده تاریک

که خواب هم نبرد ره به چشم چار ارکان

زمانه هم‌چو دل من، سیاه روز شده

گهی که سر کنم از غم، حکایت دوران

ز جوریار اگر شکوه سرکنم، زیبد

که دوش با فلک مست، بسته‌ام پیمان

منم چو خار گرفتار وادی‌ی محنت

منم چو کشتی‌ی غم، غرقه در ته عمان

منم که تیغ ستم دیده‌ام به ناکامی

منم که تیر بلا خورده‌ام، ز دست زمان

منم که خاطر من، خوش دلی ندیده زدور

منم که طبع من از خرمی بود ترسان

منم که صبح من از شام هجر تیره‌تر است

اگر چه پرتو شمع است بر دلم تابان


۳

تا سرو قباپوش تو را دیده‌ام امروز

در پیرهن از ذوق نگنجیده‌ام امروز

من دانم و دل، غیر چه داند که در این بزم

از طرز نگاه تو چه فهمیده‌ام امروز

تا باد صبا پیچ سر زلف تو وا کرد

بر خود، چو سر زلف تو پیچیده‌ام امروز

هشیاریم افتاد به فردای قیامت

زان باده که از دست تو نوشیده‌ام امروز

صد خنده زند بر حلل۱ قیصر و دارا

این ژنده‌ی پر بخیه که پوشیده‌ام امروز

افسوس که برهم زده خواهد شد از آن روی

شیخانه بساطی که فرو چیده‌ام امروز

بر باد دهد توبه‌ی صد همچو بهایی

آن طره‌ی طرار که من دیده‌ام امروز

۱ ـ حلل : زیورها

۴

یک گل ز باغ دوست، کسی بو نمی‌کند

تا هرچه غیر اوست، به یک سو نمی‌کند

روشن نمی‌شود ز رَمِد۱، چشم سالکی

تا از غبار میکده، دارو نمی‌کند

گفتم: ز شیخ صومعه، کارم شود درست

گفتند: او به دردکشان خو نمی‌کند

گفتم: روم به میکده، گفتند: پیر ما

خوش می‌کشد پیاله و خوش بو نمی‌کند

رفتم به سوی مدرسه، پیری به طنز گفت:

تب را کسی علاج، به طنزو نمی‌کند

آن را که پیر عشق، به ماهی کند تمام

در صد هزار سال، ارسطو نمی‌کند

کرد اکتفا به دنیی‌ی دون خواجه، کـ این عروس

هیچ اکتفا، به شوهری‌ی او نمی‌کند

آن کو نوید آیه‌ی لا تقنطوا۲ شنید

گوشی به حرف واعظ پرگو نمی‌کند

زرق و ریاست زهد بهایی، وگرنه او

کاری کند که کافر هندو نمی‌کند

 

۱ـ رَمِد : چشم درد

۲ ـ آیه ۵۳ سوره الزمر

 

 

         
       

بالای صفحه