_

 
       

 

 
       

 صفحه‌‌ی شعر هفته نامه‌‌ی ایرانیان (چاپ واشینگتن دی. سی )

 
           
       

گزینه‌‌ی صمصام کشفی

 
       

 

 
 

 

 

 

 
 

هفته نامه‌‌ی ایرانیان جمعه ها  منتشر می شود

   

    شماره‌ی ۸۵۷ ـ جمعه ۱۰ شهریور ۱۳۹۶

  No. 857- Friday 1 September 2017

 
 

 

 

 

 

 تارنمای صمصام کشفی

م

 

تماس با صفحه‌‌ی شعر

    


محمدعلی سپانلو

[۱۳۹۴ ـ ۱۳۱۹ خورشیدی /  ۲۰۱۵ ـ ۱۹۴۰ میلادی]

در شب گندم گون

 

عشقی که خواستی بچشانی به من

آیا همین صراحی‌ی زهرست ؟

این لطف بی ریای شماست

من هم به آن چه لطف کنی شاکرم

اینک نسیم از بن زلف  تو می وزد

از عطر شیشهی مخمور

و چشم های تو

همرنگ زهر ، زیبا ، با حسن نیمرنگ

در بوسه های تو مزه‌ی اخلاص

از مایه‌ی خلاص شدن

انگشت ها

انگشت های گرم پرستاری

که از سر ترحم

بیمار را خلاص کند

و پیکرت

تنگ بلور در شب

گندم گون

شاید به اشتباه به من زهر می دهی

شاید جز این دوای کهن

چیزی به خاطرت نیست

شاید که عشق را

با پرسش چهارجوابی شناختی

جایی که آشیانه ی عشاق

شکل اتاق تمشیت بازپرس شد

پس آن امید دیدار

معنای تا قیامت داشت

یه شیشه‌ی کبود

همان جام وصل بود

با این همه ،‌ بدون تلافی

قلب یتیم توست که می سوزد

قلبی شبیه مجمر آتش

رخساره ی مرا گلگونه می زند

حتا برای مرگ

جبران زردرویی در کوی عاشقان


 

فرامرز سلیمانی

[ ۱۳۹۴ ـ ۱۳۱۹ خورشیدی /  ۲۰۱۵  ـ  ۱۹۴۰ میلادی]

دو شعر

 

۱

رؤیای بلند خواستن

 

پیش از گذشتن

رویای بلند خواستن

پلک های شب راتفسیر می کند.

در خم راه

مسافر کدامین خطه

میهمان چشم های منتظر است؟

تنها آن سوی دیوارها

نسیم

سپیده را

بر چهره‌ی خیابان می پراکند

و پلک ها

رویاها رامی روبند.

پلک های همیشه با رویاها .

فرامرز سلیمانی

[ ۱۳۹۴ ـ ۱۳۱۹ خورشیدی /  ۲۰۱۵  ـ  ۱۹۴۰ میلادی]

دو شعر

 

۲

هر روز روز عاشقی ست

 و ما فراموش می کنیم

 هر روز روز عاشقی ست

 و فراموش مان می کند

 تنها دریچه ها را باید گشود

وقتی دریچه ها را باید گشود

 هر روز

 روز عاشقی ست



 

سارا شفیع خانی

هوا پس است

 

هواشناس نیستم اما

من خواب دیده ام

که هوای جهان پس است.

یک توده جنگ در راه است

و احتمال مردن ما حتمی ست .

در روزهای آینده شاید،

و شاید آینده تر از آن

باید چمدان ها را بست،

و رفت،

و مُرد،

که هیچ کنجی

پناهگاه دنجی نخواهد بود.

 

خاورها دور می شوند و نزدیک

و اهالی میانه

در هیچ خاوری

باختری

شمالی یا جنوبی

دیده نمی شوند.

 

چرا آسمانِ چشمِ من آبی شد؟

و آسمانِ چشمِ شما سبز؟

و خاک

خاک تنمان روشن؟

کی خورشید

میان موی کودک من تابید؟

و ماه دیده نشد در شب؟

 

هوا پس است.

پس تر از صد سال پیش

و پیش تر از آن.

 

باید امشب گورم را بِکَنم

و گماش کنم میان گورِ گورکن ها

تا تو بمانی

درست بالای سر مرگم

و با یک زبان ساده ی خاورمیانه ای

تلقین کنی به من

که دوست داشتن

در گور هیچ کسی

جا نمانده است.

 

اوضاع وخیم است

       
 
       

بالای صفحه

 

   qبرای دیدن بخش صُحبَتِ گُل (نمونه‌هایی از شعر کلاسیک پارسی) این جا را کلیک کنید   q

         

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

         
       

صفحه‌‌ی شعر هفته نامه‌‌ی ایرانیان

 ( بخش دوم، شعر کهن )

 

 
       

گزینه‌‌ی صمصام کشفی

 
           
       

    شماره‌ی ۸۵۷ ـ جمعه ۱۰ شهریور ۱۳۹۶

  No. 857- Friday 1 September 2017

 
 

در گلستانه

   

صُحبَتِ گُل

 
       

نمونه‌هایی از  سروده های سده ی   یازدهم  قمری  ||||     هفدهم میلادی

 

 هفته نامه‌‌ی ایرانیان

(چاپ واشینگتن دی. سی)

جمعه ها  منتشر می شود



 

 

کوثریی همدانی

میر عقیل کوثری‌ی همدانی‌ی قره‌باغی

[سده‌ی یازدهم قمری / ۱۷ میلادی]

 

 

۱

یکی را عزم سیر بیستون شد

که بیند کوه‌کن را حال چون شد

چگونه می‌تراشد سنگِ خارا

چسان‌اش هست بی شیرین مدارا

در آن کُهسار سنگ آن سحر پیشه

به ناخن می‌تراشد یا به تیشه

ز خسرو  باک دارد یا ندارد

کند اندیشه یا پروا ندارد

چو سوی بیستون شد مرد هشیار

به حیرت شد تماشاگر در آن کار

جگر پر شعله عاشق پیشه‌یی دید

زجان بگذشته بی اندیشه‌یی دید

که از پولاد چنگ خاره فرسا

بریدی لخت لخت آن کوه خارا

چو دست خاره فرسا برگشادی

بریدی کوهی و پرتاب دادی

زدی چون تیشه بر سنگ آن هنرور

ز تیغ غمزه بودی بودی کارگرتر

ز کندی گر نبردی تیشه فرمان

خراشیدی رخ خارا به مژگان

نه پروای سر و  نه بیم جان داشت

همیشه نام شیرین بر زبان داشت

ز بس لذت ز نام دوست دیدی

چو بردی نام شیرین لب مکیدی

پی‌ی تسکین جان حسرت آیین

بریده بود تمثالی ز شیرین

ز دیبا بر رخ‌اش بسته نقابی

به ابری کرده پنهان آفتابی

دمی شوق اش بریدی سنگ خاره

 دمی کردی بر آن صورت نظاره

زمانی دیده بر پای اش نهادی

سرشک حسرت از مژگان گشادی

به خود می‌گفت مرد کار دیده

فراق مهوشان بسیار دیده

عچب از غیرت فرهاد دل‌تنگ

کـ از این سان نقش شیرین کنده بر سنگ

خوشا عشق و خوشا ناکامی‌ی عشق

خوشا هر لحظه بی‌آرامی‌ی عشق

خوشا کاری که عشق‌اش هست معمار

که باشد کوه‌کن مزدور آن  کار































 

۲

یکی کبکِ دری آمد ز کهسار

که بخرامد به طرف باغ و گلزار

به‌عزم سیر شد هر سو خرامان

چو رعنا دل‌بران مست و غزل‌خوان

شنید از گوشه‌یی آواز بلبل

که بی‌خود ناله می‌کرد از غم گل

ز یک سوی گلستان کبک طناز

به قه‌قه کرد بر وی خنده آغاز

که: گل امروز بی رنج خس و خار

به دست هرکسی باشد به بازار

شده خندان و خرم یار هر کس

شکفته بر سر دستار هر کس

نماید هر دم‌اش بی‌گانه‌یی بو

نهد بر عارض نا محرمان رو

تو این‌جا در فغان و آن شوخِ طناز

بود جای دگر در چلوه‌ی ناز

جواب‌اش داد بلبل از سر سوز

که: ای یک شب نکرده ناله تا روز

جمالی هست او را عشرت افزا

که بی او نیست دل‌ها را شکیبا

شمیمی هست او را روح پرور

که گردد زو دماغ جان معطر

نه تنها من گرفتارم به روی‌اش

که باشد عالمی را جست و جوی‌اش

مرا هم ناله‌ی جان‌سوز از آن است

که محبوبم به دست دیکران‌است

۳

محبت بست چون آیین بازار

سر منصور شد آرایشِ دار

نخست‌اش دست از ساعد بریدند

در آن ساعت لب‌اش پُر خنده دیدند

یکی گفت‌اش در این دم خنده از چیست

که خندیدن در این وقت از خرد نیست

بگفتا گر ز من ببریده شد دست

به جرم این‌که هستم عاشق و مست

مرا دست دگر باشد که بی‌باک

ربایم تاج فخر از فرق افلاک

بریده گشت گر دست سقاتم ۱

ندارد هیچ نقصانی به ذاتم

و ز آن خونی که از دست اش روان بود

که گلگون‌سازِ روی عاشقان بود

وضو می‌کرد با خون اندر آن حال

بگفتندش که ای آشفته احوال

در این حالت به خون کردن وضو چیست؟

به خون رخساره کردن شست و شو چیست؟

بگفتا کــ ای دل‌ات فارغ ز محنت

نمازی هست در شرعِ محبت

که نبود قابل درگاه بی‌چون

اگر آبِ وضوی اش نَبوَد از خون

عجب حالی‌ست مستان را در این راه

که یک ذرّه نباشد از خود آگاه

بود عشاق را صد گونه اسرار

نگردد گفته الّا بر سرِ دار

بلی معراج مردان دار باشد

که دار افشاگر اسرار باشد

الهی کوثری را آگهی ده

به مردان‌اش قبول هم‌رهی ده

به تاج عزت اش ده سر بلندی

به بزم الفت‌اش ده ارجمندی

محبت را بده با جان‌اش الفت

مگردان بی نصیب‌اش از محبت

۱. سقات = جمع ساقی

         
       

بالای صفحه