_

 
       

 

 
       

 صفحه‌‌ی شعر هفته نامه‌‌ی ایرانیان (چاپ واشینگتن دی. سی )

 
           
       

گزینه‌‌ی صمصام کشفی

 
       

 

 
 

 

 

 

 
 

هفته نامه‌‌ی ایرانیان جمعه ها  منتشر می شود

   

     شماره‌ی ۸۵۸ ـ جمعه ۱۷ شهریور ۱۳۹۶

  No. 858 - Friday 8 September 2017

 
 

 

 

 

 

 تارنمای صمصام کشفی

م

 

تماس با صفحه‌‌ی شعر

 


یداله مفتون امینی

دو شعر

 

۱

گوزن

 

با پویه اش، ظرافت ناز و نوا در او

با چشم های مشکی‌ی گیرای اش

با شاخ های افشان اش، پرپیچ

با گردن اش کشیده، و گستاخ

من دوست دارم او را

او را، که شوخ و آزاد

اما همیشه، مضطرب و چشم و گوش باز.

برتپه ها، و دامنه پرسه می زند

و، در پسین هر عطش گرم

بر آب سرد دور ترین آبشارها

آغوش می فشارد

آنجا که ای بسا، پس هر سنگ و بوته یی

دستی به ماشه یی است

آزاد و بیمناک و گریزان و خودنما

مجموعه ی وجود گوزن

ترکیب بس شگرفی ست

نیمی از آن حماسه و نیمی از آن غنا

شعر گوزن، شعر درخت اقاقیاست

در حالت گریز و ستیزش با باد

و، در همان زمان

وسواس انتشارش در دل

شعر گوزن

شعر هراس ها، و هوس های کودکی است

در مرز لاله زاری ممنوع .

 

۲

گران‌بخشی

 

آفتاب را به تو نمی‌دهم

تا خرده خرده بشکافی‌اش، و از آن هزار ستاره بسازی

ماه را به تو نمی دهم

تا به خاطر کوهِ نور، دریای مروارید شکار کنی

ستاره‌ها را به تو نمی‌دهم

تا بگویی خوشا شب‌های بی‌مهتاب

 

آسمان را به تو می‌دهم

تا ندانی که چه باید کرد!


 

 

ماندانا زندیان

سه شعر

 

۱

آن قدر حقیقت داری

 که رؤیای من از خواب می پرد

 

من از صبوری‌ی خاک عاشق ترم

 بیا با هم جوانه کنیم

 دل‌تنگی شاید زمستانی‌ست،

 در انتظار یک لحظه بهار. 

بهروز سیمایی

چراغ های نئون

 

  

مثل حس که با لمس آمده باشد

به انگشتان

چه گرم است گفتن     گفت     گفته

با شهرزاد در خیالِ قصه های جهان

می گوید: ما هم چنان در سفریم

در گفتن از می گویدش می مانم و

ایستگاه ها می گذرند

 

عکسی از دریا گرفتیم     از مه تا خیال     تابستان بود

حالا سراسیمه می گذرد     دریا      در عبور از شتاب ما     با مه

در خیال های بی دریا

سوزش پشت پلک ها     بوی سیگار و سرفه های ما     تونل ها

تا همیشه ی مه     در خیال های بی دریا

در عکس دریا بود     تابستان بود

 

می پرسم: این جا کجاست؟

می گوید: باز هم در سایه ماندیم و آفتاب رفت

از مترو بیرون می آيیم

نور چراغ های نئون از عابرین سبقت می گیرند

دریا به تابلوی بزرگ آگهی ها

گم می شویم با موج هایی که دایم رنگ عوض می کنند

 

۳۰ اپریل ۲۰۰۴ ـ  تورنتو


 

 

ماندانا زندیان

سه شعر

 

۲

و من بارها سوخته‌ام :

چنان که ماه در دریا؛

و پروانه‌یی سبز،

هر بار

خاکستر نقره‌ای‌ام را بر شب پاشیده است.

نیمی ققنوس

نیمی بوتیمار،

من مهتاب تاریکی‌های خود بوده‌ام.

 

۳

جز آسمان دهان ات

 دریایی

بر این شب

خورشید نمی‌شود،

و این باران

که لب‌های مرا

بر پلک‌های ات قافیه می‌کند،

 ردیف آفتاب است و هنوز،

 دست‌های تو

 از آفتابگردان گلوی من

 رساتر.

چشم‌های ات را نبند

من در تو تکرار نمی‌شوم، زاده می‌شوم.

       
 
       

بالای صفحه

 

   qبرای دیدن بخش صُحبَتِ گُل (نمونه‌هایی از شعر کلاسیک پارسی) این جا را کلیک کنید   q

         

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

         
       

صفحه‌‌ی شعر هفته نامه‌‌ی ایرانیان

 ( بخش دوم، شعر کهن )

 

 
       

گزینه‌‌ی صمصام کشفی

 
           
       

     شماره‌ی ۸۵۸ ـ جمعه ۱۷ شهریور ۱۳۹۶

  No. 858 - Friday 8 September 2017

 
 

در گلستانه

   

صُحبَتِ گُل

 
       

نمونه‌هایی از  سروده های سده ی   یازدهم  قمری  ||||     هفدهم میلادی

 

 هفته نامه‌‌ی ایرانیان

(چاپ واشینگتن دی. سی)

جمعه ها  منتشر می شود



غنی‌ی کشمیری

ملامحمدطاهر غنی‌ی کشمیری

( شاعر پارسی‌گوی کشمیر)

[سده‌ی یازدهم ‌‌قمری / ۱۷ میلادی]

 

۱

چشم ما روشن شد از خاک در میخانه ها

ریختند از سرمه گویا رنگ این کاشانه ها

سعی بهر راحت همسایه گان کردن خوش است

بشنود گوش از برای خواب چشم،افسانه ها

بر هم از سرگرمی‌ی ما خورد بزم مِی کشان

آتشی گشتیم و افتادیم در میخانه ها

در شب زلف تو خواب خوش نصیبم کی شود؟

خار می روید به پهلوی ام به سان شانه ها

رفت عمرم در غریبی بر بساط روزگار

گر چه هم چون مهره ی شطرنج دارم خانه ها

بعد مرگم گر خورد افسوس آن سرکش چه سود؟

می گزد انگشت،شمع از ماتم پروانه ها

 

۲

شب که سازد غم آغوش تو بی تاب مرا

گر بود فرش ز مخمل،نبرد خواب مرا

تا زبان چون قلم از کام نیامد بیرون

یک دم این چرخ سیه کاسه نداد آب مرا

سوی مسجد ندهد نفس بدم راه،هنوز

گر چه از بار گنه ساخت چو محراب مرا

آب تیغ ات چو گذر در دل مجروح کند

بخیه چون موج شود،زخم چو گرداب مرا

دهر ناامن چنان گشته که چون مردم چشم

تا در خانه نبندم نبرد خواب مرا

 

۳

یار در بزم آمد و ما از حیا برخاستیم

چون نگین تا نقش ما بنشست،ما برخاستیم

دست می باید شست از آبروی خویشتن

ما ز خوان اهل دولت،ناشتا برخاستیم

بارها با سایه سنجیدیم حود را در وقار

او ز تمکین بر زمین بنشست و ما برخاستیم

بی قراری ها تماشا کن که مانند سپند

گرم تا در بزم او کردیم جا،برخاستیم

کس پی‌ی تعظیم ما از اهل مجلس برنخاست

بهر پاس عزت آخر خود ز جا برخاستیم

نیست ما را قوت بی تکیه استادان غنی!

نقش دیواریم همچون سایه تا برخاستیم

 

۴

ما بلبلان بلند نسازيم خانه را

خوش کرده‌ايم خانه‌ی يک آشيانه را

سنگين‌دل است هر که به ‌ظاهر ملايم است

پنهان درون پنبـه نگر پنبه دانه را

شد سنگ آستانه‌ی دين هر بتي که بـود

کافر بيا و سجده کن اين آستانه را

روزي که گل ز باغ به‌ غارت برد خزان

بلبل به ‌باد ده سبدِ آشيانه را

انديشه گر ز تنگي‌ی گورت بود غني

در زنده‌گي ز خاک برآور خزانه را


 

 

 

 

۵

جان را به کوی دوست روان می‌کنیم ما

یعنی که کار عشق به جان می‌کنیم ما

مطرب گر آرزوی تو فریاد ما بود

مانند نی به دیده فغان می‌کنیم ما

مشهور در سواد جهان از سخن شدیم

همچون قلم سفر به زبان می‌کنیم ما

نتوان چو زاهد از ره خشکی به کعبه رفت

کشتی به بحر باده روان می‌کنیم ما

ما را چو شمع مرگ بود خامشی غنی

اظهار زنده‌گی به زبان می‌کنیم ما

 

۶

ني چشم مستِ او به‌شکر خواب رفته است

بخت سياهِ ماست که در خواب رفته است

تا ديده‌ايم صبحِ بناگوشِ يار را

از چشم ما چو چشم گهر خواب رفته است

اين نقش پاي نيست که افتاد بر زمين

پاي سلوکِ ماست که در خواب رفته است

غفلت نگشت محرمِ خلوت‌سراي ما

بيرون ز چشمِ حلقة در خواب رفته است

چـون آسيا مپرس ز آسايشم غني

کـ ا‌ز چشم من به‌گرد سفر خواب رفته است

 

۷

جنونی کو که از قید خرد بیرون کشم پا را

کنم زنجیر پای خویشتن دامان صحرا را

به بزم می‌پرستان محتسب خوش عزتی دارد

که چون آید به مجلس شیشه خالی می‌کند جا را

اگر شهرت هوس داری اسیر دام عزلت شو

که در پرواز دارد گوشه گیری نام عنقا را

به بزم می‌پرستان سرکشی بر طاق نه زاهد

که می‌ریزند مستان بی‌محابا خون مینا را

شکست از هر در و دیوار می‌ریزد مگر گردون

ز رنگ چهره ی ما ریخت رَنگِ خانه‌ی ما را

ندارد ره به گردون  روح تا باشد نفس در تن

رسایی نیست در پرواز مرغ رشته بر پا را

اگر لب از سخن فرو بستیم جا دارد

که نبود از نزاکت تاب بستن معنی‌ی مارا

غنی روز سیاه پیر کنعان را تماشا کن

که روشن نور دیده‌اش چشم زلیخا را




















 

         
       

بالای صفحه