_

 
       

 

 
       

 صفحه‌‌ی شعر هفته نامه‌‌ی ایرانیان (چاپ واشینگتن دی. سی )

 
           
       

گزینه‌‌ی صمصام کشفی

 
       

 

 
 

 

 

 

 
 

هفته نامه‌‌ی ایرانیان جمعه ها  منتشر می شود

   

     شماره‌ی ۸۵۹ ـ جمعه ۲۴ شهریور ۱۳۹۶

  No. 859 - Friday 15 September 2017

 
 

 

 

 

 

 تارنمای صمصام کشفی

م

 

تماس با صفحه‌‌ی شعر

    


فرخ تمیمی

[ ۱۳۸۱ ـ ۱۳۱۲ خورشیدی / ۲۰۰۲ ـ ۱۹۳۳ میلادی ]

چند شعر

 

۱

پاییز

 

خالی است آشیان  کلاغان

در لابلای  شاخه ی  لُخت ِ  چنار پیر .

 بر آسمان  دو لکّه ی  جوهر چکیده است .

 

۲

طرح

 

هر واژه ، یک پرنده ی آزاد است .

اما به یاد ندارم

کی ، کی ، کجا

 آویخته  به شاخه ی فکرم

آوار یک قفس را ،

با گربه های مست .

۳

خواب

 

... اما

 اغمای خواب گونه ی آن قوم باستان

با لای لای هر ورق تاریخ

چندان عمیق گشت

که شاعر ،

مایوس و خشمناک

فریاد جاودانه ی شعرش را

در گوش کوه ریخت

 

۴

طرح

 

شبگیر

وقتی که

سرریز می شود ،

از جام خوش تراش بنات النعش

 شیپوری بنفش ،

می خواند

در گوش نیم - بسته ی مرداب .

در گوش باز شاعر شب زنده دار

تور بزرگ صید

اما ،

خالی ست

از واژه های یک غزل ناب .

 


 

سروناز سیدی

[ ۱۳۸۸ ـ ۱۳۵۸ خورشیدی / ۲۰۰۹ ـ ۱۹۸۰ میلادی]

 

بازی‌ی بی هوده‌یی بود عشق

که کودکانه

از بالای سُرسُره‌ها

پرتاب شد

و تاب خورد و خورد

تا افتاد

به روی خاک‌های پر از درد

و انگورهای درشت باغ بالا

سرکه‌های بدطمعی شدند

نه شراب‌هایی کهنه و ناب

و من و تو پیر شدیم

درست در روز تولد

درست در شب آغاز

سی و پنج نه حتی بیست و پنج سال پیمودن

راه زیادی است

اگر همیشه سینه خیزرفته باشی

در هوایی گرم و کویری

بدون امید بارش باران. 

حسین شرنگ

سه شعر

 

۱

به مریم شجاعی (خورشید به دوش)

 

باد

از درز پنجره می غرد

با ببرهای مجروح اش

در دوُلاخِ زردِ وحشت

تا چند دقیقه ی بعد انگار

ماه تمام از هم می پاشد

باغِ مبهم

هرز و کَژ و مَژ می شود از فرطِ تکان  و غژِ غژِ قوس و کشِ ریشه

لانه ی مرغانِ پریشان‌خواب

با تخم هایِ شکسته به پرواز درمی آید

عشق

پایِ درختِ افتاده

می رود از یاد

انگار

از زخمِ جاویدِ غریزه

درزِ دوزخِ دّوم

می غرد باد

 

 

۲

به نیلوفر صدر و آسیه ـ سلمه سلمان

 

این ها همه

جامه هایِ تواند

درمی آورم یکی یکی

از یخدانِ سرخ

مرده ریگِ خاموشان

می تکانم

وا می کنم تاهاشان را

در بادِ گیج از

گل های روزگاری که

تو گم شدی

و از تو تنها

بویی ماند

در همین جامه ها  

 

۳

یادِ محسن شریفی واعظ

 

تو از درخت افتادی

پرندهگان خاموش شدند

 

تو پایِ درخت بودی

دنده در جگر  خون در گلو

و زندهگی تو را دور زد

و از تو دور شد

خرمایی در دهان

جرعه یی در چشم
































 

       
 
       

بالای صفحه

 

   qبرای دیدن بخش صُحبَتِ گُل (نمونه‌هایی از شعر کلاسیک پارسی) این جا را کلیک کنید   q

         

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

         
       

صفحه‌‌ی شعر هفته نامه‌‌ی ایرانیان

 ( بخش دوم، شعر کهن )

 

 
       

گزینه‌‌ی صمصام کشفی

 
           
       

     شماره‌ی ۸۵۹ ـ جمعه ۲۴ شهریور ۱۳۹۶

  No. 859 - Friday 15 September 2017

 
 

در گلستانه

   

صُحبَتِ گُل

 
       

نمونه‌هایی از  سروده های سده ی   یازدهم  قمری  ||||     هفدهم میلادی

 

 هفته نامه‌‌ی ایرانیان

(چاپ واشینگتن دی. سی)

جمعه ها  منتشر می شود



شانی‌ی تکلو

وجیه‌الدین نسف آقای تکلو

( متخلص به شانی)

[ پایانه‌ی سده‌ی دهم تا آغازه ی یازدهم قمری / ۱۶ و ۱۷ میلادی]

 

۱

از شراب وصل امشب بی‌شعور افتاده‌ام

با وجود ناصبوری‌ها صبور افتاده‌ام

چاه در راهم مَکَن دشمن که از ضعفِ غم‌اش

هر شبی صدبار در سوراخ مور افتاده‌ام

ساغر امیدم امشب از می‌ی عشرت تهی‌ست

چون چراغ کلبه‌ی سایل ز نور افتاده ام

شعله‌ی دیدار را بی‌تابی‌ی کافی نبود

چون نشد معلوم من در کوه طور افتاده‌ام

تا مرا کوی تو مسکن بوده و یاد تو یار

کم به سودای بهشت و یاد حور افتاده‌ام

تا شود تابنده‌تر از چشم آتشناکِ من

در دل دوزخ چو آتش در تنور افتاده ام

کعبه‌ی ما خانه‌ی گل نیست شانی می‌ بنوش

گو برو حاجی  که من بسیار دور افتاده‌ام

 

۲

به سینه تیر خوش دل‌پذیر می‌آید

که هم‌چو روح به تن جای‌گیر می‌آید

زمین سینه نیستان آرزو شده است

ز بس کـ از آن مژه بارانِ تیر می آید

طمع به خون دلم کرده کودکی که هنوز

ز شَکَّرِ لب او بوی شیر می‌آید

کشید تیغ و چنان می رسد که پنداری

پی‌ی خلاصی‌ی چندین اسیر می‌آید

رسید عشق و به دل درد و غم هجوم آورد

هجوم می شود آن‌جا که میر می‌اید

سرایت غم هجران نگر که دی شانی

ز مجلس تو  جوان رفت و پیر می‌آید

 

 

 

۳

برخیز و گرم ِ جلوه کن قدِ قیامت خیز را

بر عالم بالا فگن غوغای رستاخیز را

آمد نسیم صبحدم دامان جولان برفشان

عطر دماغ عرش کن آن گرد عنبر بیز را

زخمی که در کوه بلا پرداخت مغز کوه‌کن

در بستر آسوده‌گی پهلو دَرَد پرویز را

تلخ است لیکن قوتِ جان در نشأه دارد تعبیه

در کار بی‌دردان مکن ناز نیاز آمیز را

سر داده‌ایم از هر طرف ما و فلک بر جان هم

او خنجر خون‌ریز را من ناله‌ی شب‌خیز را

شانی به کف خونین دلی دارد که در کوی بتان

پیش سگان می‌افگند این تور دست‌آویز را







۴

صبا چو زلف تو بر روی خوی‌فشان افشاند

سرآستین به چراغ هزار جان افشاند

کفن لباس بقا شد تن شهیدان را

زنیم جرعه که بر خاک کشته‌گان افشاند

صفیر ناله‌ی ‌من در هوای سرو قدش

نثار فاخته بر سرو بوستان افشاند

بهار گریه ز یاقوت‌ریزه های سرشک

به دامن مژه‌ام برگ ارغوان افشاند

طبیب عشق ز صفرای طبع‌ام آگه شد

که بر مزعفر۱ من آب ناردان افشاند

چو غنچه غوطه بر الماس تازه زد جگرم

ز بس که بر دلم اسباب امتحان افشاند

چمن چنان ز فراق تو شد گریبان چاک

که سبزه شبنم خونین به بوستان افشاند

حذر کنید ز جوش درون پر دردم

که هر چه داشت دلم بر سر زبان افشاند

هجوم گریه‌ی شوق‌ام در آستان بوس‌ات

نمک به چشم شکر خواب پاسبان  افشاند

طراوت گل روی تو دید مرغ چمن

ز خار خار دل آتش در آشیان افشاند

چنین که دست و گریبان شده‌ست غیرت عشق

مجال نیست که خاکی به سر توان افشاند

چه خوش‌دلی بود آن مرگ را نمی‌دانم

که در ره‌اش نتوان عمر جاودان افشاند

هزار تیر تغافل۲ به دل ترازو شد

چو ابروی ات ز کمین گوشه‌یی کمان افشاند

جگر نماند که در سینه‌ها کباب نشد

از این نمک که به دل‌های خون‌فشان افشاند

به اجر تربیت شاهد چمن بلبل

نثار خود همه در پای باغبان افشاند

چو بلبلی که به پای درخت گل خوابد

نسیم بر سر من نقد گلستان افشاند

به ‌غیر من که دل و دین نثار غم کرذم

متاع خانه که بر پای میهمان افشاند

ز راه دیده برون رفت نیم بسمل دل

ز آستین کف خونین بر آستان افشاند

چو شمع موی سفیدم به خون شعله نشست

که گریه بر رخ من آتش روان افشاند

بدان نیاز که سرمایه‌ی سبک‌روحی

ز دیده در قدم ناز سرگران افشاند

بدان نسیم که کحل‌الجواهر۳ مقصود

ز خاک مصر به دنبال کاروان افشاند

بدان بهار که از گلبن طبیعت خیز

گل مراد به دامان همگنان افشاند

بدان تظلم خونین که آب بیداری

به روی تخت گران خوابم از فغان افشاند

بدان شراب صبوحی که ساقی ی دوران

مرا به چهره‌ی امید ناگهان افشاند

به عذرخواهی‌ی آن قطره‌های رنگ‌امیز

که ارغوان نیازم به زعفران افشاند

به صبح خیزی‌ی وحی از سروش لاریبی

که راز غیب به دل‌های رازدان افشاند

که هیچ‌کس ندهد داد من به جز اشکی

که دیده در قدم داور زمان افشاند

.  .  .  .  .  .  .  .  .  .  .  .  .  .  .  .  .  .  .  .

.  .  .  .  .  .  .  .  .  .  .  .  .  .  .  .  .  .  .  .

۱.مزعفر = رنگ زعفرانی

۲. تغافل = غفلت ورزیدن

۳. کحل الجواهر = سرمه ی آمیخته با مروارید ساییده شده

         
       

بالای صفحه