_

 
       

 

 
       

 صفحه‌‌ی شعر هفته نامه‌‌ی ایرانیان (چاپ واشینگتن دی. سی )

 
           
       

گزینه‌‌ی صمصام کشفی

 
       

 

 
 

 

 

 

 
 

هفته نامه‌‌ی ایرانیان جمعه ها  منتشر می شود

   

   شماره‌ی ۸۶۱ ـ جمعه ۷ مهر ۱۳۹۶

  No. 860 - Friday 29 September 2017

 
 

 

 

 

 

 تارنمای صمصام کشفی

م

 

تماس با صفحه‌‌ی شعر

 


بیژن نجدی

[۱۳۷۶ ـ ۱۳۲۰ خورشیدی / ۱۹۸۷ ـ ۱۹۴۱ میلادی]

دو شعر

۱

سطل سطل باران دیلمانم را

بر کویر می بارم

چمدانی شن، از کویر آورده ام، و می ریزم

بر دامن خیس خزر

بر شال سفید برف که پیچیده است

دور گردن سپیداران.

دیروز کنار چاه های نفت

کِل می زدند دختران، هنگام

که می دیدند

مرا در پیراهنی از باران

امروز، دود می کنند اسپند

دیلمانی ها به خاطر من

که با دست های این چنین پر ابر

راهی‌ی کویر شده ام.

 

 

۲

غروب، پلی است از رویای تو به تاریکی

تاریکی، نگاه من است، به درون سنگ

جهانی سنگ شده

به خیالبافی‌ی ماهی ها می نگرد

سرزمین بی دریا

آغاز می شود در تنگ بلور

کابوس ماهی ها

آب است و آفتاب و آبی درون آب

صدف ناساز

بدون تور

باید که می آمد با من ماه به بند بند سنگ

با من

ساقه یی نور از به قطره قطره ی  آب

به تماشای این رنگ آبی‌ی آبستن آبی

تا که باز گردیم با نام دیگرمان،شاید

من با نام غروب، شاید

تو با نام ماه، شاید

گیاه با نام آفتاب

شاید پل، کابوس ماهی هاست

که از رودخانه، می گذرد.


رزا جمالی

زنده‌گی‌ی گیاهی‌ام

 

تمام روز سردرد کلافه‌ام کرده بود

شاید خونی از من رفته بود

که طاقتم به کوه بسته بود

و از نخِ باریکی گذر نمی‌کرد.

خونی که سال‌هاست جویده‌ام

و رگ‌هایی که از جسمم گریخته‌اند

این یاخته‌ها که از من فرار کرده‌اند.

همان جرعه‌یی که زیر پوست جذب نمی‌شود،

و کافئین که داشت با ضربان اش یک‌ریز بر کتفم سفت می‌شد

به شیری آمیخته بود که موهام را شسته بود و رفته بود

دنباله در ستون سمت چپ>>>

عمران صلاحی

[۱۳۸۵ ـ ۱۳۲۵ خورشیدی / ۲۰۰۶ ـ ۱۹۴۶ میلادی]

پاره هایی از شعر بلند

غزل‌های فراق یوسف

 

 

صدای ات را جرعه جرعه می نوشم

مستانه سبز می شوم و شاخ و برگ می دهم

جوانه ها دهان می گشایند

و نام تو را می خوانند

چه لبان شناوری داری

در آب های صدا

چشمانم را می بندم

و تن به صدای ات می سپارم

نام کوچکم

در صدای ات شکفته می شود

 

 

تمام آبشاران را واداشته ای

با هیاهو بریزند

تا صدایم به گوش ات نرسد

تمام جنگل ها را واداشته ای

برگ هاشان را به صدا درآورند

تا صدای مرا نشنوی

تمام پرندهگان را

به آواز خواندن واداشته ای

تا صدای من گم شود

مدام حرف می‌زنی

تا من حرفی نزنم!

 

 

می ترسم در حسرت تو بمیرم!

و تابوتم بر نیل روان باشد

و امواج نیلگون

مرثیه خوان ناکامی‌ی من باشند

نمی خواهم افسانه سرایان

دلشان بسوزد

و روزی مرا

در افسانه ها به تو برسانند...

 

 



دنباله ی شعر رزا جمالی

زندهگی‌ی گیاهی‌ام؛

این روزها.

این همه برگ که در رگ‌هام سست شده است

به کرختی‌ی کوه پهلو می‌زند

کم‌خونی‌ات را به برگ‌ها ببخش!

به موازات سبزینه‌ها بایست!

و خوابم می‌گیرد.

ظرفِ ثانیهیی که پس داده است

به حاشیهی لیوان گرفته‌ام؛

رگبرگ‌هاش که بر آب کبره می‌بست

با هر دو دستم به خاک گلدان چنگ می‌زدم؛

چرا به درونم نمی‌رسی؟

آه،

هموگلوبین نایاب!

 

۱ خرداد ۱۳۹۶

       
 
       

بالای صفحه

 

   qبرای دیدن بخش صُحبَتِ گُل (نمونه‌هایی از شعر کلاسیک پارسی) این جا را کلیک کنید   q

         

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

         
       

صفحه‌‌ی شعر هفته نامه‌‌ی ایرانیان

 ( بخش دوم، شعر کهن )

 

 
       

گزینه‌‌ی صمصام کشفی

 
           
       

   شماره‌ی ۸۶۱ ـ جمعه ۷ مهر ۱۳۹۶

  No. 860 - Friday 29 September 2017

 
 

در گلستانه

   

صُحبَتِ گُل

 
       

نمونه‌هایی از  سروده های سده ی   یازدهم  قمری  ||||     هفدهم میلادی

 

 هفته نامه‌‌ی ایرانیان

(چاپ واشینگتن دی. سی)

جمعه ها  منتشر می شود



ناظم هروی

ملا فرخ حسین ناظم هروی

[ سدهی یازدهم قمری / ۱۷ میلادی]

 

 

۱

پیر گشتیم و دم از چشم سیاهی نزدیم

قدمی در پی آهوی نگاهی نزدیم

در نثار گهر گریه که از ابر نه ایم

این قدر هست که ما خیمه ی جاهی نزدیم

رفت صد فصل بهار و به هوای چمنی

گلی از نقش قدم بر سر راهی نزدیم

از مکافات چه پروا که در این بادیه ما

برق بودیم ولی گل به گیاهی نزدیم

منکر حوصله ی ما ز چه گردیده سراب؟

حرف خواهش به لب چشمه و چاهی نزدیم

شعر، سنجیده سرودیم چو ناظم! لیکن

گل تحسینی بر طرف کلاهی نزدیم

 

 

۲

شب که غم شعله ی افسوس کند آه مرا

پاره ی دل، پر طاووس کند آه مرا

حله ی ناز چو پوشند سهی بالایان

شعله، پیراهن ناموس کند آه مرا

شد ز دیوانهگی اش بادیه زندان، چه کنم؟

داوری نیست که محبوس کند آه مرا

شد فلک خیره، دم حوصله پردازی کو

که به این آینه محسوس کند آه مرا

پرده برداشتن از راز فلک غمازی است

آه اگر حوصله جاسوس کند آه مرا

دیده رویی و کند دعوی تاثیر،کجاست

پشت آیینه که مایوس کند آه مرا

شد بلند از دل پر شور، مبادا به غلط

برهمن رشته ی ناقوس کند آه مرا

بس که خوش بو شده از بوی محبت ناظم

نفس صبح زمین بوس کند آه مرا

 

 

۳

شب ها چو روزها ز صفای تو روشن است

بوها چو رنگ ها به هوای تو روشن است

کوثر بهشت حور بهشتی لطافتی

چون موج، تارتار قبای تو روشن است

یک موی بر تن تو کدورت پذیر نیست

صبح دمیده‌ای، همه جای تو روشن است

ای خار!  خون آبله پامال کی شود؟

هر گوشه آتشی به جزای تو روشن است

ای بخت تیره!  عمر تو افزون که خاک ما

چون آب زندهگی ز بقای تو روشن است

من ذره تر ز عشق و تو خورشید تر ز حسن

پرواز خاطرم به هوای تو روشن است

ناظم! اگر چو عکس ز صورت جدا شوی

هرجا که روشن است، برای تو روشن است




 

 

 

۴

روی طلب، چو آینه‌ی زنگ بسته باد

دست طمع، چو زلف، سراپا شکسته باد

پرواز آرزو، پر آسایشم شکست

بال هوای نفس به زنجیر بسته باد

همت رضا نشد که به کوثر وضو کنم

روی اش به آب نور چو آیینه شسته باد

آزاده یی که صید توکل نمی شود

دل در برش چو طایر از دام جسته باد

در سایه ات ز منت کونین فارغم

بخت تو ای همای قناعت! خجسته باد

در پرده یی که نغمه ی خواهش موثر است

تاری که نگسلد ز ترنم، گسسته باد

نه شاکرم ز آب و نه از زهر شکوه سنج

چون تیغ، نقش جوهر ذاتم نشسته باد

نخلی که دل به برگ و بر این چمن نبست

کوثر ز ریشه، طوبی‌اش از شاخ رسته باد

ناظم! چه می کنی دل دنیا پرست را

آیینه یی که صاف نباشد، شکسته باد

 

 

۵

شدم گداخته ی صد حجاب، چون نشوم؟

به آتشم سر و کار است،  آب چون نشوم؟

گرفتم این که چو کوه استوار بنیادم

تمام سیل سرشکم، خراب چون نشوم؟

به قدر تیره‌گی بخت، فیض بیند مرد

ستاره سوخته ام،  آفتاب چون نشوم؟

دلم ز تربیت آه سرد تاریک است

مربی‌ی نفس سینه تاب چون نشوم؟

بلند مصرع دیوان طبع موزون ام

ز دودمان سخن،  انتخاب چون نشوم؟

ز قیصریه ی دل، جنس گریه می آرم

ز بیع دیده ی تر، کامیاب چون نشوم؟

به هر که داد نمک، زد به دیده اش انگشت

ز بخت شور نمکدان، کباب چون نشوم؟

تلاش روضه ی توفیق می کنم ناظم

مقیم خاک در بوتراب چون نشوم؟

 

         
       

بالای صفحه