_

 
       

 

 
       

 صفحه‌‌ی شعر هفته نامه‌‌ی ایرانیان (چاپ واشینگتن دی. سی )

 
           
       

گزینه‌‌ی صمصام کشفی

 
       

 

 
 

 

 

 

 
 

هفته نامه‌‌ی ایرانیان جمعه ها  منتشر می شود

   

    شماره‌ی ۸۶۴ ـ جمعه  ۲۸ مهر ۱۳۹۶

  No. 864 - Friday 20 October 2017

 
 

 

 

 

 

 تارنمای صمصام کشفی

م

 

تماس با صفحه‌‌ی شعر

 


محمد مختاری

[ ۱۳۷۷ ـ  ۱۳۲۱ خورشیدی /  ۱۹۹۸ـ ۱۹۴۲ میلادی]

دو شعر

 

۱

شاید عاشقانه‌ی آخر

 

کسی نایستاده است آن جا یا این جا   

پس کجای لب ات آزادم کند؟

 

دو نقطه از هیچ جا تا چشم

که جا به جا شده است اما سایه بلندم را می بیند

که می کشد خود را همچنان بر اضطراب اش

 

شمال قوس بنفشی ست تا جنوب

در ابر و مرغ دریایی

موجی به تحلیل می رود

و آفتاب

تنها چیزی که تغییر کرده است

 

لب‌ات کجاست؟

صدای روز بلند است

اما کوتاه است دنیا

درست یک واژه مانده‌ است تا جمله پایان پذیرد

و هر چه گوش می‌ سپارم تنها

سکوت خود را می‌ آرایم

و آفتاب لب بام هم‌چنان سوت‌اش را می‌ زند

 

شکسته پل‌ها پشت سر

و پیش رو شن‌هایی که خاکستر جهان است

غروب ممتد در سایه‌ ی درون جا خوش کرده است

و شب که تا زانو می‌ رسد تحمل را کوتاه می‌ کند

چهگونه است لب‌ات؟

که انفجار عریانی، سنگ می‌ شود در بی تابی‌ های خاموش

 

هوای قطبی انگار

فرش ایرانی را نخ نما کرده است

 

نشانه‌ یی نیست

نگاه می‌ کنم

اگر که تنها آن واژه می‌ گذشت

به طرفه العینی طی می‌شد راه

کودک باز می‌ گشت تا بازیگوشی

و در چهارراه دست می‌ انداخت دور گردن‌ات

 

لب‌ات کجاست؟

که خاک چشم به راه است...

 

۲

شاخه‌ی نارنج

 

کشیده تا دلِ تاریکی

                             سپید

تنِ شکسته‌تر از ماه  روی برگ‌های منجمد.

و چشم

تنها می‌گردد      می‌گردد

هنوز شاخه به شاخه

درون جنگل برف.

 

می‌آیی

و شاخه‌ی نارنجی می‌نهی بر لب

 

دو چشم گردان در برگ‌ها روان

و آفتاب که می‌تابد در بخار جنگل خیس.

شهاب مقربین

دو شعر

 

۱

پرندهی خاموش

 

زمانی است که از کلمات خسته‌ام

گروه گروه هجوم می‌آورند

می‌نشینند در سرم

مثل دسته‌ی پرنده‌گان بر سر درختی

دست بر دست می‌کوبم

بانگ بر می‌کشم

می‌پرند و پراکنده می‌شوند

یک پرنده‌ی خاموش اما

نه می‌ترسد

نه می‌رود

نه آوازش را می‌خواند...

 

۲

دست ات را بده

 

دریا عمیق است

تنهایى، عمیق تر

 

دست ات را بده

با هم دست و پا بزنیم

پیش از آن که غرق شویم.

 


 

الهام اسلامی

[۱۳۹۰ ـ ۱۳۶۲  خورشیدی / ۲۰۱۱ ـ ۱۹۸۳ میلادی]

زیبایی‌ی تو سینی‌ی چای را برمی‌گرداند

 

زیبایی‌ی تو

سینی‌ی چای را برمی‌گرداند

 

غمگینم

بی آن که کودکی به دنیا آورده باشم، غمگینم

 

مرا دوست داشته باش

چنان باورت می‌کنم

که شاخه‌های ات به شکستن امیدوار شوند

من دختر یک کشاورزم

آب باش و با من مهربانی کن

سرکشی نکن

قلب من از قدم‌های تو پیشی می‌گیرد

 

بگذار شب بیاید و خیابان را خلوت کند

تا تو را در آغوش بگیرم

 

تو دیواری هستی که هیچ دری از غمگینی‌ات کم نمی‌کند

همیشه چای می‌خوری و شعر می‌خوانی

صدای تو دلتنگم نمی‌کند

تنهای ام می‌کند











       
 
       

بالای صفحه

 

   qبرای دیدن بخش صُحبَتِ گُل (نمونه‌هایی از شعر کلاسیک پارسی) این جا را کلیک کنید   q

         

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

         
       

صفحه‌‌ی شعر هفته نامه‌‌ی ایرانیان

 ( بخش دوم، شعر کهن )

 

 
       

گزینه‌‌ی صمصام کشفی

 
           
       

    شماره‌ی ۸۶۴ ـ جمعه  ۲۸ مهر ۱۳۹۶

  No. 864 - Friday 20 October 2017

 
 

در گلستانه

   

صُحبَتِ گُل

 
       

نمونه‌هایی از  سروده های سده ی   یازدهم  قمری  ||||     هفدهم میلادی

 

 هفته نامه‌‌ی ایرانیان

(چاپ واشینگتن دی. سی)

جمعه ها  منتشر می شود



فصیحی‌ی هروی

میرزا فصیح‌الدین فصیحی‌ی انصاری‌ی هروی

 [ سده‌ی یازدهم قمری / ۱۷میلادی]

 

۱

چشم تو را ز مستی‌ی ناز آفریده اند

زلف تو را ز عمر دراز آفریده اند

مشنو نوای ناله ی ما، کـ این ترانه را

از شعله های گوش گداز آفریده اند

ابروی دوست بین و بر آن جان نثار کن

کـ این قبله را نه بهر نماز آفریده اند

کبک ام، ولیک سینه ی بی طالع مرا

بعد از شکست چنگلِ۱ باز آفریده اند

رشک سبک عنانی دل می کشد مرا

کهش چون نسیم، بی‌هده تاز، آفریده اند

شمع ایم و خوانده ایم خط سرنوشت خویش

ما را برای سوز و گداز آفریده اند

۱. چنگل: چنگار، پنجه

 

۲

بهشت را چه کند با غم آرمیده ی او

ز دوزخ از چه هراسد فراق دیده ی او

من و سجود بت، از ایزدم مترسانید

من آفریده ی عشق‌ام، نه آفریده ی او

شهید عشق تو را راه کعبه ی مقصود

کسی نشان ندهد جز سر بریده ی او

به حرف میوه فریبم مده، که نیست مرا

امید سایه هم از نخل نورسیده ی او

چنان گداخت فصیحی ز ضعف شام فراق

که تاب نور ندارد چراغ دیده ی او

 

۳

 کی ز ماتم‌خانه ی ما دود افغان برنخاست؟

کی غم از بالین ما با چشم گریان برنخاست؟

در زمین سیل‌خیز دیده ی گریان ما

کی نشست اشکی که چون برخاست، طوفان برنخاست؟

صد نسیم آمد ز مصر و بوی پیراهن رساند

ناتوانی بین، که گردی از بیابان برنخاست

ذوق بی سامانی ام هر چند بر بالین نشست

این سر آشفته بخت از خواب سامان برنخاست

شکر فیض نوبهار غم، فصیحی! چون کنم؟

کـ از گلم یک سبزه بی چاک گریبان برنخاست

 

۴

می آید از سیر چمن، آهم گلستان در بغل

یأس و تمنا در نفس، امید و حرمان در بغل

زان سان که طفلان در چمن، دزدند گل از باغبان

آهم کند گل های داغ از سینه پنهان در بغل

من در سجود بت، ولی، لب‌ریز استغفار دل

دامان ز نعمت موج زن، دریای کفران در بغل

از چین زلفی می رسم سودایی و آشفته سر

یک کعبه بت در آستین، یک دیر ایمان در بغل

داغ ام، ولی از وصل من نشکفت آغوش دلی

روزی مگر گیرد مرا تابوت خندان در


 

 

 

 

۵

وقت غم خوش کـ آتش از باغ و بهارش چیده ایم

یک گلستان داغ از هر نوک خارش چیده ایم

یک تبسم، غنچه ی امید ما نوبر نکرد

گویی از گل‌زار، پیش از نوبهارش چیده ایم

نعمت دشت محبت را فراهم چون کنیم؟

ما که داغ از برگ برگ لاله زارش چیده ایم

این گل سیراب یعنی دیده، دایم خرم است

گویی از گل زار رخسار نگارش چیده ایم

لاله ی دل را فصیحی! ز ابر رحمت تازه دار

کـ از زمین غم برای یادگارش چیده ایم

 

۶

جنون از داغ رسوایی چو آراید گلستانم

نگنجد چاک از شادی در آغوش گریبانم

گر از من دل‌گرانی، تا توانی ناله ام مشنو

که من درد دلم در ناله های خویش پنهان ام

متاع کاسدم، شیدایی‌ی ناز خریداران

اگر در کعبه ام، کفرم و گر در دیرم ایمان ام

ز غیرت دیده بستم ولی از شوق دیدارش

گل نظاره می روید ز شاخ خشک مژگانم

من آن اشکم که عمری بر سر مژگان گره بودم

کنون دیری ست تا بی‌هوده سرگردان دامان‌ام

نه پای شانه یی بوسیدم و نه دامن بادی

فصیحی! زلف معشوق ام که بی موجب پریشان ام

 

۷

چون نعش من برند برون از سرای من

محنت، برهنه پای دود در قفای من

من ذره‌یی سرشته ز هیچ ام، نه آفتاب

تا پوشد این خرابه، سیه در عزای من

در دوزخ افکنید به حشرم که کرده است

با استخوان سوخته عادت، همای من

آن کعبه ام که خشت و گلم حسن می کشید

روزی که می نهاد محبت، بنای  من

می نوش و شاد زی که زند خنده بر بهشت

دوزخ ز یک تبسم عفو خدای من

باری تو خود به کعبه فصیحی! برو که هست

موج سراب هستی‌ی من، بند پای من

         
       

بالای صفحه