_

 
       

 

 
       

 صفحه‌‌ی شعر هفته نامه‌‌ی ایرانیان (چاپ واشینگتن دی. سی )

 
           
       

گزینه‌‌ی صمصام کشفی

 
       

 

 
 

 

 

 

 
 

هفته نامه‌‌ی ایرانیان جمعه ها  منتشر می شود

   

     شماره‌ی ۸۶۵ ـ جمعه ۵ آبان ۱۳۹۶

  No. 865 - Friday 27 October 2017

 
 

 

 

 

 

 تارنمای صمصام کشفی

م

 

تماس با صفحه‌‌ی شعر

    


سید علی صالحی

اول ... یک جمله بگویم

 

اول ... یک جمله بگویم!

راستاش،

گاهی از شدت علاقه به زندهگی

حتا سنگ ها را هم می بوسم،

کلمه ها را

کتاب ها را

آدم ها را ... !

دارم دیوانه می شوم از حلول،

از میل حلول در هر چه هست

در هر چه نیست

در هر چه که هر چه

چه ...!

و هی فکر می کنم ،

مخصوصا به تو فکر می کنم ،

آنفدر فکر می کنم

که یادم می رود به چه فکر می کنم.

به تو فکر می کنم :

مثل مومنی که به ایمانِ باد و به تکلیف بید ،

به تو فکر می کنم:

مثل مسافر به راه

مثل علف به ابر

مثل شکوفه به صبح وُ 

مثل واژه به شعر .

به تو فکر می کنم :

مثل خسته به خواب و نرگس به اردیبهشت ،

به تو فکر می کنم :

مثل کوچه به روز

مثل نوشتن به نی 

مثل خدا به کافر خویش و

مثل زندان به زندهگی.

به تو فکر می کنم :

مثل برهنهگی به لمس وُ تن به شست و شو .

به تو فکر می کنم :

مثل کلید به قفل

مثل قصه به کودک

مثل پری به چشمه وُ پسین به پروانه .

به تو فکر می کنم :

مثل آسمان به ستاره وُ ستاره به شب .

به تو فکر می کنم :

مثل اَبونواس به می

مثل نقطه به خط

مثل حروف الفباء به عین

مثل حروف الفباء به شین

مثل حروف الفباء به قاف .

همین !

 

هر چه گفتم

انگار انتظارِ آسان رسیدن به همین سه حرف ِ آخر بود .

حالا باید بخوابم

فردا باز هم به تو فکر خواهم کرد

مثل دریا به ادامه ی خویش .

مهدی فلاحتی

جانِ عاشق

 

جان

مثل گل‌برگی ست تنها

مانده از شاخِ گلی در دست

 

جان

جیغِ نوزادی که مادرمُرده می آید به این دنیا

و نام اش تا ابد

آه است

 

جان

شیونِ خاموشِ مادرهاست

که هرشب

از مزاری باز می آیند

 

جان

مثل رؤیایی ست در آوازِ جانْ‌بازانِ همدوشم

که با حسّی که هم تلخ است و هم شیرین

همیشه مانده در گوشم

 

جان

خانه است

پیرساله و تاریک

و تو آرزوی پنجره‌هاشی

 

جان دادنم زمانی ست،

که دل‌تنگِ تو باشم

و نباشی.

واشنگتن ۱۱ شهریور ۱۳۹۶


 

شعری از

کبوتر ارشدی

 

من هم می توانست همین زنی باشد که لاشه

کنار ساحل لبنان و مدیترانه و هر جا

همین زنی که به نام زندهگی مرده اش پیدا

خیال ات راحت ، اینطوری گم می شدم برای آزادی،  می‌شد؟

به نام آرامش

برای نان صبح و سقف خوابیدن

خندیدن توی پیاده روهای‌ات که داعش ندارد

خنجری که سرش به رسمی دیرینه کج است، ندارد

که از حلقوم نسل ها کشیده اند بیرون تا فرو کنند مدام،  ندارد

فرو فروتر

تا آن جا که جا دارد

من هم می توانست همین مردهگانی باشد که دریا داده به خشکی

تن های تنهایی که احتمالا رویاشان زیادی می کرده

و توی سرشان خبرها بوده

مثل سر من ، مثل دل من

دست بردار از نقش این قایق که نمی رسد

مثل نجات به غریقم دست بده

من به ساحل می رسم

مرده یا زنده

تنم، روی دست های تو خاک می شوم

       
 
       

بالای صفحه

 

   qبرای دیدن بخش صُحبَتِ گُل (نمونه‌هایی از شعر کلاسیک پارسی) این جا را کلیک کنید   q

         

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

         
       

صفحه‌‌ی شعر هفته نامه‌‌ی ایرانیان

 ( بخش دوم، شعر کهن )

 

 
       

گزینه‌‌ی صمصام کشفی

 
           
       

     شماره‌ی ۸۶۵ ـ جمعه ۵ آبان ۱۳۹۶

  No. 865 - Friday 27 October 2017

 
 

در گلستانه

   

صُحبَتِ گُل

 
       

نمونه‌هایی از  سروده های سده ی   یازدهم  قمری  ||||     هفدهم میلادی

 

 هفته نامه‌‌ی ایرانیان

(چاپ واشینگتن دی. سی)

جمعه ها  منتشر می شود



واعظ قزوینی

میرزا رفیعالدین محمد واعظ قزوینی

(معروف به میرزا رفیعا)

 [ سده‌ی یازدهم قمری / ۱۷ میلادی]

 

۱

یارب دل قانع بَدَل سیم  و زَرم ده

از پای به دامان سر بی‌دردِ سرم ده

جز گرد مذلت ز در خلق چه خیزد

عقلی به سر بی‌خرد در به درم ده

زین چشم چه دیدم به جز از عالم کثرت

چشم دگر از بهر جهان دگرم ده

در خانه‌ی دل گرد غم از روزن گوش است

گوشی ز خبرهای جهان بی‌خبرم ده

نی جای مقام است گل و لای علایق

توفیق گذر کردن از این ره‌گذرم ده

از سر مکن ام سایه‌ی سودای غم‌ات کم

زین بال هما دولت بی زور و زرم ده

در دشت تجرد نتوان خار غمی یافت

از لطف دلیلی سوی آن بوم و برم ده

خاک ام به سر است از هوس سقف زراندود

ویرانه ی دربسته ی بی بام و درم ده

غولی چو امل هست ره بنده‌گی‌ات را

از درد طلب بدرقه ی این سفرم ده

سرگرمی ی سودای هوا و هوس ام سوخت

دل سردی از این آتش ظلمت اثرم ده

از خشکی‌ی زهدم نشود تخم عمل سبز

باران سرشک از رگ مژگان ترم ده

. . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . .  

. . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . .

 

۲

در کنار یار، از یار است  دست ما تهی

کاسه ی گرداب در دریاست از دریا تهی

بی نیازی چون صدف ما را زحق بیگانه کرد

داشت رو بر آسمان تا  بود دست ما تهی

گریه  نتواند دل ما را ز غم خالی کند

کی شود  از خرج باران کیسه ی دریا تهی؟

تا خم گردون در این خمخانه ی هستی به جاست

از شراب غم نمی گردد تو را مینا  تهی

دست  خالی   می کند   رسوای   عالم   مرد را

بر نمی خیزد صدا از کاسه نبود تا تهی

هست تا در سر خرد،خالی نگردد دل ز غم

پنبه تا برجاست نتواند شدن مینا تهی

چون  دل بی  آه، ننهد  فیض هرگز پا در او    

هر گلستانی  که هست  از سرو آن بالا تهی

یک سر و گردن شد از ابنای جنس خود بلند

چون حباب آن کس که پهلو کرد این دریا تهی

اهل همت جان نمی دارند از سایل دریغ

تا قدح خالی است،قالب می کند مینا تهی

خاکساری بس که واعظ  کرده  تن پرور  مرا      

خواب  من  پهلو کند از بستر دیبا تهی


 

 

 

 

 

۳

بس که گردیدند همراهان ما، دلگیر ما

کس به گرد ما نمی گردد، مگر زنجیر ما

برنگشتیم از جهان ز انسان که رو وا پس کنیم

مزد نقاشی که مستقبل کشد تصویر ما

ما حساب خویشتن را با جهان کردیم پاک

زین بیابان خار خشکی نیست دامن گیر ما

قبضه ی شمشیر اگر نبود مرصع، باک نیست

گوهر شمشیر ما بس، جوهر شمشیر ما

تا نی کلکم شد از وصف لب او کامیاب

دیگر از شادی نمی گنجد شکر در شیر ما

بس که ما را فکر شمشادش ز پا افگنده است

 بر نخیزد بی عصا فریاد از زنجیر ما

می کند ما را بزرگی های دشمن تندتر

می شمارد کوه را سنگ فسان شمشیر ما

ما مرید جبه و دستار و کش و فش نه ایم

نیست واعظ  جز نبی و آل پاک‌اش پیر ما

 

۴

تا عکس گل روی تو در چشم تر ماست

دامان پر از خون شده، باغ نظر ماست

شب ها که بود در نظر آیینه روی ات

بیرون شدن جان ز تن، آه سحر ماست

فرخنده همای فلک همت خویش ام

افشاندن دامن ز جهان، بال و پر ماست

پامال شدن، می دهد آخر بر دولت

پا بر سر ما هر که نهد، تاج سر ماست

ما نخل سرافراخته ی گلشن عشق ایم

از غیر تو پیوند بریدن، ثمر ماست

سوداگر بی مایه ی سود دو جهان‌ایم

بر گرد سراپای تو گشتن، سفر ماست

ما را به وفاداری‌ی ما قدر شناسند

در راه تو استادهگی، آب گهر ماست

در هیچ دلیواعظ ما جای ندارد

هم، طالعِ افغانِ تهی از اثر ماست

 

۵

دل ام از گرد کُلُفتِ شام دیجور است پنداری

در او یاد  جمال‌ات آتش طور است پنداری

نظر بر خرمن جمعیت ما همدمان دارد

جهان تنگ بر ما دیدهی مور است پنداری

شود پر باد چون  از عُجب سوی خویشتن بیند

نگاه چشم خودبین نیش زنبور است پنداری

خموش است و از او در هر رگ جا نیست فریادی

زبان عاشقان مضراب تنبور است پنداری

به چشم زنده دل مرگ است واعظ خواب آسایش

به پیش عاشقان بستر لب گور است پنداری

         
       

بالای صفحه