_

 
       

 

 
       

 صفحه‌‌ی شعر هفته نامه‌‌ی ایرانیان (چاپ واشینگتن دی. سی )

 
           
       

گزینه‌‌ی صمصام کشفی

 
       

 

 
 

 

 

 

 
 

هفته نامه‌‌ی ایرانیان جمعه ها  منتشر می شود

   

     شماره‌ی ۸۶۶ ـ جمعه ۱۲ آبان ۱۳۹۶

  No. 866 - Friday 3 November 2017

 
 

 

 

 

 

 تارنمای صمصام کشفی

م

 

تماس با صفحه‌‌ی شعر

 


   

محمد شمس لنگرودی

سه شعر

 

۱

می‌نویسم چنان زیبایی

 

می‌نویسم چنان زیبایی

که صخره‌ها سر راه ات آب می‌شوند

تا با تو راهی‌ی دریا شوند

کرجی‌ها به صخره پناه می‌برند

تا پیش ات بمانند و

به بستر دریا نیافتند

می‌نویسم چنان زیبایی

که تمامی‌ی آب‌ها دهانه دریا جمع می‌شوند

تا ورود تو را ببینند . . .

 

ای رود

انگشت ات را به من بده

به ساحل شعرهای من قدم نه

نمی‌توانم از تو چنان بگویم که دفتر اشعارم‌تر شود

انگشت ات را به من بده

بر پله‌های دفتر من قدم نه

می‌خواهم گل‌هایی در شعرم بروید

که کرک ملتهب اش را زیر سر انگشتانم حس کنی

 

۲

می‌خواهم دوباره به دنیا بیایم

 

می‌خواهم دوباره به دنیا بیایم

 بیرون در، تو منتظرم بوده باشی

 و بی‌آنکه کسی بفهمد

 جای بیداری و خواب را

 به رسم خودمان درآریم

 چه بود بیداری

 که زنده‌گی‌اش نام کرده بودند.

 

۳

بی آن‌که بوی تو مستم کند

 

بی آن‌که بوی تو مستم کند

 تا ده می‌شمارم

 انگشتانم گرد کمرگاه مدادم تاب می‌خورند

و ترانه‌یی متولد می‌شود

 که زاده‌ی دست‌های توست-

 شاعرم

 به از تو سرودن معتادم.



































عیدی نعمتی

سه شعر

 

۱

می لغزم

مثل ماهی

ازدست‌ات

می گریزم 

مثل آب

ازلای انگشتان‌ات

پر می کشم

مثل آه

از لبان‌ات

تن به قفس نمی دهد

عشق !

 

۲

پاییز

سپاه آراسته از

یمین وُ یسار

جنگل

آغوش گشوده به آتش

کشیده سرمه از خاکستر آسمان‌اش را

کشیده بالا

دود

از سینه ی جنگل.

 

۳

زندهگی

در پیراهن‌ات می چرخد

باد

بوی تو را

از دیروز های خاطره می آورد

دستی که پیرتر شده

پیراهن‌ات را

از روی بند بر می دارد

احتمال

رگبار بسیار است !


 پگاه احمدی

در کوچه اسید می آید*

 

در کوچه اسید می آید

هوا زنی زیباست

که مثل یک سوراخ

مسدود می شود

هوا زنی امن است

که صورت‌اش از قصه سوخت

به سینه یی رکیک می زنم و باز

روی دسته ی چاقو ، ریحان روییده است

آخ ، باز زندهگی از پوستی تمیز

جدا می شود

و چشم هامان را

هوای ملّی ‌ی این شهر، تخلیه کرده است

برقص ویرانی!

قلبم سنگین تر از در و دیوار

بر دار می رود

اما هنوز فکر می کنم آن‌جا

روزی کبوتری که مثل گردباد سفید است

بر گردنی که مثل گردباد سفید است

خواهد نشست.

 

* در کوچه باد می آید، فروغ فرخزاد 

       
 
       

بالای صفحه

 

   qبرای دیدن بخش صُحبَتِ گُل (نمونه‌هایی از شعر کلاسیک پارسی) این جا را کلیک کنید   q

         

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

         
       

صفحه‌‌ی شعر هفته نامه‌‌ی ایرانیان

 ( بخش دوم، شعر کهن )

 

 
       

گزینه‌‌ی صمصام کشفی

 
           
       

     شماره‌ی ۸۶۶ ـ جمعه ۱۲ آبان ۱۳۹۶

  No. 866 - Friday 3 November 2017

 
 

در گلستانه

   

صُحبَتِ گُل

 
       

نمونه‌هایی از  سروده های سده ی   یازدهم  قمری  ||||     هفدهم میلادی

 

 هفته نامه‌‌ی ایرانیان

(چاپ واشینگتن دی. سی)

جمعه ها  منتشر می شود



شاپور تهرانی

خواجه شرف الدین آقا شاپور ( ارجاسب) تهرانی

[ سده‌ی یازدهم قمری / ۱۷ میلادی]

 

۱

سوی ام نگهی کـ آن بت پیمان گسل انداخت

ز آسوده گی ام باز به صد درد دل انداخت

کـ از بار دل و ننگ وجودم چه توان کرد

تخمی که قضا خواست در این آب و گل انداخت

در حشر هم از دشمن خود شکوه ندارم

کـ این زهر به کام دلم آرام دل انداخت

از شرم شدم آب چو تیرش به نوازش

رو بر دل خجلت زده ی منفعل انداخت

ترکی زده ناوک به دل خسته ی شاپور

کـ از یک نگه آشوب به چین و چگل انداخت

 

۲

امشب دل رمیده به زلف که خانه ساخت

وین طایر غریب کجا آشیانه ساخت

مرغ خیال دوست کجا شد که در دلم

ننشست و اضطراب دلم را بهانه ساخت

ذوق نظاره ی تو نگه داشت دیده را

تا آب شد ز حسرت و آن گه روانه ساخت

یارب که داد عشوه ی ساقی به یاد من؟

کـ امروز بی خودم ز شراب شبانه ساخت

از کوهکن گرفته به مجنون رسانده عشق

تا رفته رفته قصّه ی ما را فسانه ساخت

شاپور  در فراق تو حسرت به خاک برد

از شادی ی جهان، به غم جاودانه ساخت

 

۳

در چمن بودم سر کویی به یاد آمد مرا

روی گل دیدم، گل ِ رویی به یاد آمد مرا

در دل خود نقش می بستم گلستان خلیل

زلف و روی آتشین خویی به یاد آمد مرا

از دعا، گفتند عیسا مرده یی را زنده کرد

معجز لعل سخن‌گویی به یاد آمد مرا

رغبت جانبازی پروانه دیدم گرد شمع

از وصال آتشین رویی به یاد آمد مرا

گریه از نالیدن  شاپور بر من زور کرد

از غریب بی‌کس و کویی به یاد آمد مرا

 

۴

زلف تو هندوست زنارش نگر

واژگون چون هندوان کارش نگر

جادو اِستان بابِل رخسار اوست

ساحرانِ سرنگون سازش نگر

بر سرانگشت‌اش به طرفِ زلفِ او

اظطرابِ نبضِ بیمارش نگر

مو شکافی‌های چشم‌اش دیده‌ای

ساده لوحی‌های رخسارش نگر

با وجود باد دستی‌های زلف

باد در دست هوادارش نگر

بعد آزادی ز  راه تیر او

بر نمی‌خیزد گرفتارش نگر

بی طلب شاپور در بزم‌اش مرو

ذوق اگر داری به دیوارش نگر


 

 

 

۵

دل به ناکام جدا ز آن بت خودکام افتاد

کار داد و ستد بوسه‌ به پیغام افتاد

تهمت کفر و وبال گنه و عزت نفس

جمله بر گردنم از زلف دلارام افتاد

سرخوش آن سرو خرامنده از این کوچه گذشت

آفتاب از پی‌ی نظاره‌اش از بام افتاد

نیست بر مرغ دلم منت آزادی‌ی کس

ضعف تن آن قدرش بود که از دام افتاد

فال شایسته‌گی‌ی عشق به هر نام زدند

قرعه غلتان به کنار من بد نام افتاد

سنگ پندارم از آن دست شد امروز نصیب

میوه‌ی قسمتم از شاخ هوس خام افتاد

خاک ره باش که سردفتر خاصان گردی

خضر شد هر که چو پل بر گذر عام افتاد

ذکر باقی گرو جام دل افروز من است

ز زبان‌ها به جهان نام جم از جام افتاد

روز خوش ز آن سپس از عشق ندیدم شاپور

بر من آن روز که چشم بد ایام افتاد

 

۶

هر کس که زد به صدق دم از عشق چون سحر

از جیب آفتاب بر آرد همشه سر

ز آسوده‌گی‌ست گر بُوَدَت پیرهن درست

از خامی است گر بُوَدَت آب در جگر

از خویشتن برون رو ز آن‌سان که سوی دوست

صد بار اگر شوی نشود مایه را خبر

از جور یار بر نتوان داشت دل ز یار

از بهر دردِ سر نتوان کرد ترکِ سر

در فرقت تو روز حیات‌ام به شب رسید

ای شام طره‌ات شب هجرِ مرا سحر

یک ره چو دولت از در امید من درآی

ای از غم جمال تو خورشید دربه در

ای فتنه را کرشمه‌ی چشم تو رهنمای

دل‌های خسته را سر زلف تو راهبر

مگذر به بوستان که مبادا کند ز شوق

با قامت تو سرو سهی دست در کمر

دست طلب ز دامن خورشید بازداشت

هر ذرّه‌یی که دید به روی تو یک نظر

ای رشک آفتاب به دوران حُسنِ تو

رسمی‌ست تازه عاشقی‌ی ذرّه با قمر

انجم ز دیدنِ مهِ روی تو کرده‌اند

خورشید را ز انجمنِ آسمان به در

مغرورِ حُسنِ خویشی و دانسته‌ای تو هم

کـ این رتبه در جمال ندارد کسی دگر

.  .  .  .  .  .  .  .  .  .  .  .  .  .  .  .  .

.  .  .  .  .  .  .  .  .  .  .  .  .  .  .  .  .

         
       

بالای صفحه