_

 
       

 

 
       

 صفحه‌‌ی شعر هفته نامه‌‌ی ایرانیان (چاپ واشینگتن دی. سی )

 
           
       

گزینه‌‌ی صمصام کشفی

 
       

 

 
 

 

 

 

 
 

هفته نامه‌‌ی ایرانیان جمعه ها  منتشر می شود

   

   شماره ی ۸۶۸ ـ جمعه ۲۶ آبان ۱۳۹۶

  No. 868 - Friday 17 November 2017

 
 

 

 

 

 

 تارنمای صمصام کشفی

م

 

تماس با صفحه‌‌ی شعر

 



صمصام کشفی

پله‌ها و ابوعطا

 

از زیر پام

بالا می روند پله‌ها

قرار بوده ابوعطا . . .

 

نمی‌شنوم!

صدایی نه                 نه،  هنوز!

 

از صدا  دور افتاده است ندا

به خواب رفته رویا

غریبه شده گوش با آوا

پله‌ها را

اگر دوتا یکی نکنم

نمی رسم به هنگام وُ

گوش غریبه‌تر می شود با آوا

 

دهانِ خشک ، خشک تر

چشم ، کم سوتر. . .

گوش، ناشنواتر. . .

حنجره‌‌ی خط خطی، گرفته تر

چه بر سرم آورده است فریاد؟

 

از این سازهای بی‌حوصله‌ وُ  

سرهای رو به هوا وُ

ترانه های بی الفبا،

دگر چه داری انتظار؟

می ترسم فراموش شود ابو عطا

آبی هم نمانده که برود سر بالا

 

زخمی شده اند زخمه‌ها

بشکسته اند آرشه ها

از کوک افتاده اند سازها

حراج شده‌ست سودا

با این حساب ، ارزان‌تر شده آه .  . .

 

هنوز هم می روند بالا      پله ها

بالا هم، میرود بالاتر

نه . .  ، نمی رسد به گوش !

آوایی نه                   نه هنوز،

 

هنوز تا آن بالا راهی هست           راه

بلندتر از صدها آه....

بر می‌دارم قدم ها را تندتر

 

یک زخمه بیشتر

دست ات را بِکَش!

بالاتر!

 

بیش از این نمی آید از این سازها

گم کرده اند صدا

آب  اگر نیست، ابر که هست!

یک پرده بالاتر!

 

حالا تو بزن !

 

 ۲۲ آگست ۲۰۱۴ ـ بتل لیک مینه سوتا

 ویراست دوم:  ۱۵ جولای ۲۰۱۵ ـ مریلند

گروس عبدالمکیان

دو شعر

 

۱

علفزاز

با موهای سبزٍ ژولیده در باد

کوه

با موهای قهوه یی یک‌دست

رودخانه

با گیره های سرخِ ماهی

بر موهاش

 

هیچ‌کدام را ندیده

حق دارد نمی خواند

این پرنده ی کوچک

 

تهران کلاه بزرگی ست

که بر  سر زمین گذاشته ایم

 

 

۲

باد که می آید

خاک نشسته برصندلی بلند می شود

می چرخد در اتاق

دراز می کشد کنار زن .

فکر می کند

به روزهایی که لب داشت ...


 

فاطمه حق وردیان

سه شعر

 

۱

اتوبان بن بست ها

 

اتوبان نيستم،

از من گذر كني!

 

تنها كوچه‌یي بن بست‌ام!

مي‌تواني بيايي و

در من آواز بخواني، آهسته؛

طوري كه خواب پروانه‌ها را نياشوبي . . .

 

۲

دلی هزارپاره

 

من را در آغوش بگیر

و تکه‌تکه بچسبان!

 

مثل جورچین هزارقطعه،

از هم پراکنده‌ام . . .

 

۳

برکهی آرام

 

درست مثل يک برکه‌،

آرام و ساکت‌ام اين روزها!

 

سنگ نيانداز و آشوب‌ام نکن!

فقط بگذار،

عکس‌ات آرام و نرم،

توي دلم بيفتد . . .

       
 
       

بالای صفحه

 

   qبرای دیدن بخش صُحبَتِ گُل (نمونه‌هایی از شعر کلاسیک پارسی) این جا را کلیک کنید   q

         

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

         
       

صفحه‌‌ی شعر هفته نامه‌‌ی ایرانیان

 ( بخش دوم، شعر کهن )

 

 
       

گزینه‌‌ی صمصام کشفی

 
           
       

   شماره ی ۸۶۸ ـ جمعه ۲۶ آبان ۱۳۹۶

  No. 868 - Friday 17 November 2017

 
 

در گلستانه

   

صُحبَتِ گُل

 
       

نمونه‌هایی از  سروده های سده ی   یازدهم  قمری  ||||     هفدهم میلادی

 

 هفته نامه‌‌ی ایرانیان

(چاپ واشینگتن دی. سی)

جمعه ها  منتشر می شود



طالب آملی

محمد طالب آملی‌ی مازندرانی

 (معروف به طالبا)

[سده‌ی یازدهم قمری /  ۱۷میلادی]

۱

تو اين عهدى كه با من بسته بودى

مگر بهر شكستن بسته بودى؟

به خاطر هيچ دارى كـ از سر مهر

مرا چون جامه بر تن بسته بودى

گريبانم ز كف مى‏دادى آن‏گاه

كه دامانم به دامن بسته بودى

بگو چون مى‏خليدى در دلم دوش

به هر مو چند سوزن بسته بودى

دلا مانع چه بودت از فغان دوش

كه بالِ مرغِ شيون بسته بودى

كه بودت شمع مجلس دوش كـ از رشك

ز روي اش چشمِ روزن بسته بودى

چه صحبت داشتى دوشينه طالب

كه بر در قفل آهن بسته بودى

 

 

۲

از ضعف به هر جا که نشستیم،  وطن شد

 از گریه، به هر سو که گذشتیم چمن شد

پیراهنی از تار وفا دوخته بودم

 چون تاب جفای تو نیاورد کفن شد

جان دگرم بخش که آن جان که تو دیدی

 چندان ز غم ات خاک به سر ریخت که تن شد

هر سنگ که بر سینه زدم نقش تو بگرفت

 آن هم صنمی بهر پرستیدن من شد

عشاق تو هر یک به نوایی ز تو خوش بود

 گر شد ستمی بر سر کوی تو، به من شد

از حسرت لعل تو ز خون مژه، طالب

چندان یمنی ریخت که گجرات، یمن شد

 

۳

شیفته شو دلا یکی عارضِ دلفروز را

رشکِ حیاتِ خضر کن زندهگی‌ی دو روز را

لعلِ لبِ کرشمه را، چاشنی‌ی عتاب ده

چین ِ غضبِ زیاده کن ابروی کینهتوز را

شعله مزاج مُطربا! سخت فسرده خاطرم

آتشِ نغمه تیز کن سازِ تمام سوز را

سینه به شامِ بیدلان صاف نمیکند سحر

با شبِ ما عداوتی، هست، همیشه روز را

عشق کجا، هوس کجا؟ طالب ازین غلط گذر

تفرقه کن ز هم یکی، شأنِ پلنگ و یوز را


۴

همانا تُرك مستى سوى اين ويرانه مى‏آيد

كه بوى خونى از زنجير اين ديوانه مى‏آيد

به تن گو  هر سر مو تازه شو آماده‌ی زخمى

كه باز آن فتنه‏جو مى‏آيد و مستانه مى‏آيد

چراغان گلى امشب به پاى شمع مى‏بينم

مگر بلبل به‏طرف مشهد پروانه مى‏آيد

كدامين گل چراغ خانه‌ی خمار شد كـ امشب

نسيمى كـ از چمن مى‏آمد از مي‌خانه مى‏آيد

تهى مينايى‌ی قسمت نگر كـ اين بى‏نصيبان را

لبى تا تر شود جان بر لب پيمانه مى‏آيد

حديث هجر تا كى هم‌نشين، نَقلِ دگر سر كن

كه بوى خواب مرگ از طرز اين افسانه مى‏آيد

در فيض است اين‌جا حاجبى و پرده‏دارى نيست

بدين در آشنا مى‏آيد و بيگانه مى‏آيد

به دل نقش صنم چون مى‏روم زين خاك‌دان بيرون

به استقبال هر مويي م ، صد آتش‌خانه مى‏آيد

۵

صبح است و نيم قطره ميَ‌امْ در پياله نيست

زآن‌ام دماغ گل نه و پرواى لاله نيست

بى ذوق‏تر ز مرده‌ی هفتاد ساله‏ام

يك دم كه در پياله شراب دوساله نيست

اوراق كهنه كى به مىِ ی كهنه مى‏رسد

ذوقى كه در پياله بود در رساله نيست

پهلو تهى ز نكهت گل مى‏كند مشام

امشب كه در بر آن بت مشكين كلاله نيست

كامم روا نشد ز لب لعل او مگر

تأثير در قلمرو اين آه و ناله نيست

مى در كف است طره معشوق گو مباش

بارى پياله هست اگر، همپياله نيست

هر كام دَركِ چاشنى‌ی غم نمى‏كند

اين نشأه جز به ساغر طالب حواله نيست

 

۶

به چشم ما گلِ می آب و رنگِ جان دارد

پیاله در کفِ ما گردشِ زمان دارد

دمی ز ناله‌ نیاساید این برهمن دیر

زبان مگوی که ناقوس در دهان دارد

تو آن شکار فریبی که هرکجا مرغی‌ست

به سوی دام تو راهی ز آشیان دارد

گل دعای که می‌چیند این غریب که باز

سری به خرقه و دستی بر آسمان دارد

سخن صریح چه گویی حدیث مهر و وفاست

به رمز گوی که دیوار و در زبان دارد

طراز دامن هر قطره گوشه‌ی جگر است

چکیده‌ی سر مژگان ما نشان دارد

به بحر همت ما مفلسان قطره‌ وجود

سفینه از پر سیمرغ بادبان دارد

چرا به عرش ندارد کسی که چون طالب

سمند ناطقه‌ی مطلق‌العنان دارد

         
       

بالای صفحه