_

 
       

 

 
       

 صفحه‌‌ی شعر هفته نامه‌‌ی ایرانیان (چاپ واشینگتن دی. سی )

 
           
       

گزینه‌‌ی صمصام کشفی

 
       

 

 
 

 

 

 

 
 

هفته نامه‌‌ی ایرانیان جمعه ها  منتشر می شود

   

   شماره‌ی ۸۶۹ ـ جمعه ۳ آذر ۱۳۹۶

  No. 869 - Friday 24 November 2017

 
 

 

 

 

 

 تارنمای صمصام کشفی

م

 

تماس با صفحه‌‌ی شعر

    


نیما یوشیج

        (علی اسفندیاری)

[ ۱۳۳۸ ـ ۱۲۷۶خورشیدی / ۱۹۶۰ ـ ۱۸۹۷ میلادی ]

دو شعر

 

۱

داروگ

 

خشک آمد کشتگاه من،

درجوارکشت همسایه،

گرچه می‌گویند:می گریند روی ساحل نزدیک،

سوگواران در میان سوگواران

قاصد روزان ابری، داروگ ! کی می رسد باران ؟

 

بر بساطی که بساطی نیست،

در درون کومه ی تاریک من

که ذرّه یی با آن نشاطی نیست،

و جدار دنده های نی، به دیواراطاقم، دارد از خشکی‌ش می ترکد،

چون دل یاران که در هجران یاران

قاصد روزان ابری، داروگ! کی می رسد باران !!؟

 

۱۳۳۲

۲

       داستانی نه تازه

 

       شامگاهان که رویت دریا،

       نقش در نقش می نهفت کبود،

       داستانی نه تازه کرد، به کار،

       رشته یی بست و، رشته یی بگشود.

       رشته های دگر برآب ببرد.

 

        اندرآن جایگه که فندق پیر،

        سایه درسایه، بر زمین گسترد،

       چون بماند آب جوی، از رفتار،

       شاخه یی خشک کرد، و برگی زرد.

       آمدش باد و با شتاب ببرد.

 

       همچنین درگشاد و شمع افروخت،

       آن نگارین چربدست استاد،

       گوشمالی به چنگ داد و نشست،

       پس چراغی نهاد بر دم باد.

       هرچه ازما به یک عتاب ببرد.

 

      داستانی نه تازه کرد، آری،

       آن ز یغمای ما، به ره شادان،

        رفت و دیگر، نه بر قفاش نگاه،

        از خرابی‌ی ماش آبادان،

        دلی از ما، ولی خراب ببرد. !

 

فروردین ماه سال۱۳۲۵

 


 

کبرا امین سعیدی ( م. شهرزاد)

حرف سوم

 

چه گونه می توان زیست در باغی

که تنها

تصویر درخت می روید

آب نمی داند بوی گل را

 

چه گونه می توان رفت

بر بامی که آفتاب چهار کبوتر مکروه را

دفن می کند

چهار کبوتر در چهار گوشه ی بام

آیه ی نابودی می خوانند

 

چه گونه می توان گفت

شعر

باغ

من

تو

آری.

 

نه، نه 

سعید یوسف

دو شعر

 

۱

اگر نبودم

 

اگر نبودم، گلدانم را

که آب خواهد داد؟

گلی ست با دو سه تا برگ و یک دو خار

و سخت دل‌نگران است

و بی‌قرار

که آب اگر نرسد آخر الزّمان است

 

اگر نبودم، گلدانم را

که آب خواهد داد؟

گلی که در این گلدان است

به فکر فتح جهان است.

 

۲

خروس آهنی

 

صدای ماشینی

که زیر پنجره استارت می‌زند

به نطقِ پیش از دستورِ صبح می‌ماند

و در کشاکشِ غلتی میانِ کابوسی، تنها

صدای یک دو قناری کم است و مُهرِ خروج

کسی درست سر از نقشه در نمی‌آرد

که شهرهاش چرا گاهْ گِرد و گاهْ سه گوش

و راه‌ ها کج و کوج

 

همیشه چیزی کم داریم

همیشه در تاریکی سکندری خوردیم

و شاخ و شانه کشیدند شاخه‌های درخت

و قوز کرده دویدیم پشتِ یک دیوار

سکوت، باخت خودش را و گفت می‌شکنم

و ما سکوتِ عرق کرده را به سینه فشردیم

و اسب سر جنباند

و شیهه‌یی خفه با لهجه‌یی غلط انداز

 

درست می‌شود این ها، زیاد فکر نکن

و فرصتی پیدا می‌شود کسی بنشیند

و بی شتابی، پرونده را ورق بزند

و اسم ما را وقتی که دید، مکث کند

و عینکاش را بردارد

و پلک‌ها را بر روی هم گذارد

 

همیشه چیزی کم داریم

همیشه هست ولی یک نفر که ما را با مهر

به سینه‌اش بفشارد

 

از مجموعه ی " و من در چشم خرگوشم"


 

       
 
       

بالای صفحه

 

   qبرای دیدن بخش صُحبَتِ گُل (نمونه‌هایی از شعر کلاسیک پارسی) این جا را کلیک کنید   q

         

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

         
       

صفحه‌‌ی شعر هفته نامه‌‌ی ایرانیان

 ( بخش دوم، شعر کهن )

 

 
       

گزینه‌‌ی صمصام کشفی

 
           
       

   شماره‌ی ۸۶۹ ـ جمعه ۳ آذر ۱۳۹۶

  No. 869 - Friday 24 November 2017

 
 

در گلستانه

   

صُحبَتِ گُل

 
       

نمونه‌هایی از  سروده های سده ی   یازدهم  قمری  ||||     هفدهم میلادی

 

 هفته نامه‌‌ی ایرانیان

(چاپ واشینگتن دی. سی)

جمعه ها  منتشر می شود



ظهوری‌ی تُرشیزی

مولانا نورالدین محمد ظهوری‌ی تُرشیزی

[ پایانه‌ی سده‌ی دهم تا آغازه ی یازدهم قمری / ۱۶ تا ۱۷ میلادی]

 

۱

دل را به یک کرشمه‌ی پنهان فروختیم

پُرکار بود مشتری، ارزان فروختیم

جنس دیار عشق به بازار ریختیم

آتش به پنبه، شیشه به سندان فروختیم

سودای کفر و عشق نمی‌شد به نقد دل

ناچار بود، گوهر ایمان فروختیم

سوداییان کاکل زلف‌ایم، دور نیست

گر طعنه‌یی به سنبل و ریحان فروختیم

در مخزن جگر گهری چند جمع بود

دلال گشت دیده، به دامان فروختیم

دیگر زما  مجوی ظهوری سرود عیش

لب را زغم به ناله و افغان فروختیم

 

۲

ز بیماری چه راحت پهلوی بستر پرستان را

مبادا زخم مرهم سینه ی خنجر پرستان را

نمی جوید ز کام شهدجویان لذت زهرش

ز چشم افکنده زخم‌اش تارک مغفرپرستان را

ز جنبش های مژگان نهرهای خون روان گردد

بکاوی روز محشر گر رگِ نشترپرستان را

کشیدی درد غیرت ناله های تلخ از کامم

اگر بودی مذاق زهر با شکرپرستان را

سبکرو خانه در بحر تعلق دل ز خود برکن

که کشتی بر نمی تابد غم لنگرپرستان را

در آن صحرا که می گردد سمندر مشت خاکستر

مباد اندیشه ی پروازِ بال و پرپرستان را

گل از اخگر به جیب داغداران کن که می گردد

زلال حضر گرد چهره‌ی خاکسترپرستان را

سجودت تا شود بر جبهه تاوان، یک ره ای زاهد

تماشای رکوع شیشه ی ساغرپرستان را

ظهوری بر سر خوان قناعت ریزه چینی کن

که سیری احتیاجی نیست هرگز زرپرستان را

 

۳

من و ز کوی تو عزم سفر، دروغ، دروغ

من از کجا و خبر این خبر، دروغ، دروغ

جز آستان تو جا در جهان نمی دانم

من و تصور جایی دگر، دروغ، دروغ

ز حرف زهر تو، کامم چه کام ها که نیافت

من و حکایت شهد و شکر، دروغ، دروغ

ز خاک راه من اکسیر آبروی برند

من و جدایی‌ی این خاکِ در، دروغ، دروغ

سمندرم ز مگس شعله،شعله در پر باد

من و ملاحظه ی بال و پر، دروغ، دروغ

ز شکر خشک لبی، لب امان نمی یابد

من و شکایت مژگان تر، دروغ، دروغ

امید هست که چاکی دگر بر آن دوزم

من و رفوی شکاف جگر، دروغ، دروغ

به پای درد تو، سرهای مقبلان آید

من و معالجه ی دردِ سر، دروغ، دروغ

ز جلوه های تو اهل نظر،نظر بندند

من و به غیر گشادن نظر، دروغ، دروغ

به کوی عشق خطر پاس امن می دارد

ظهوری و ز بلای ات حذر، دروغ، دروغ







۴

حاصلم گردیده هر کامی و ناکام‌ام هنوز

شعله از هر آتشی برچیدم و خام‌ام هنوز

الفتی خوش در قفای وحشتم افتاده است

دشت دشت از خویشتن رم کردم و رام‌ام هنوز

با وجود آن که دل بر مسند تمکین نشست

یک نفس آرام نگرفته است آرامم هنوز

لب چشِ زهرِ غمی در شیرخواری کرده ام

می تراود طعم شیر و شکر از کامم هنوز

مستی این هنگام ها گیرد برایم هر زمان

شور صد می‌خانه، سربنهاده در جامم هنوز

دل نیافتاده ست از طوفان آه آتشین

بر دم گرداب داغ سینه آشامم هنوز

مرغ دل را در قفس دارد هم از بال و پرش

عشوه ساز من نیاورده است در دامم هنوز

در دل اش جا از برای هیچکس نگذاشتم

وا نکرده در زبان اش جای خود، نامم هنوز

در جواب قاصدش دارد سخن، صد نامه دار

از زبان خامُشی نشنیده پیغامم هنوز

گفته ام بی دهشت احوال ظهوری بارها

بهر عرض حال خود در پاس هنگام‌ام هنوز

 

۵

خوش فارغی از فکر ما، ای آشنا بیگانه ای

بیگانه شد درد از دوا، ای آشنا بیگانه ای

در کوره ی بی طاقتی، خام است جوش جان و دل

زین گرم تر با ما درآ، ای آشنا بیگانه ای

بر بوی تو بیگانگان در سیر باغ و بوستان

منع صبا، منع صبا، ای آشنا بیگانه ای

جان و دلی نی در میان، داغ جدایی می نهی

بر دل جدا، بر جان جدا، ای آشنا بیگانه ای

با غیر لطف‌ات بی محل، با ما عنایت بی سبب

داد از جفا، داد از وفا، ای آشنا بیگانه ای

دارد زبان رشکیان دستِ درازی در سخن

کوتاه بر این ماجرا، ای آشنا بیگانه ای

خوردیم عمری خون خود، از ما چه تقصیر آمدهست؟

ظاهر نشد تقصیر ما، ای آشنا بیگانه ای

با دوستان این دشمنی، با دشمنان این دوستی

بیگانه ای ای آشنا، ای آشنا بیگانه ای

پیش خیالات در دُعا، لرزی ظهوری از حیا

اغیار و عرض مدعا، ای آشنا بیگانه ای

 

 

         
       

بالای صفحه