_

 
       

 

 
       

 صفحه‌‌ی شعر هفته نامه‌‌ی ایرانیان (چاپ واشینگتن دی. سی )

 
           
       

گزینه‌‌ی صمصام کشفی

 
       

 

 
 

 

 

 

 
 

هفته نامه‌‌ی ایرانیان جمعه ها  منتشر می شود

   

   شماره‌ی ۸۷۱ ـ جمعه ۱۷ آذر ۱۳۹۶

  No. 871 - Friday 8 December 2017

 
 

 

 

 

 

 تارنمای صمصام کشفی

م

 

تماس با صفحه‌‌ی شعر

    


          مهدی اخوان ثالث (م. امید)

[۱۳۶۹ ـ ۱۳۰۷ خورشیدی/ ۱۹۹۰ ـ  ۱۹۲۸ میلادی]

دو شعر

۱

آنک! ببین . . .

 

اوصاف ِ این همیشه همان، تا که بوده‌ام

از بی غمان ِ رنگ نگر، این شنوده‌ام:

بر لوح ِ دودفام ِ سحر، صبح ِ آتشین

شنگرف تا اقاصی ی زنگار گسترد

اما شنیده کی بَرَدَم دیده‌ها ز یاد

کـ این کهنه زخمِ زرد، به هر روز ْ بامداد

سر واکند به مشرق و خوناب و زهر و درد

تا مغرب ِ قلمرو ِ تکرار گسترد

صبح است و باز می‌دمد از خاور آفتاب

گفتند هر کسی نگرد نقش ِ خود در آب

زین رو چو من به صبح، هزاران تفو فکن

نفرت بر این سُتور ِ زر افسار گسترد

برخیز تا به خون جگرمان وضو کنیم

نفرین کنان به چهره ی زردش تفو کنیم

کـ این پیرْ کینه، بهر چه تا بی کران چنین

بی داد و بد، مصیبت و آزار گسترد؟

آنک! ببین، مهیب‌ترین عنکبوت زرد

برخاست از سیاه و بر آبی نظاره کرد

تذکار ِ رنگ‌های ِ اسارت، به روشنی

اینک به روی ِ ثابت و سیّار گسترد...

 

۲

آن بالا

 

داشتم با ناهار

يك دو پيمانه از آن تلخ ، از آن مرگابه

زهر مارم مي كردم ؛

مزه ام لب گزه ی تلخ  وگس با همه گان تنهایي .

پسرك

ـ پسرم ـ

در سِكُنجِ دو رديفِ قفسك‌ هاي كتاب،

رفته بود آن بالا

دست ها از دو طرف  وا كرده،

تكيه داده به  دو آرنج ، گشوده  كفِ دست

پاي آويخته و سر  سوي  بالا كرده .

مثل  يك مرد که بر دار صليب .

يا اگر بايد همواربگويم ، شايد

مثل يك چوب ِنه هموارِ صليب.

خواهرش گفت :

بيا پائين ، زردشت !

مادرش گفت :

بيا پائين ، مادر !

وقت خواب است، بيا، من خوابم مي آيد.

من  نمي آيم  پایين، من  اين جا  مي خوابم.

ـ گفت زردشت  صليب ـ

من همين بالا مي خوابم.

من به او گفتم، يا مي گفتم بايد :

تو بيا پایين،  فرزند !

پدرت  آن بالا  مي خوابد

ياشايد

پدرت آن بالا  خوابيده ست !

تهران ـ اسفند ۱۳۴۷










بتول عزیزپور

نظاره

 

به قد می ایستم

سلامم فراتر از من است

و پلهکان‌های سربی را

تا شانه هایم

راهی نیست

همچنانکه . . .

جسم از سایه

از ابتدا تا انتهای هر روز

هزاران جانی را می بینم

- در فاصله ای بین نیت و عمل

که با دستمال‌های سپید کوچک

تبسم را

از لبان بهم فشرده

می سترند

و ساعت هاشان را

با خشم شمارهای عزیزی می نگرند

از ابتدا تا انتهای هر روز

انگار

    اندوهی پدید نمی آید

تا شرم بیگانهگی را سبب شود.

به قد می ایستم

تا دوست داشتن را

            بهخاطر داشته باشم

و عشق

        - لمحه ی فراموشی-

                               را

در دستان آن‌که

            سلام‌اش را

از خورشید عاریه گرفته است

 بگذارم.

یاد چون خشمی از مهر

گیسویم را شانه می زند

و من

کسی را که از بی حاصل‌ترین خاک‌ها

 می روید

نظاره می کنم.

 


 

مسعود احمدی

در زیر پوست انگشت‌های دست چپم

 

چه فرق می‌کند

در آشپزخانه باشی        در خیابان        یا در خوابی عمیق

 

روز در گذر است

عقربهی ساعت شمار در دو قدمیی دَه

بوی پاییز با هوا

مربع مشبکی از آفتاب بر سنگفرش اتاق

 

فنجان ات را

کنار پیشدستی می‌گذاری        انگشت اشاره‌ات را بر نُک بینی

تا ذره‌یی از آواز فاخته هدر نرود    قطره‌یی از غلغل آب در گلوی قمری

 

چه فرق می‌کند

در کجایی        چه می‌کنی

کنار پنجره

سرت بر شانه ی من است

و حظ لمس رکاب زیرپوش ات در زیر پوست سرانگشت‌های دست چپم

 

مهر ۱۳۸۷

       
 
       

بالای صفحه

 

   qبرای دیدن بخش صُحبَتِ گُل (نمونه‌هایی از شعر کلاسیک پارسی) این جا را کلیک کنید   q

         

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

         
       

صفحه‌‌ی شعر هفته نامه‌‌ی ایرانیان

 ( بخش دوم، شعر کهن )

 

 
       

گزینه‌‌ی صمصام کشفی

 
           
       

   شماره‌ی ۸۷۱ ـ جمعه ۱۷ آذر ۱۳۹۶

  No. 871 - Friday 8 December 2017

 
 

در گلستانه

   

صُحبَتِ گُل

 
       

نمونه‌هایی از  سروده های سده ی   یازدهم  قمری  ||||     هفدهم میلادی

 

 هفته نامه‌‌ی ایرانیان

(چاپ واشینگتن دی. سی)

جمعه ها  منتشر می شود



مسیح کاشانی

حکیم رکن‌الدّین مسعود رکنای کاشانی

( متخلص به مسیح)

[پایانه‌ی سده‌ی دهم تا آغازه‌ی یازدهم قمری / ۱۷ میلادی]

 

۱

یاسمن های چیده را مانم

صبح های دمیده را مانم

برگرفته دل از محبت تن

جان بر لب رسیده را مانم

همه را دیده ام به غیر از خویش

راست گفتی که دیده را مانم

سیه و خشک و مشک سوخته ام

کشت آتش کشیده را مانم

رفته نقد حیات از کف و من

مرغ از کف پریده را مانم

ریشه در خون و خشک تر از چوب

خار در پا خلیده را مانم

می دوم هر طرف گسسته لجام

من ستور رمیده را مانم

شعله ها در دل است و لب خاموش

دوزخی آرمیده را مانم

عاقبت رخنه می کنم در سنگ

قطره های چکیده را مانم

چشم من سیر از او نگشت مسیح

من گدای ندیده را مانم

 

۲

شب خیال‌اش از دلم مستانه می‌آید برون

کافر بد مست ز آتش‌خانه می‌آید برون

بس که دشمن خیز شد آب و هوای خانه‌ام

گر درون رفت آشنا بیگانه می‌آید برون

از سیه‌بختی به هر منزل که جا گردم دو روز

حسرت از بوم و بر آن خانه می‌آید برون

کهنه شد افسانه‌ی فرهاد اکنون دورِ ماست

در جهان هر روز یک افسانه می‌آید برون

می‌تواند چشم او کار دلم کردن تمام

مست خوب از عهده‌ی دیوانه می‌آید برون

در جهان هر غم که بیرون کرد سر از گوشه‌یی

نیک چون دیدم به من همخانه می‌آید برون

گر بکارد دانه‌های اشک گرم خود مسیح

خوشه‌های شعله از هر دانه می‌آید برون

 

۳

غمزه‌ات با خلق اگر پنهان زبانی داشتی

کشته‌ی ناز تو بودی هرکه جانی داشتی

هیچ دل بی‌زخم ناسوری نزادی از ازل

گر قضا مانند ابروی‌ات کمانی داشتی

ای تن بد روز چون گرد از درش برخاستی

در زمین چون خو گرفتی ؟ کـ آسمانی داشتی

ای نفس از مصر جان بی بوی یوسف می‌رسی

پیش از این گاهی خبر از کاروانی داشتی

ای زبان از حیرت دیدار خاموشی‌ت چیست

گاه با خود ماجرایی، داستانی داشتی

دل قوی دار ای دل بی‌صبر و دل کـ اندر میان

گم نمی‌گردی که از داغ‌اش نشانی داشتی

بی‌زبانی‌های خود را عرض کردی ای مسیح

در طریق بی‌زبانی خوش زبانی داشتی

 

۴

می‌ی وصلم به جام و رشک، جلاد من است امشب

شرابم اب حیوان است و کارم مردن است امشب

چنان بر خویش می‌بالم ز شوق دیدن روی اش

که هر ساعت چو شمعم جانی از نو در تن است امشب

گلستان ارم در آتش رخسار او دیدم

گرم در گلخن اندازند بر من گلشن است امشب

سراپا هم‌چو فانوس خیالی گشتم از حیرت

به جای رشته‌ی شمعم رگ جان روشن است امشب

چنان از دیدن او رشک بر خود می‌برد جانم

که در پهلوی من دل رازدارِ دشمن است امشب

می از دل‌ها چنان شسته است گرد کینه‌ی مستان

که باد صبح‌دم بر شمع و مجلس روغن است امشب

تو در جانی و تن از پرتوت گشت آن‌چنان روشن

که پنداری تن من جان و جانِ من ، تن است امشب

به خواری ای اجل در پیکر بیمار من منگر

که در کوی وفا بر مرگ من صد شیون است امشب

مسیح از یوسف ما بوی امیّدی نمی‌آید

مشام پیر کنعان ره‌زن پیراهن است امشب

 

۵

در امید و بیم سرد و گرم ایام‌ام هنوز

پخته مغزم هم‌چو خورشید و چو مه خام‌ام هنوز

سیر هر گامی به هر گامی که گویی کرده‌ام

گوییا بنگر که نگشوده ز هم گامم هنوز

با وجود آن‌که عالم‌گیر چون اسکندرم

اندر این ظلمات نشنیده‌ست کس نامم هنوز

هم‌چو ماهی دم به‌دم بر تابه بریان‌ام ولی

بر نیاورده‌ست صیادِ من  از دامم هنوز

شمع گیتی گشت روشن شام من تاریک ماند

طرف گردن گشت خالی پر نشد جامم هنوز

گرچه در خون می‌تپد چون مرغ بسمل روز و شب

یاد تمکین تو دارد مست آرامم هنوز

من صلای درد بر عالم زدم لیکن ز ثقل

گوش اهل عافیت نشنیده پیغامم هنوز

صد هزاران ساله ره زآن سوی آغاز آمدم

من که در راه تو پیدا نیست انجامم هنوز

سیل اشکم آب دریا برد و من در آتش‌ام

در میان آب کوثر دوزخ آشامم هنوز

کی توانم چون مسیح آزاد بودن از نیاز

در کمند زلف آن سرو گل اندامم هنوز






















         
       

بالای صفحه