_

 
       

 

 
       

 صفحه‌‌ی شعر هفته نامه‌‌ی ایرانیان (چاپ واشینگتن دی. سی )

 
           
       

گزینه‌‌ی صمصام کشفی

 
       

 

 
 

 

 

 

 
 

هفته نامه‌‌ی ایرانیان جمعه ها  منتشر می شود

   

   شماره‌ی ۸۷۲ ـ جمعه ۲۵ آذر ۱۳۹۶

  No. 872 - Friday 15 December 2017

 
 

 

 

 

 

 تارنمای صمصام کشفی

م

 

تماس با صفحه‌‌ی شعر

 


احمد شاملو

[۱۳۷۹ ـ ۱۳۰۴ خورشیدی / ۲۰۰۰ ـ ۱۹۲۵ میلادی]

دوست‌اش می‌دارم

 

دوست اش می دارم

چرا که می شناسم‌اش

به دوستی و یگانهگی

ـ شهر

همه بیگانهگی و عداوت است ـ

 

هنگامی که دستان مهربان‌اش را به دست می‌گیرم

تنهایی‌ی غم انگیزش را در می یابم .

5

 

اندوه اش

غروبی دلگیر است

در غربت و تنهایی .

هم چنان که شادی اش

طلوع همه آفتاب هاست

و صبحانه

و نان گرم

و پنجره یی

که صبح گاهان

به هوای پاک گشوده می شود

و طراوت شمعدانی ها

در پاشویه ی حوض .

5

 

چشمه‌یی

پروانه‌یی و گلی کوچک

از شادی

سرشارش می کند

و یاسی معصومانه

از اندوهی

گرانبارش :

اینکه بامداد او دیری ست

تا شعری نسروده است .

 

 

چندان که بگویم:

امشب شعری خواهم نوشت

با لبانی متبسم به خوابی آرام فرو می رود

چنان چون سنگی

که به دریاچه یی

و بودا

که به نیروانا .

و در این هنگام

دخترکی خردسال را ماند

که عروسک محبوب‌اش را

تنگ در آغوش گرفته باشد .

5

 

اگر بگویم که سعادت

حادثه یی ست بر اساس اشتباهی؛

اندوه

سراپای‌اش را در بر می گیرد

چنان چون دریاچهیی

که سنگی را

و نیروانا

که بودا را.

چرا که سعادت را

جز در قلمرو عشق باز نشناخته است

عشقی که

به جز تفاهمی آشکار

نیست .

بر چهره ی زندهگانی‌ی من

که بر آن

هر شیار

از اندوهی جان‌کاه حکایتی می‌کند

آیدا

لبخند آمرزشی ست.

 

نخست

دیر زمانی در او نگریستم

چندان که چون نظر از وی باز گرفتم

در پیرامون من

همه چیزی

به هیات او در آمده بود.

آن گاه دانستم که مرا دیگر

از او

گزیر نیست.

مه‌ناز طالبی طاری

دیوارهای تازه . . .

 

دیوارهای تازه از راه می‌رسند

چند انگشت ِ دیگرم را می‌خورند

ورق‌ها می‌وزند دفترها

خاکسترهای قرمز می‌پوشند

بی‌صدا

پاک می‌کنم زبانم را

از صمغ ِ سنگین ِ حروف

نگاهم لال می‌شود

گوشم کور ...

با مُرده‌های کوچک

تمام ِ اندام ِ شب

در سایه‌ی یک قلم


 

کورش همه خانی

جای خالی‌ی کلمات

 

کلماتم را تکه تکه کرده اند

اما تو آن‌طور که می خواهی و می دانی بخوان‌اش

شعرهای‌ام را بی ‌مقدمه و بی سرانجام خط می‌زنند

تو آنطور که می فهمی جای کلمه ها را پر کن

 

به من می گویند: آفتاب نرسیده به صبح چند رکعت است

من می گویم: چند سوره شعر!

به من می‌گویند: آن پرنده که در تک تک آثارت نام برده‌ای کیست؟

می‌گویم: معجزه!

به من می‌گویند : همه جا از باران و سیب و آسمان و نور و صدا و شیطان اسم برده ای

نشانه‌ی چیست؟

می‌گویم: سکوت !

آنها مرا دوباره خط می‌زنند.

 

باور کن که من خط خطی‌ام و مدیون همین لهجه‌ی کُردی‌ام

و می‌نویسم اگر قطره ها به آب‌ها برسند.

ماه، محتاج فانوس دریا نیست

با همین کلمات شکسته، به همین جماعت عجیب و غریب

می گویم:

مادران در پس این روزها

آبستن کودکانی عاشق‌اند . . .










































































       
 
       

بالای صفحه

 

   qبرای دیدن بخش صُحبَتِ گُل (نمونه‌هایی از شعر کلاسیک پارسی) این جا را کلیک کنید   q

         

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

         
       

صفحه‌‌ی شعر هفته نامه‌‌ی ایرانیان

 ( بخش دوم، شعر کهن )

 

 
       

گزینه‌‌ی صمصام کشفی

 
           
       

   شماره‌ی ۸۷۲ ـ جمعه ۲۵ آذر ۱۳۹۶

  No. 872 - Friday 15 December 2017

 
 

در گلستانه

   

صُحبَتِ گُل

 
       

نمونه‌هایی از  سروده های سده ی   یازدهم  قمری  ||||     هفدهم میلادی

 

 هفته نامه‌‌ی ایرانیان

(چاپ واشینگتن دی. سی)

جمعه ها  منتشر می شود



نَوعی‌ی خبوشانی

محمدرضا خبوشانی‌ی مشهدی

متخلص به نَوعی

[پایانه‌ی سده‌ی دهم تا آغازه‌ی یازدهم قمری / ۱۶  و ۱۷ میلادی]

۱

امشب نسیم ناله پیام جگر نداشت

این زادهی لب از دل خونی خبر نداشت

آن ناله کـ از اجازت غم بهره ور نبود

در سنگ خاره نقب زد اما اثر نداشت

یوسف چو درد فُرقت یعقوب دید گفت:

عیسا خجسته بخت که داغ پدر نداشت

محتاج حسن تربیت آفتاب نیست

نخل مراد ما که به جز سایه بر نداشت

شکر به کام و زهر پراگنده در جگر

پنهان تبسمی که لب اش هم خبر نداشت

ما دردِ دل به ناله نگاریم وُ سر دهیم

تا شوق دوست بود چنین نامه بر نداشت

نوعی کلید آهِ من اهل ریاست، حیف

کـ این بسته خانه راه به بیرونِ در نداشت

 

۲

درد ما را به گل باده دوا نتوان کرد

به وصال ات که جز این چاره ی ما نتوان کرد

جرعه یی در چمن افشان که دراین قحط نشاط

جز به مزمار می آلوده نوا نتوان کرد

نیست در شارع میخانه دگر دیده وری

نقش یک پای به صد قبله نما نتوان کرد

باغبان تخم گلی تعبیه کن در گل ما

که جز این آب و هوا نشو و نما نتوان کرد

هرکه چون باد سحر پرده در راز گل است

دل او خازن اسرار خدا نتوان کرد

ای گل تازه به شکرانه ی جمعیت حُسن

خنده بر حال پریشان گیا نتوان کرد

یوسفی کو که به پیمانه ی حُسن اش نوعی

دو جهان را بتوان داد و بها نتوان کرد

 

۳

کسان که موسم گل توبه از شراب کنند

به قتل خود همه پیش از اجل شتاب کنند

به پای خود ز سر کوی عافیت گذرند

به دست غم طرب آباد دل خراب کنند

حریف دردسر توبه کی شوند ای دل

کسان که صندل پیشانی از شراب کنند

جزای یک شبه وصل و شراب یک دمه نیست

هزار بار در آتش گَرَم عذاب کنند

چو جام باده میسر شود به دعوت صبح

چه لازم است که تسخیر آفتاب کنند

مهندسان خرابات بهر می خوردن

ز صبح ساعت فرخنده انتخاب کنند

تو مجتنب ز شرابی و گل رخان نوعی

ز هرکه باده  ننوشید اجتناب کنند







۴

خیمه بر باد زنم تا به دیار تو رسم

نور خورشید شوم تا به غبار تو رسم

نارسا بخت سیاهم نگذارد هیهات

که اگر زلف تو گردم به عذار تو رسم

بال و پر سوخته پروانه ام از شعله ی شوق

نیست تابم که به پابوس شرار تو رسم

گر شوم باده نیارم که به زلف تو وزم

ور شوم گل نتوانم به کنار تو رسم

گر شوم بال ملایک نتوانم نوعی

که به گرد قدم آبله دار تو رسم

 

۵

ما نقب زدیم از در دل راه حرم را

همچون مژه در دیده شکستیم قدم را

همزاد بهار است خزان در چمن ما

دادیم به می، آب گل شادی و غم را

برگ گل‌اش از آبله خوناب مچیناد

آن کـ از رگ دل آب دهد خار قدم را

آن دوزخیان‌ایم که مشاطه‌ی قدرت

گل‌گونه ز خاکستر ما داد ارم را

مشاطه‌ی حسن تو همان حسن تو اولی

کس زحمت دهقان ندهد باغ ارم را

با وصل تو تعیین مکان شرط ادب نیست

در کعبه و در دیر پرستند صنم را

.   .   .   .   .   .   .   .   .   .   .   .   .   .

.   .   .   .   .   .   .   .   .   .   .   .   .   .

 

۶

شب که غم طبل شبیخون زد به‌گرد کوی ما

شه‌سوار می، جوانمردانه آمد سوی ما

پرتوی بر جان فتاد از حسن ظلمت سوز دوست

مشرق صبح سعادت شد بن هر موی ما

چشم بی‌مژگان نرگس کو که برچیند به ‌ذوق

خار خون آلود را زآیینه‌ی زانوی ما

عطر گل در غنچه‌ عزلت گیرد از بی‌رونقی

گر صبا بر محمل شهرت نشاند بوی ما

موج خوناب سرشک از سر گذشت و کس ندید

چین پیشانی‌ی دل بر گوشه‌ی ابروی ما

با تو یک شب روبه‌رو خفتیم کـ از تأثیر آن

چشم بلبل بر نمی‌‌دارد نظر از روی ما

غنچه‌ی چشم گل از خواب رُعونَت۱ بشکفد

گر کشد بلبل نوای ناله‌ی یاهوی ما

سنگ بر ساغر زند نوعی تپیدن‌های دل

کاش ساقی‌ بزم می، بر چیند از پهلوی ما

 

۱. رعونت . [ رُ ن َ ] نادانی و کم عقلی

 

         
       

بالای صفحه