_

 
       

 

 
       

 صفحه‌‌ی شعر هفته نامه‌‌ی ایرانیان (چاپ واشینگتن دی. سی )

 
           
       

گزینه‌‌ی صمصام کشفی

 
       

 

 
 

 

 

 

 
 

هفته نامه‌‌ی ایرانیان جمعه ها  منتشر می شود

   

   شماره‌ی ۸۷۳ ـ جمعه ۲ دی ۱۳۹۶

  No. 873 - Friday 22 December 2017

 
 

 

 

 

 

 تارنمای صمصام کشفی

م

 

تماس با صفحه‌‌ی شعر

    


نصرت رحمانی

[۱۳۷۹ ـ ۱۳۰۸ خورشیدی /  ۲۰۰۰ ـ ۱۹۲۹ میلادی]

یشم بر مرمر

 

خودکار بیک من

وقتی میان بالش انگشت

آرام می گرفت

انگار خون ز صاحب خود وام می گرفت

هی می نوشت

هی می نوشت

 هی

 گویی کلاف دار خودش را

 هی می سرشت

 هی می سرشت

 هی

 در پهن دشت صفحه‌ی کاغذ

 گردن کشی میانه‌ی میدان بود

 از سلطه در گریز

و با سریر سلطنت سنگ در ستیز

 و با سلیطه های سیاست

 چنگی خشن به خفت گریبان بود

 خودکار بیک من چو سمندی

 در زیر گرد ران سر انگشت های من

 می تاخت

 می شتافت

هی شعر می سرود ، هی شعر

 هیهات

راه میان بری

 از شام تیره بر صبحگاه تابان بود

 کوته کنم فسانه به یک پاره ی سخن

آیینه دار عصمت انسان بود

 یاری

 بسیاری می سرود

 از بود از نبود

 از پودهای تار ، از تارهای پود

آن‌قدر او سرود

 که در مغز ، یعنی که در رگ‌اش

خونی به جا نبود

 از من یعنی ز صاحب‌اش زودتر تمام شد

و این بنا نبود

 ققنوس وار

 وقتی که بر زبر شعله های شعر

 می گستراند بال

 چونان لهیب بر پرده حریر قلمکار

گر می کشید

 گر می کشید

باشد که ابر دیده ی من موید

 شاید ز رنج کوهکن روی پرده ها

 افسانه های دگر گوید

 امروز

 ز خودکار بیک من

 جز لوله یی تهی به جای نمانده است

 و با آن

 هی می‌کشم

 خطی ز دود یشم بر مرمر روان

 روزان من شبان

 روزان من شبان

 








فاطمه شمس

Google Map

 

از این‌جایی که هستم
روی نقشه‌ی‌ گوگل زوم می‌کنم
چشم‌های‌ام را خُرد می‌کنم
موش کور دل‌تنگی می‌شوم
که در تمام نقشه‌های جهان
به دنبال ردپای توست.

 

هشت سال است هی زوم‌تر می‌کنم
آزادی پنجاه‌وسه، پلاک دویست و هفتاد و هفت، در سفید و قرمز
کوررنگی گرفته‌ام
همه چیز از این‌جا بی‌رنگ است.

 

بارها از سوراخی به سوراخ دیگر
هجرت کرده‌ام،
گریخته‌ام،
پناه برده‌ام.
سرخوش که تو بر همان نقطه‌ی جهان که بودی خواهی ایستاد.

 

زوم می‌کنم
روی کوچه‌های بزرگ‌راه‌ شده
روی پلاک‌های سیمانی
درهای شکسته
ردپای جرثقیل‌های شهرداری
ردپای سرخ، سیاه، بنفش.

 

چهقدر دیر، چهقدر دیر دارم نقشه را شخم می‌زنم
پلک‌های‌ام را می‌مالم که بیدارم؟

 

آن‌جا درخت اناری‌ست که دست‌های تو آن سال در حیاط خانه‌مان کاشتند
شبحی سرخ که به رماندن جرثقیل‌های سیاه برآمده است.

 

دست دراز می‌کنم از نقشه‌ اناری بچینم
شیشه‌ی مانیتور خونی می‌شود
.

 


 

ابوالفضل پاشا

ثانيه يعني

 

ثانيه يعني پتك

من اين را چه مي‌دانستم؟

صداها در خيابان

صداها در اين جا نيستي ببيني چه آزار مي‌دهد

من اين نمي‌دانم را چه مي‌دانستم؟

 

ثانيه‌ها بي تو بر اين جا فرو مي‌شكند

وبي تو اين گونه من شده‌ام گوش مي‌دهم

صداي ماشين‌ها در سرم راه مي‌رود

صداي پا مي‌آيد اما نگاه مي‌كنم تو نيستي

 

اين پتك ها چه سنگين

كاش مي‌دانستم اين شهر ِ پُر از خيابان چه‌ كاري دست من مي‌دهد

صداي ماشين‌ها در سرم

كاش مي‌‌دانستم اين روز ِ قبل از تعطيلات را دور بياندازم

صداي پا مي‌آيد

كاش مي‌دانستم اين ساعت چهگونه خاموش كنم

صداي پتك هر ثانيه.

       
 
       

بالای صفحه

 

   qبرای دیدن بخش صُحبَتِ گُل (نمونه‌هایی از شعر کلاسیک پارسی) این جا را کلیک کنید   q

         

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

         
       

صفحه‌‌ی شعر هفته نامه‌‌ی ایرانیان

 ( بخش دوم، شعر کهن )

 

 
       

گزینه‌‌ی صمصام کشفی

 
           
       

   شماره‌ی ۸۷۳ ـ جمعه ۲ دی ۱۳۹۶

  No. 873 - Friday 22 December 2017

 
 

در گلستانه

   

صُحبَتِ گُل

 
       

نمونه‌هایی از  سروده های سده ی   یازدهم  قمری  ||||     هفدهم میلادی

 

 هفته نامه‌‌ی ایرانیان

(چاپ واشینگتن دی. سی)

جمعه ها  منتشر می شود



محوی‌ی همدانی

میرمغیث محوی‌ی همدانی

[پایانه‌ی سده‌ی دهم تا آغازه‌ی یازدهم قمری / ۱۶  و ۱۷ میلادی]

 

۱

یا دود سیه‌خانه‌ی تنهایی باش

یا شعله‌ی شمع مجلس آرایی باش

یک چشم و دو منظور کم از کوری نیست

تا این جایی، مغیث، یک جایی باش

 

۲

این کشف ز ساغر عوام ات نرسد

وین نشأه ز غیر پیر جام ات نرسد

تو حوصله‌ی جرعه‌ی او کی داری

رو دور که بویی به مشام ات نرسد

 

۳

محوی تن زن قلم چه فرسایم من

معلوم چه بندم و چه بگشایم من

خاقانی و انوری بدین در خجل اند

در بارگه چنین چه پیمایم من

 

۴

تا بتوانی خدمت رندان می کن

بنیاد نماز و روزه ویران می کن

بشنو سخن راست ز خیام قضا

می می خور و ره می زن و احسان می کن

 

۵

خیام که خیمه های حکمت می دوخت

در بوته ی غم فتاد و ناگاه بسوخت

خیاط اجل طناب عمرش ببرید

دلال امل به رایگان اش بفروخت

این رباغی در برخی از نسخه ها به نام خیام نیز آمده است

 

۶

گفتی که تو را متاع بازاری نیست

آری به سرم چو خواجه افساری نیست

ما عاشق و رند سرّ میدان خودیم

ما را به دکان فلسفی کاری نیست

 

۷

دیوان کسم ز شعر بر هم زده نیست

وین سیل ز کوه و دشت کس آمده نیست

ای غیر مسوز ز آتش فکر مسوز

این شعله ی طور دود آتشکده نیست

 

۸

هر چند که حرفم ز فلک بیرون است

هر چند ز شعرم دل گردون خون است

هان ساحرم امروز دراین فن ساحر

پیش که بخوانم ، به که گویم چون است

 

۹

حرفم بشنو ز شاعری یک سو باش

با قطعه و مدح و مثنوی بدخو باش

بسیار مگو نفس درازی غلط است

خاقانی اگر شوی رباعی گو باش

 

۱۰

روزی دهد از خون جگر گردونم

هر روز شود شکست دل افزونم

خالی شود از باده سفالی که شکست

حیران دل شکسته ی پر خون ام

 

۱۱

اشکم همه آلوده به خون می آید

بنگر که دل خون شده چون می آید

این باده ندانم که چرا صاف نشد

با آن که ز پرده ها برون می آید

 

 

۱۲

هر فصل دی از عقب تموزی دارد

هرجا شرری ز عشق سوزی دارد

صبری صبری دلا که این شام فراق

هرچند شب من است روزی دارد

 

۱۳

آن روز که عاشقی بهار آن روز است

جام می و صبح لاله‌زار آن روز است

گر قدر ندانی‌ش به من ده که مرا

روز آن روز است و روزگار آن روز است

 

۱۴

در باغ بسوزم ار سمن او نبود

آتش زنم ار گل چمن او نبود

زنار که بندد که ناقوس زند

در بتکده‌یی که برهمن او نبود

 

۱۵

محوی که ز کوی عقل بیرون می‌گشت

دیوانه‌تر از هزار مجنون می‌گشت

دور از تو ز دور دیدم آن گم‌شده را

در بادیه‌یی که باد درخون می‌گشت

         
       

بالای صفحه