_

 
       

 

 
       

 صفحه‌‌ی شعر هفته نامه‌‌ی ایرانیان (چاپ واشینگتن دی. سی )

 
           
       

گزینه‌‌ی صمصام کشفی

 
       

 

 
 

 

 

 

 
 

هفته نامه‌‌ی ایرانیان جمعه ها  منتشر می شود

   

   شماره‌ی ۸۷۴ ـ جمعه ۹ دی ۱۳۹۶

  No. 874 - Friday 29 December 2017

 
 

 

 

 

 

 تارنمای صمصام کشفی

م

 

تماس با صفحه‌‌ی شعر

 


سهراب سپهری

[۱۳۵۹ ـ ۱۳۰۷ خورشیدی /   ۱۹۸۰ ـ  ۱۹۲۸ میلادی]

گل كاشي

 

باران نور

كه از شبكه‌ی دهليز بي پايان فرو مي ريخت

روي ديوار كاشي گلي را مي شست.

مار سياه ساقه‌ی اين گل

در رقص نرم و لطيفي زنده بود.

گفتي جوهر سوزان رقص

در گلوي اين مار سيه چكيده بود.

گلِ كاشي زنده بود

 در دنيايي راز دار،

دنياي به ته نرسيدني‌ی آبي.

 

هنگام كودكي

در انحناي سقف ايوان ها،

درون شيشه هاي رنگي‌ی پنجره ها،

ميان لك هاي ديوارها،

هر جا كه چشمانم بي‌خودانه در پي چيزي ناشناس بود

شبيه اين گل كاشي را ديدم

و هر بار رفتم بچينم

 روياي‌ام پرپر شد.

 

نگاهم به تار و پود سياه ساقه‌ی گل چسبيد

و گرمي‌ی رگ هاي‌اش را حس كرد:

همه‌ی زندهگي ام در گلوي گل كاشي چكيده بود.

گل كاشي زندهگي‌ی ديگر داشت.

آيا اين گل

كه در خاك همه‌ی روياهاي‌ام روييده بود

كودك ديرين را مي شناخت

و يا تنها من بودم كه در او چكيده بودم،

 گم شده بودم؟

 

نگاهم به تار و پود شكننده‌ی ساقه چسبيده بود.

تنها به ساقه اش مي شد بياويزد.

چهگونه مي شد چيد

گلي را كه خيالي مي پژمراند؟

دست سايه ام بالا خزيد.

قلب آبي‌ی كاشي ها تپيد.

باران نور ايستاد:

روياي‌ام پرپر شد.



جلال سرفراز

دو شعر

 

۱

بوی خوشِ بادام

 

صبح

داستان از بالی بود و نسيمی

که بوی خوش بادام را

تا زيرِ نافِ زنی ناخوش برد

لاشه ی مشبک را زير دماغ گرفتم

و شب گذشت

دست در کلاله‌ی باد آمدم

و برج‌های خفته

                      گذشتند

عصر

در پیِ‌ی تابوتی دوان

تا آن حضورِ گم‌شده رفتم

و واژه يی نيافتم

شب شد

جلال سرفراز

دو شعر

  

۲

شخص سوم

 

شخص سوم

همیشه حضور دارد

حتا اگر

در بیابانی

با سایه ات

خلوت کرده باشی

 


 

حسنا صدقی

به آفتاب، به شب و به سکوت که ابتدای سخن است


آفتاب می خزد در رگ های ام
من از تبار کدام قبیله ی خورشیدم
که این چنین در مسیر نور افتاده ام

شعله یی مرا به بزم خورشید می برد
به روی دستانم دریا آرام خوابیده است
سرسبزی ‌ی درختانی که جنگل رویاهای من اند
و فردایی که باک آمدن‌اش نیست.

بیدارم و خواب راحتم گذاشته است
بند بند وجودم از آفتاب لب‌ریز و
بی نهایتم مملو از شعر و واژه است

دستم را بگیر نور مقدسی که در افق های دور انعکاس می‌یابی
شعر را پیاله پیاله در کام من بریز
دریا دریا تشنه ی ترانه ام
مرا به آخر رویاهای قایقرانان، دریا بزن
من از سکوت شب به سپیدی‌ی صبح عاشق‌ام
به نجوای رهگذری که از عمق سفر می آید.

امشب را نادیده پلک بر هم نخواهم گذاشت
این شعر را ناسروده به خواب نخواهم رفت

کسی باید از خلقت نور امشب حرفی می نوشت
شعری کلام ناگفته اش را باردار بود.

شب را زنده زنده به پای‌ات سر می زنم
بیدار شعر و شور ترانه ام
و از بلندترین شعر جهان بر کاغذ خط می کشم.
































       
 
       

بالای صفحه

 

   qبرای دیدن بخش صُحبَتِ گُل (نمونه‌هایی از شعر کلاسیک پارسی) این جا را کلیک کنید   q

         

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

         
       

صفحه‌‌ی شعر هفته نامه‌‌ی ایرانیان

 ( بخش دوم، شعر کهن )

 

 
       

گزینه‌‌ی صمصام کشفی

 
           
       

   شماره‌ی ۸۷۴ ـ جمعه ۹ دی ۱۳۹۶

  No. 874 - Friday 29 December 2017

 
 

در گلستانه

   

صُحبَتِ گُل

 
       

نمونه‌هایی از  سروده های سده ی   یازدهم  قمری  ||||     هفدهم میلادی

 

 هفته نامه‌‌ی ایرانیان

(چاپ واشینگتن دی. سی)

جمعه ها  منتشر می شود



 

 

قدسیی‌ مشهدی

حاجی محمدجان قدسی‌ی مشهدی

[ پایانه‌ی سده‌ی دهم تا آغازه ی یازدهم قمری /  ۱۷ میلادی]

 

 

۱

همچو خورشید به عالم نظری ما را بس

نفسِ گرم و دلِ پرشرری ما را بس

خنده در گلشن گیتی به گل ارزانی باد

همچو شبنم به جهان چشمِ تری ما را بس

گر چه دانم که میسّر نشود روزِ وصال

در شبِ هجر،  امیدِ سحری ما را بس

اگر از دیده‌ی کوته‌نظران افتادیم

نیست غم، صحبتِ صاحب نظری ما را بس

در جهانی که نباشد زِ کسی نام و نشان

قدسی   از گفته‌ی شیوا اثری ما را بس

 

۲

خوش‌دل کند خیال تو هجران کشیده را

آتش، گل است دیدهی گلشن ندیده را

تا آب دیده خون نشود، بر زمین نریز

در شیشه واگذار، می ی نارسیده را

تسلیم شو که اجر شهادت نمی دهند

در کوی عشق، کشته ی در خون تپیده را

بازآ که در فراق رُخ‌ات نقش روز و شب

خال سفید و آب سیاه است دیده را

ذوق طرب کجا، دل غمگین من کجا

لذت ز باده نیست لب خون مکیده را

بی درد گو بنال که سیماب اگر شود

خوبان نمی برند دل آرمیده را

 

۳

بازم نشسته تا مژه در دل نگاه کیست

روزم سیاه کرده‌ی چشم سیاه کیست؟

با آن که صرف شد همه عمرم در انتظار

آگه نی‌ام هنوز که چشمم به راه کیست

دل دادن و سخن نشنیدن گناه من

دل بردن و نگاه نکردن گناه کیست ؟

جرم مرا امید به رحمت حواله کرد

در حیرتم که دیده ی تر عذرخواه کیست؟

تیرش تمام سینه پسند است و دل‌نشین

این غمزه دست پرور طرز نگاه کیست ؟

قدسی   ! اگر دلم نخراشیده غمزه اش

الماس بر جراحتم از برق آه کیست ؟


۴

عاشق چو شدی ناله ی جانکاه نگه دار

گر جان به لب آید ز ستم، آه نگه دار

تا سیل بلا گم نکند خانه ی ما را

ای گریه ! چراغی به سر راه نگه دار

خواهی ز تو پنهان نبود عیب تو، چون صبح

هر جا که روی، آینه همراه نگه دار

هر ناله که کردم نفسی کاست ز عمرم

یا رب ! تو از این ناله ی جانکاه نگه دار

شاید بگشایند دل‌ات را به نسیمی

چون غنچه ره فیض سحرگاه نگه دار

حرفی ز زبانم نکشد بی خودی، ای عشق

در بی خبری از خودم آگاه نگه دار

با یک‌دمه مهلت، چه مجال بد و نیک است؟

خواهی بگسل رشته ی ما، خواه نگه دار

قدسی !  هنر و عیب چو از هم نشناسی

خواهی بشکن آینه را، خواه نگه دار

 

۵

دارم دلی امّا چه دل ؟ صدگونه حرمان در بغل

چشمی و خون در آستین اشکی و توفان در بغل

کو قاصدی از کوی او تا در نثار مقدم‌اش

هر طفل اشک از دیده ام آید برون جان در بغل

بوی تو را یک صبح‌دم گر باد آرد در چمن

گل غنچه گردد تا کند بوی تو پنهان در بغل

برقع ز عارض برفکن یک صبح‌دم  تا از صبا

گردد فرامُش صبح را خورشید تابان در بغل

قدسی ندانم چون شود سودای بازار جزا

او نقد آمرزش به کف من جنس عصیان در بغل

 

۶

حیران‌ام از افسرده‌گی در کار و بار خویشتن

کو عشق تا آتش زنم در روزگار خویشتن

گفتم مبادا بعدِ من ملک کسی گردد غم‌ات

تا تیغ بستم کردم‌اش وقف مزار خویشتن

در محفل روحانیان گردد ز مو باریک‌تر

تا نغمه‌یی بیرون کشد مطرب ز تار خویشتن

با آن که عمرم در چمن در پای گل˙بن صرف شد

هرگر ندیدم تا من‌ام گل در کنار خویشتن

این عقده کـ از دل غنچه را بگشود کی بودی چنان

گر از دل بلبل صبا رُفتی غبار خویشتن

عمری نمی‌شد صرف خود گر زود می‌آمد غم‌ات

بر شاخ چون ماند گلی گردد نثار خویشتن

بی‌خود شبی می‌خواستم گردم به گرد کوی او

هرجا نظر انداختم گشتم دچار خویشتن

گر فصل گل جستم خزان معذور دار ای باغبان

من عاشق‌ام برداشتم چشم از بهار خویشتن

روزی که چون گل˙بن بتان میل گل‌افشانی کنند

از پاره‌ی دل بر کنم من هم کنار خویشتن

         
       

بالای صفحه