_

 
       

 

 
       

 صفحه‌‌ی شعر هفته نامه‌‌ی ایرانیان (چاپ واشینگتن دی. سی )

 
           
       

گزینه‌‌ی صمصام کشفی

 
       

 

 
 

 

 

 

 
 

هفته نامه‌‌ی ایرانیان جمعه ها  منتشر می شود

   

   شماره‌ی ۸۷۵ ـ جمعه ۱۶ دی ۱۳۹۶

  No. 875 - Friday 5 January 2018

 
 

 

 

 

 

 تارنمای صمصام کشفی

م

 

تماس با صفحه‌‌ی شعر

 


نادر نادرپور

[ ۱۳۷۹ ـ ۱۳۰۸ خورشیدی / ۲۰۰۰ ـ  ۱۹۲۹میلادی]

دو شعر

 

۱

سنگی به شکل دل

 

ساق بلند تو

تصویر روزهای بلورین است

در چشمه سار کودکی‌ی من

وقتی که از بلندی می آمدم به زیر

وقتی که پای سوخته ام را

در آب‌ھای روشن می شستم

گام تو ، گام آمدن صبح است

با کفش ھای نقره یی‌ی نوروز

در کوچه باغ‌ھای بھاران

دست تو ، دست دایه ی بخت است

بر گاهوار زندهگی‌ی من

وقتی که در نشاط جھان ، تاب می‌خورد

چشم تو ، مژده یی است از آینده

چشم تو ، لانه یی است برای ستاره ها

چشم تو ، پاسخی است به لب‌خند سرنوشت

آه ای همیشه دورتر از خورشید

در من طلوع کن

در من چنان بتاب که آیینه ام کنی

در من چنان بتاب که آب روان شوم

تا ناگھان تو دست بلورین خویش را

در جست و جوی پاره سنگی به شکل دل

از آستین برآری و در سینه ام کنی

 

۲

تهران و من

 

هر صبح

چون زبان تر و خشک برگ ها

از نیش ناگهانی ‌ی آفتاب

آماس می کند

تهران چون کرم پیر

در پیله یی تنیده ز ابریشم غبار

دار می شود

دردی نهفته در دل‌اش احساس می کند

هر ظهر چون زبان تب آلود برگ ها

طعم شراب تلخ و گس آفتاب را احساس می کند

من هم چو کرم پیر

در پیله یی تنیده ز ابریشم خیال

از هوش می روم

شعری نگفته در دلم آماس می کند.


مهرداد فلاح

دو شعر

۱

این برف

 

این برف کلاغ می خواهد

هر چه سیاه تر که بنویسی بهتر

مشتی سنگ هم بردار

وگرنه آن‌قدر

که چشم هرچه آدم کور

 

به قارقار نگاه کن!

ببین چقدر شلوغ کرده اند

 

هزار کلاغ هم که بیاید

آب نمی شود این برف

این برف           بچه ها!

مدرسه ها را تعطیل می کند.

مهرداد فلاح

دو شعر

۲

حتما کلید ندارد

 

این هم من!

که کوچه را

به رسم خودم می رسانم به خیابان یا...

این یکی

که دارد از خیابان

به شکل خودش می آید تا...

این که توی آینه از من

به چشم خودش بر می گردد

 

من که نمی خواهم

روی من پا بفشارم

می گویم: تو... هی تو!

حتما کلید نداری

که پشت در ایستاده ای... داری؟

 

 


 

شعری از

ماندانا زندیان

 

دیوارها در سایه‌های خود می‌ریزند وُ

مرگ در رگ‌های برگ وُ

شاخه‌های زیتون

در گلوی زمان.

جهان به تأخیر می‌افتد وُ من

انگار مرده باشم وُ

نور

تیغ بزند بر میوهیی

که دور

در کنج حافظه‌ام

در حال پوسیدن است وُ

تاریکی

دستی شود زیر چانه ی سایه‌ام

که مثل صدایی کهنه تَرَک می‌خورد

در پوست میله‌هایی که چشم‌های زمان را بلعیده است وُ

پنجره یی شود، درد

به شانه‌های شهری

که پله‌های مرگ را روشن می‌کند؛

و باز زندهگی زبانه کشد در زبان و

دستی

زمین را

برای نوشیدن آب

از آسمان پایین آورد.






































       
 
       

بالای صفحه

 

   qبرای دیدن بخش صُحبَتِ گُل (نمونه‌هایی از شعر کلاسیک پارسی) این جا را کلیک کنید   q

         

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

         
       

صفحه‌‌ی شعر هفته نامه‌‌ی ایرانیان

 ( بخش دوم، شعر کهن )

 

 
       

گزینه‌‌ی صمصام کشفی

 
           
       

   شماره‌ی ۸۷۵ ـ جمعه ۱۶ دی ۱۳۹۶

  No. 875 - Friday 5 January 2018

 
 

در گلستانه

   

صُحبَتِ گُل

 
       

نمونه‌هایی از  سروده های سده ی   یازدهم  قمری  ||||     هفدهم میلادی

 

 هفته نامه‌‌ی ایرانیان

(چاپ واشینگتن دی. سی)

جمعه ها  منتشر می شود



کامل جهرمی

قوام‌الدّین عبدالله طبّاخ جهرمی

(متخلص به کامل)

 [ پایانه‌ی سده‌ی دهم تا آغازه ی یازدهم قمری / ۱۶ تا ۱۷ میلادی ]

 

 

۱

چون پیر مغان گفت که زنّار ببندیم

از طره‌ی هر مغ‌ْبچه یک تار ببندیم

رفتیم که چون دیر مغان خانه‌ی دل را

صد صورت بت بر در و دیوار ببندیم

آیین بتان را نتوان یافتن آسان

یک چند میان از پی‌ی این کار ببندیم

زین دست که ناقوس مغان نغمه سرآید

بی قول و عمل بر سر بازار ببندیم

چون لعل بتان هست به میْ‌خانه چه حاجت

وقتی‌ست که رخت از در خَمّار ببندیم

در بتکده و صومعه نقشی و نگاری‌ست

می ده که به ساز دگر این تار ببندیم

ما صاف دلان دُردکش بزم الست‌ایم

با نغمه و می لب به لب و دست به دست‌ایم

 

۲

در مدرسه و صومعه بسیار دویدم

در علم و عمل چاشنی‌ی عشق ندیدم

تحقیق نمودم چه مسایل چه دلایل

حرفی که دهد بوی ز دردی نشنیدم

در ظلمت اوراقِ سیه‌شان همه‌ی عمر

صد  چشمه نظر کردم و آبی نچشیدم

تقلید و جدل را همه آماده و حاضر

کـ این حرف که گفتی به فلان حاشیه دیدم

این مسأله دانان همه حمّالِ کتاب‌اند

گردیم و زین قوم به مردی نرسیدم

غرق‌اند به دریای ریا و حسد و بخل

با عشق بپیوستم و ز ایشان ببریدم

دیدم که همین گفت و شنود است و دگر هیچ

باز آمدم و رخت به می‌ْخانه کشیدم

ما صاف دلان دُردکش بزم الست‌ایم

با نغمه و می لب به لب و دست به دست‌ایم

 

۳

عمری‌ست که از نیک و بد ِ خود خبرم نیست

از نغمه گریزی و ز ساقی گذرم نیست

گه دامن خم گیرم و گاهی لبِ ساقی

در دیر جز این عربده کار دگرم نیست

گویند که در دیر مغان گنج می‌یی هست

زین وسوسه‌ها هیچ به از ترک سرم نیست

دل دارم اگر کیسه تهی ماند چه باک است

قلب سیه‌ام هست اگر سیم و زرم نیست

دیری‌ست که از دیر نرفتم به گلستان

جز عارض ساقی چمنی در نظرم نیست

ای باد ز گلشن خبرم ده که زمستی

شوق چمنم هست ولی بال و پرم نیست

هنگامه‌ی می‌خانه همین است که از وی

رمزی به تو گفتم، خبر از بیشترم نیست

ما صاف دلان دُردکش بزم الست‌ایم

با نغمه و می لب به لب و دست به دست‌ایم





 

 

۴

خواهم که ز خود دور کنم نام و نشان را

تا خدمت شایسته کنم پیر مغان را

لای ته خُم صاف کنم و آن‌گه و از وی

شویم ز دل خون شده غم‌های جهان را

آفت همه جا هست مگر در کَنَفِ خُم

در دیر مغان راه نباشد حَدَثان را

می‌نوش و قدح گیر که هم عاقبتِ کار

ره بر سر آب است جهان گذرا را

از نشأه‌ی خم بهره ندارد دل افلاک

آن شیشه از این باده نیالوده دهان را

خواهم که فراموش کنم محنت ایام

یک ره به لبم نِه سبک آن رطلِ گران را

ای ساقی ی سرمست به ما ده دو سه جامی

کز شوق می و نغمه گشاییم زبان را

ما صاف دلان دُردکش بزم الست‌ایم

با نغمه و می لب به لب و دست به دست‌ایم

 

۵

می نوش که بنیاد جهان بر سر آب است

چیزی که ز خویش ات برهاند می‌ی ناب است

با اهل خرابات خمار است مکافات

در نامه ی مستان نه ثواب و نه عقاب است

با نشأه‌ی می پاک مدار از غم پیری

بیمی ز خزان نیست اگر ریشه در آب است

آن به که به مستی و خرابی گذرد عمر

چون کار جهان عاقبت کار خراب است

مست است کسی کـ از خودی‌ی خویش برآید

این‌جا غرض از می نه خیال است و نه خواب است

ای ساقی‌ی مستان به زکات سر ساغر

رحمی که میان من و مستی شکر آب است

دامان تو از کف نگذاریم در این دیر

 تا کوزه‌ی ما را نمی از عهد شباب است

ما صاف دلان دُردکش بزم الست‌ایم

با نغمه و می لب به لب و دست به دست‌ایم

 

































         
       

بالای صفحه