_

 
       

 

 
       

 صفحه‌‌ی شعر هفته نامه‌‌ی ایرانیان (چاپ واشینگتن دی. سی )

 
           
       

گزینه‌‌ی صمصام کشفی

 
       

 

 
 

 

 

 

 
 

هفته نامه‌‌ی ایرانیان جمعه ها  منتشر می شود

   

   شماره‌ی ۸۷۶ ـ جمعه ۲۳ دی ۱۳۹۶

  No. 876 - Friday 12 January 2018

 
 

 

 

 

 

 تارنمای صمصام کشفی

م

 

تماس با صفحه‌‌ی شعر

 


احمد رضا احمدی

سه شعر

 

۱

جمعه ها

 

انبوهی از این بعدازظهرهای جمعه را

به یاد دارم كه در غروب آن ها

در خیابان

از تنهایی گریستیم

ما نه آواره بودیم ، نه غریب

اما

این بعدازظهر های جمعه پایان و تمامی نداشت

می گفتند از كودكی به ما

كه زمان باز نمی گردد

اما نمی دانم چرا

این بعد از ظهر های جمعه باز می گشتند

 

۲

پنهان نمي كنم

خانم ها

 آقايان

من نيز مي دانم كه ميوه

 در سوگواري طعم ندارد

حرف اگر بزنيم

حرف آوازهايي ست

كه زير باران هم

مي توان خواند

 

۳

طعم پاییز

 

از هر لیوانی که آب نوشیدم

طعم لبان تو و پاییزی

که تو در آن به جا ماندی به یادم بود

فراموشی پس از فراموشی

امّا

چرا طعم لبان تو و پاییزی که تو در آن

گم شدی در خانه مانده بود ؟

 

ما سرانجام توانستیم

پاییز را از تقویم جدا کنیم

امّا

طعم لبان تو بر همه لیوان ها و بشقاب ها

حک شده بود

لیوان ها و بشقاب ها را از خانه بیرون بردم

کنار گندم ها دفن کردم

 

تو در آستانه ی در ایستاده بودی

تو در محاصره لیوان ها و بشقاب ها مانده بودی

گیسوان تو سفید

امّا

لبان تو هنوز جوان بود

حمید رضا رحیمی

دو شعر

 

۱

جلوه      

 

نه تنها من،

که آینه هم می داند

که تو از دور،

چقدر زیبایی !

اندکی نزدیکتر که می شوی اما،

من و آینه،

ترک می خوریم از :

هراس !..

 

۲

تصوير

 

لباسم را

سخت می تکانم

و موهاي ام را نيز

و به پيرمردی که

در آينه است می گويم:

باد را

می بينی؟

انگار

خاکستر می آورد!...

 

۲۲  آذر ۱۳۷۹


 

ساناز داودزادهفر

دو شعر

 

۱

مادرم به لهجه ى پرستوها حرف مى زند
پدرم معلم الفباىِ مورچه هاست
من
زبان ماهى ها را مى دانم
تو با نوازش ترجمه مى شوى
فاصله
ناخواناي‌ات كرد

 

۲

چشم‌هامان را

به قیمت نان خوردن فروختیم

و ندیدیم آب، باد

خاک را کشتند

اینک سرزمینی هستیم

با حرف‌های سیاه

فکرهای کوتاه

کابوس‌های بلند

شب‌های همیشهگی

که دیگر نان هم گیرمان نمی‌آید

و دیدن هم یادمان رفته

دو حفره ی تاریک تویِ صورتمان

یعنی شب مثل دست

مثلِ پا، لب، قلب

عضو ثابت بدن است.

       
 
       

بالای صفحه

 

   qبرای دیدن بخش صُحبَتِ گُل (نمونه‌هایی از شعر کلاسیک پارسی) این جا را کلیک کنید   q

         

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

         
       

صفحه‌‌ی شعر هفته نامه‌‌ی ایرانیان

 ( بخش دوم، شعر کهن )

 

 
       

گزینه‌‌ی صمصام کشفی

 
           
       

   شماره‌ی ۸۷۶ ـ جمعه ۲۳ دی ۱۳۹۶

  No. 876 - Friday 12 January 2018

 
 

در گلستانه

   

صُحبَتِ گُل

 
       

نمونه‌هایی از  سروده های سده ی دهم  و  یازدهم  قمری  ||||     هفدهم میلادی

 

 هفته نامه‌‌ی ایرانیان

(چاپ واشینگتن دی. سی)

جمعه ها  منتشر می شود



اسیر شهرستانی

میرزا جلال‌الدین محمّد شهرستانی

( متخلص به اسیر)

[ سده‌ی یازدهم قمری / ۱۷ میلادی]

 

۱

جذبه ی شوق که مِی  ریخت به پیمانه‌ی صبح

مست خورشید برون می‌رود از خانه‌ی صبح

چون سیه‌مست تهی شد به انداز صبوح

فرش گردیده شبم بر در می‌خانه‌ی صبح

عمر کوتاه کجا حسرت دیدار کجا

چه‌قدر خواب توان کرد به ویرانه‌ی صبح

نَفَس سوخته را فرصت پروازی بود

کف خاکستر ما شد پر پروانه‌ی صبح

انتظار تو شبی مست ز جا بُرد مرا

تا به جایی که شکستم در مِی‌خانه‌ی صبح

پیش از آن خاطر بیدار دلان می‌خواهد

که ببخشند گنه محرم و بی‌گانه‌ی صبح

 بیش‌ از اندازه‌ی مِی مست شد امروز اسیر

گردش چشم که مِی  ریخت به پیمانه ی صبح

 

۲

مستی  که بی‌خودانه ز اهل نظر گذشت

در دیده‌ جلوه کرد و زدل بی‌خبر گذشت

عزت روا نداشت که تنها گذارم‌اش

عمر عزیز در قدم نامه بر گذشت

آتش پرست عشق‌ام و اختر شناس داغ

کی شعله از قلمرو من بی‌خطر گذشت

پیش از خمار ساغرِ تکلیف داد و رفت

ذکرش به خیر توبه که بی دردسر گذشت

کشتی شکسته است به بحر گناه اسیر

بخشایشی که موجه‌ی طوفان ز سر گذشت

 

۳

از عکس تن‌ات جیب قبا آینه زار است

پیراهن از اندام تو لب‌ریز بهار است

دایم دم صبح است در اقلیم محبت

آیینه دلان را به شب و روز چه کار است؟

کرد از ستم آباد شبِ هجر خلاصم

صیاد خیال نگه ات صبح شکار است

از کشتن منصور، غرض دفع خمار است

این ساغر می،  چاره ی خمیازه ی دار است

۴

داغ بر دل می گذارم روز و شب

نقد هستی می شمارم روز و شب

گریه در کار آهی می کنم

گل به سنبل می شمارم روز و شب

نیستم چیزی که بسپارم به کس

دل به طاقت می سپارم روز و شب

آبرو بسیار می باید مرا

گوهر دل می فشانم روز و شب

غفلتم هر شب به رنگی جلوه داد

لوح خجلت می نگارم روز و شب

صبح و شام‌اش گشته جای برق و مور

تخم امیدی که کارم روز و شب؟

جای نیت دل ز یادم می رود

خوش نمازی می گذارم روز و شب

دوستان،  از من نمی پرسد کسی

شکوه از دست که دارم روز و شب

لاله زار و سنبلستان است اسیر

در غم‌اش اشکی که بارم روز و شب

 

۵

دامان پاک عاشق و برگ سمن یکی است

خاکستر وفا و عبیر چمن یکی است

هر جا که هست در قدم یار خوش نماست

سروی چو نیست رونق دشت و دمن یکی است

از وصل در گدازم، و از هجر در خمار

بی درد را گمان که مگر درد من یکی است؟

دلتنگی و بی‌هده کردی شکار او

قدر گداز و قیمت دل سوختن یکی است

من محو جلوه گشتم و او مست یار اسیر

نازم به دولتی که دل یار و من یکی است

 

۶

بس که می ترسم از جدایی ها

می گریزم از آشنایی ها

ناله خیز است متصل چون نی

بند بندِ من از جدایی ها

دلِ منت گزیده می داند

که چه درد است با دوایی ها

تربتم را بهار آبله کرد

گل باغ برهنه پایی ها

عالم آیینه خانه‌ی راز است

هست در پرده خود نمایی ها

سرم از تیغ هم جدا نشود

بس که می ترسم از جدایی ها

         
       

بالای صفحه