_

 
       

 

 
       

 صفحه‌‌ی شعر هفته نامه‌‌ی ایرانیان (چاپ واشینگتن دی. سی )

 
           
       

گزینه‌‌ی صمصام کشفی

 
       

 

 
 

 

 

 

 
 

هفته نامه‌‌ی ایرانیان جمعه ها  منتشر می شود

   

    شماره‌ی ۸۷۷ ـ جمعه ۳۰ دی ۱۳۹۶

  No. 877 - Friday 19 January 2018

 
 

 

 

 

 

 تارنمای صمصام کشفی

م

 

تماس با صفحه‌‌ی شعر

   


فروغ فرخ‌زاد

[۱۳۴۵ ـ ۱۳۱۳ خورشیدی / ۱۹۶۷ ـ  ۱۹۳۴ میلادی]

دو شعر

 

۱

گذران

 

تا به کی باید رفت

از دياری به دياری ديگر

نتوانم، نتوانم جستن

هر زمان عشقی و ياری دیگر

کاش ما آن دو پرستو بودیم

که همه عمر سفر می کردیم

از بهاری به بهار دیگر

آه، اکنون ديری ست

که فرو ریخته در من، گویی،

تيره آواری از ابر گران

چو می آميزم، با بوسه ی تو

روی لب های ام، می پندارم

می سپارد جان عطری گذران

 

آن‌چنان آلوده ست

عشق غمناکم با بیم زوال

که همه زندهگی ام می لرزد

چون تورا می نگرم

مثل این است که از پنجره یی

تک درختم را، سرشار از برگ،

در تب زرد خزان می نگرم

مثل این بست که تصویری را

روی جریان های مغشوش آب روان می نگرم

شب و روز

شب و روز

شب و روز

 

بگذار که فراموش کنم.

تو چه هستی ، جز یک لحظه، یک لحظه که چشمان

مرا

می گشاید در

برهوت آگاهی ؟

 

بگذار

 که فراموش کنم.

 

۲

جفت

 

شب می آید

 و پس از شب ، تاریکی

 پس از تاریکی

 چشم‌ها

 دست‌ها

 و نفس ها و نفس ها و نفس ها . . .

و صدای آب

 که فرو می ریزد قطره قطره قطره از شیر

 بعد دو

 نقطه‌ی سرخ

 از دو سیگار روشن

 تیک تاک ساعت

 و دو قلب

 و دو تنهایی

فتح اله شکیبایی

 [۱۳۹۶  ـ ۱۳۱۰ خورشیدی / ۲۰۱۷ ـ ۱۹۲۱ میلادی]

 

دو شعر

 

۱

مویه‌های شبانه‌ام را در گلدان می‌بارم

 

انگار

جلد عوض کرده است

پاییز

که سینه می‌دراند

برایمان

به طرفداری وُ

زمستان

بر کومه‌های برفی

بیتوته کرده است

مویه‌های شبانه‌ام را

در گلدان می‌بارم

که یاس نارنجی

در کویر تشنه گی

خواب آب را می‌بیند

و من

سال‌هاست

رهسپار ترکستان‌ام

پلک‌های‌ام بسته نیست

 

۲

دریا

 

در صد غنچه‌ی شکفته نهفته‌ست

در برگِ سبز سروی

کـ اینک

در پیش روی ماست

دریا به پیشبازش می‌آید

با کهکشانی از موج

وین برگِ سبزِ خاطره‌انگیز

آن سوتر از زمین و زمان‌ست

بارش هماره این‌سان

باران و آفتاب و ستاره‌ست.









































       
 
       

بالای صفحه

 

   qبرای دیدن بخش صُحبَتِ گُل (نمونه‌هایی از شعر کلاسیک پارسی) این جا را کلیک کنید   q

         

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

         
       

صفحه‌‌ی شعر هفته نامه‌‌ی ایرانیان

 ( بخش دوم، شعر کهن )

 

 
       

گزینه‌‌ی صمصام کشفی

 
           
       

    شماره‌ی ۸۷۷ ـ جمعه ۳۰ دی ۱۳۹۶

  No. 877 - Friday 19 January 2018

 
 

در گلستانه

   

صُحبَتِ گُل

 
       

نمونه‌هایی از  سروده های سده ی دهم  و  یازدهم  قمری  ||||     هفدهم میلادی

 

 هفته نامه‌‌ی ایرانیان

(چاپ واشینگتن دی. سی)

جمعه ها  منتشر می شود



سلیم تهرانی

میرزا محمدقلی سلیم طرشتی‌ی تهرانی

[ سده‌ی یازدهم قمری / ۱۷ میلادی]

 

۱

هر که افتاد ز پا، خاک نشین من بودم

هر که آمد به زمین، نقش زمین من بودم

شوق سرخیل صف اهل نیازم کرده است

سجده یی هر که تو را کرد، جبین من بودم

راز خود کرد وصیت همه مجنون با من

بر سر او نفس بازپسین من بودم

این زمان، غیر من آن جا همه کس ره دارد

یاد روزی که در آن بزم، همین من بودم

سعی من کردم و شد وصل نصیب دشمن

دیگری صید تو کرد و به کمین من بودم

هر کف خاک، به جولانگه شه می گوید

پیش از این پادشه روی زمین من بودم

در چمن بود قیامت ز فغان، دوش سلیم

بلبلان را چه گنه؟  باعث این من بودم

 

۲

خوش آن کـ از فکر بیش و کم گذشته است

چو خورشید از سر عالم گذشته است

نظر تا می کنی در مجلس عمر

چو دور جام، عهد جم گذشته است

گل از خورشید، کام خویشتن یافت

چه می داند چه بر شبنم گذشته است

بپرس از دیگران ذوق طرب را

که عمر ما همه در غم گذشته است

جنون تا پیرهن را می کند چاک

گریبان قبا از هم گذشته است

به درد خود سلیم آن به که سازم

که کار زخمم از مرهم گذشته است

 

۳

از دل آشفتهگان شرح پریشانی بپرس

گر سراغ سیل می گیری، ز ویرانی بپرس

گر چه احوال مرا هرگز نپرسید از صبا

از من آن بی مهر را چندان که بتوانی بپرس

شانه می آید به کار زلف در آشفتهگی

آشنایان را در ایام پریشانی بپرس

می روم از کوی ات اما خون خود را می خورم

گر ز من باور نداری، از پشیمانی بپرس

در جهان هر لحظه افزون می شود طول امل

معنی‌ی این نکته را از موی زندانی بپرس

خانه زاد دودمان زلف خوبان‌ام سلیم

با محبت، نسبت من گر نمی دانی بپرس

 

۴

می‌ی دو ساله به لب های یار من نرسد

گل پیاده به گرد سوار من نرسد

چهها نوشته ام از بی خودی به نامه ی شوق

خدا کند که به دست نگار من نرسد

دلم همیشه از آن هم چو بید می لرزد

که چشم زخم خزان بر بهار من نرسد

ز شوق وصل تو خمیازه در دهان دارم

چو گل، شراب به داد خمار من نرسد

مگر به شیشه ی ساعت کنند بعد از مرگ

که دست صرصر غم بر غبار من نرسد

حدیث شوق به مکتوب تا به چند سلیم

نویسم و به فراموشکار من نرسد

 

۵

به دل، آشفتهگی از زلف خوبان بیشتر دارم

پریشانی چو دود مجمر از صد رهگذر دارم

ببین عمر سبک‌رو را، مپرس ای همنشین حالم

که حسرت بر بقای شبنم و عمر شرر دارم

فریب غمزه یی سر در پی‌ی من آن‌چنان دارد

که نتوانم چو داغ از دل زمانی چشم بردارم

ز طفلی تا به حال ایام آدم خواندم، آری

پس از مرگ پدر پیدا شدم، نام پدر دارم

امیدی نیست از آسودهگی در هر کجا باشد

که آدم از بهشت آمد، از آن جا هم خبر دارم

ز گفت و گوی یاران نیستم آگاه در محفل

به یاد خلوتی در انجمن چون گوش کر دارم

  سلیم افزایدم قیمت، شوم چندان که روشن‌تر

اگر چه آتش‌ام، خاصیت آب گهر دارم

 

۶

صفای گلشن کشمیر را تماشا کن

در این چمن، من دلگیر را تماشا کن

ز شوق گلشن ایران، به هند در قفس‌ام

اجازتم ده و شبگیر را تماشا کن

فلک چو شعله گرفتار دود آه من است

کمند بنگر و نخجیر را تماشا کن

قد خمیده چه نقصان به طبع راست دهد

مبین به سوی کمان، تیر را تماشا کن

جنون رواج دگر یافت در زمانه ی ما

صفای کوچه ی زنجیر را تماشا کن

کمان ابروی او را کشیدن آسان نیست

خیال خامه ی تصویر را تماشا کن

جهان به جنگ فکنده است تاجداران را

خروس بازی‌ی این پیر را تماشا کن

سلیم خواهی اگر سرنوشت ما دانی

سواد جوهر شمشیر را تماشا کن

         
       

بالای صفحه