_

 
       

 

 
       

 صفحه‌‌ی شعر هفته نامه‌‌ی ایرانیان (چاپ واشینگتن دی. سی )

 
           
       

گزینه‌‌ی صمصام کشفی

 
       

 

 
 

 

 

 

 
 

هفته نامه‌‌ی ایرانیان جمعه ها  منتشر می شود

   

    شماره‌ی ۸۷۸ ـ جمعه ۷ بهمن ۱۳۹۶

  No. 878 - Friday 26 January 2018

 
 

 

 

 

 

 تارنمای صمصام کشفی

م

 

تماس با صفحه‌‌ی شعر

    


یداله رویایی

دو شعر

 

۱

در ظلمت زبان...

 

 

در ظلمت ِ زبان عصب بیدار

صورت تاریک ِخواب را

دور تر از خواب می‌برد

 

دور تر از وقت

شب می‌کند لغت

 

و وقت‌های دور

- عبارت ِ تاریک ِ سرگذشت

تاریخ ِ وقت را تولد ِ ظلمت

از خواب از لغت

و هر دو در برابر ِ شب

 

آن وقت‌های مجهول

آن وقت‌های گم

 

آن وقت‌های طیّ‌ی لغت‌های دور

آن وقت‌های دفتر و دستور

 

 

۲

اهل تماشا

(لبريخته ۱۵۷)

 

وقتی که سایه بر سر ِ دار

می ما نَد،

در پای دار

           همهمه ها سایه وار

صورتِ پنهان اند

 

پیچیده با سووال

که با سووال نمی مانند

 

با چشم‌ها، گسسته به پیغام

لب‌ها شکسته بر خطِ حامل

و گوش‌ها علامتِ استفهام .  

۱۳۶۹

 



































 

پرتو نوری علا

بُرو!

 

با خیالِ تخت، با تختِ کفش،

گذر کردی، بر رنجِ دستبافتِ فرش

اما لَشِ تو هنوز در تشتِ مسی‌ی نسوز...

لبدوز ماندهام چه کنم؟

 

بسوزانمات؟ 

خاکسترت میماند روی دستم؛

به باد بسپارم اش تا راهِ نفسم را سد کنی؟

 

از پاشیدن زَهرَت در دریا نگو:

آن آبِ آبیِ ی عظیمِ عمیق؛ حتا به طرز رقیق،

ماهیها و میگوها و سگ ماهیها

حتا من، تو؛ مثلن اَشرف شَرف

مسموم می‌کُند تمام را، ای بیشرف!

 

چال کردنات در باغچه 

فراموشی نمیآوَرَد؛

میرویی، میپیچی، میخزی

دیوار و بالکن و پلهها

خزهپوش و لَجنمال میشوند.

 

با بوی سوخته گی، خاکستر و باد . . .

با چرنده، با خزنده

که صدا دارد مثل درنده

با نَشتِ آب، سراب

با هرچه میخواهی برو!

برو که خاطرهات حتا،

نامِ دیگرِ جهنم است.

 

 

لس آنجلس ـ سپتامبر ۲۰۱۵

 


 

مجید نفیسی

برای ابدیت شعر نمی‌گویم

 

برای ابدیت شعر نمی‌گویم

 برای اینک و این جا می‌نویسم,

برای من و تو,

برای دو چکاوکِ آوازخوان پشت پنجره,

برای مادر و کودکی بی خانه که دیشب

 از جیغشان بیدار شدم,

برای پسرم آزاد که دیگر آزاد نیست

 و وقتِ خواندنِ شعرِ تازه‌ی مرا ندارد,

برای دلدارم وِندی که نخستین خواننده‌ی شعر من است

 و در برگردان اش به من کمک می‌کند,

برای خواننده گانم در تبعید و زندان,

برای آن خال کوبِ ایرانی در گذرگاه ساحلی‌ی ونیس

 که نقشِ شعر مرا بر دیوار دید

 و نخستین کسی بود که خبر آن را به من داد,

برای آن سرباز سابق آمریکا در ایستگاه اتوبوس

 که هنگام بازگشت من از چارشنبه ‌بازار

 چارخطی از خیام را از بر خواند

 و من به او چار نارنگی بخشیدم.

 

برای ابدیت شعر نمی‌گویم

 برای اینک و این جا می‌نویسم

 و همیشه زیر شعرهای ام

 تاریخِ سرودشان را می‌گذارم.

 

۱۸ جولای

       
 
       

بالای صفحه

 

   qبرای دیدن بخش صُحبَتِ گُل (نمونه‌هایی از شعر کلاسیک پارسی) این جا را کلیک کنید   q

         

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

         
       

صفحه‌‌ی شعر هفته نامه‌‌ی ایرانیان

 ( بخش دوم، شعر کهن )

 

 
       

گزینه‌‌ی صمصام کشفی

 
           
       

    شماره‌ی ۸۷۸ ـ جمعه ۷ بهمن ۱۳۹۶

  No. 878 - Friday 26 January 2018

 
 

در گلستانه

   

صُحبَتِ گُل

 
       

نمونه‌هایی از  سروده های سده ی دهم  و  یازدهم  قمری  ||||     هفدهم میلادی

 

 هفته نامه‌‌ی ایرانیان

(چاپ واشینگتن دی. سی)

جمعه ها  منتشر می شود



قاسم دیوانه

ملا محمّد قاسم  مشهدی 

(مشهور به دیوانه)

[ سده‌ی یازدهم قمری / ۱۷ میلادی]

 

۱

بس که افتاد از غم ات شوریده‌گی در کار ما

بر سر ما خود به خود وا می‌شود دستارِ ما

سست بنیاد است عشرت‌خانه‌ی ما بی‌غمان

افتد از پا گر کشی تصویر بر دیوارِ ما

در حریم نیستی آسوده حالی داشتیم

آمد و رفت نفس شد باعث آزار ما

از ضعیفی جسم ما را قوّتِ فریاد نیست

نغمه‌، گر جنبد ز جا افتد گره بر تار ما

جنبش نظّاره‌ی ما چهره‌ی او برفروخت

از نسیم بالِ بلبل بشکفد گلزار ما

 در شهادت جز فنا معراج دیگر کسب کن

بر قد منصور ما کوتاه باشد دار ما

زنده‌گانی بی سر زلف تو  کردن کافری‌ست

در گلوی ما نفس شد رشته‌ی زنار ما

بس که از گرد کدورت خانه‌ی ما پر شده‌ست

سقف ما بر جا بماند گر فتد دیوار ما

نیست قاسم چهره‌ی ما سرخ از تعمیر می

رنگ ما از ضعف تن مانده‌ست بر رخسار ما

 

۲

تا چند نشأه موج زند در دماغِ دل

ای عشق مستی‌یی که بریزم ایاغِ دل

یارب اسیر دام که شد، هر نفس غمی

در سینه‌ام در آید و جوید سراغِ دل

دوزخ کجا و سینه‌ی لب‌ریز غم کجا

گردی بود چکیده ز دامان داغِ دل

مدهوش تا به حشر بمانیم اگر شود

بوی غم تو باده فروشِ دماغِ دل

قاسم بریز تخم جنون را که جوش زد

صد چشمه‌سار درد به هر سوز داغِ دل

 

۳

خطر نبود اگر در بحر اندازد کسی ما را

برون ریزد دل من از تپیدن آب دریا را

به هر بستر که من پهلو گذارم ساده می گردد

که می شوید دل من از تپیدن نقش دیبا را

شود انگشت حسرت سرو در کام چمن پیرا

چو در گلشن نمایی جلوه گر آن قد رعنا را

ز موج اضطرابم همنشین را تا چه پیش آید

گذارد در فلاخن جنبش رنگم مسیحا را

شود باد مرادش آب گوهر در دل دریا

اگر بر کشتی‌ی خود ناخدا بندد دل ما را

محبت پای صبری گر به دامان یک نفس پیچد

دِرَد در پنجه ی یوسف گریبان رلیخا را

 

۴

چنین کـ از یاد رخسار تو شهدم از جگر خیزد

نهال تلخ گر کاری به خاکم ، نیشکر خیزد

خرید مومیایی در دیاری می کند خاطر

که آواز شکست استخوان از بام و در خیزد

گناه وصل خوبان چیست گر خمیازه پیماید

میانی لاغری دارد که آغوش از کمر خیزد

نهان در پرده طی راهِ مغنی شیوه ی من نیست

خیالم چون زدل خیزد به صحرا گرد برخیزد

فغان از سینه ام لب ریز داغ دل هوا گیرد

نهال از خاک در باغِ محبت ها ثمر خیزد

به خواب نیستی آسوده گی نبود شهیدش را

عجب نبود که در صبح قیامت پیشتر خیزد


 

 

 

 

 

۵

به گلشن بس که محو روی او کردم تخیل را

شکست شاخ گل پنداشتم آواز بلبل را

ز آه عشق بازان رتبه ی دل می شود حاصل

توان معلوم کرد از بوی گل نیک و بد گل را

ز خود بیرون نهادم پا بلا را پیروی کردم

دم شیر است دست راهبر دست توکل را

بمیر از درد ای دشمن که هم در عرصه ی محشر

بسازم خشک از خونِ تو شمشیر تغافل را

 

۶

جام می لب˙ریز می گردیده‌ی مژگان ماست

آیت خوناب دل نازل چو شد در شأن ماست

یک کف خون می‌تواند مشهدی رنگین کند

صلح هفتاد و دو ملت جنگ در میدان ماست

چشم بر راه خطر داریم اگر توفان شدیم

موج بادام دو مغز دیدهی عمان ماست

 

۷

ز گریه دیده‌ی حیران پر آب میبایست

برهنهی سرِ کو  را نقاب میبایست

به سال و ماه نگنجد شمار داغ دلم

حساب داغ تو روز حساب می‌بایست

به یک گشودن چشم تو گشت معلومم

فسانهیی که به چندین کتاب می بایست

خموش وصل جمال تو می کند فریاد

که مهر بر دهن آفتاب می بایست

شهید زخم تو تا روز حشر می گوید

که خون خفتهی  ما مشک ناب می‌بایست

 

۸

تنم بی‌وصل او از تهمت هستی خجل باشد

نفس در سینه‌ام بال تپیدن‌های دل باشد

به گرد کلفت از بس چهره ی زردم گرفتار است

به دریا گر فتد عکس از دلم در زیر گل باشد

تراود هستی از سیمای خود اهل شهادت را

بپیچم گر سر از شمشیر او خونم بحل باشد

بپوشم گر ز روی‌اش چشم قاسم زنده کی مانم

نفس در سینه با تار نگاهم متصل باشد



































         
       

بالای صفحه