_

 
       

 

 
       

 صفحه‌‌ی شعر هفته نامه‌‌ی ایرانیان (چاپ واشینگتن دی. سی )

 
           
       

گزینه‌‌ی صمصام کشفی

 
       

 

 
 

 

 

 

 
 

هفته نامه‌‌ی ایرانیان جمعه ها  منتشر می شود

   

    شماره‌ی ۸۷۹ ـ جمعه ۱۴ بهمن ۱۳۹۶

  No. 879 - Friday 2 February 2018

 
 

 

 

 

 

 تارنمای صمصام کشفی

م

 

تماس با صفحه‌‌ی شعر

    


منوچهر آتشی

[ ۱۳۸۴ ـ ۱۳۱۰ خورشیدی / ۲۰۰۵ ـ ۱۹۳۲ میلادی ]

اتفاق آخر

 

شهر

دیوانه یی تمام عیار است

و سوسک های فربهِ ما بعد انفجار

قطار قطار

برای بلعیدن یک دیگر

دنبال می کنند هم را

من اما ماسه زارانی

دیده ام که هنوز

رؤیای بر باد رفته ی جنگل ها

و دلک خُرد زنبق ها را

در هاضمه ی ذهن خوش ورز می دهند

 

شهر

دیوانه یی سرسام گرفته است

خیابان ها زیر چرخ های هراسان

پس می کشند و به ابتدای خود بر می گردند

و ماشین ها

یک دیگر را چنان دنبال می کنند که

انگار

هر یکی نشمه ی آن دیگری را قر زده است

اما من کویرهایی می شناسم

که شترهای تیر خورده ، زیر بار تریاک

به خون درغلتیده اند

و مردی در هندوکُش و دختری در میامی

از غصه آه می کشند

 

شهر

دیوانه یی به زنجیر افتاده است

بزرگ راه ها

چونان کمندهای بی شمار گاوبازانِ ماهر

بر اندام ساختمان ها و فروشگاه ها پیچیده اند

من اما ـ در همین شهر ـ

از بوستانی گذشتم و عشق را دیدم

که ناگهانی از پس نارونی در آمد

ـ با دامن گلی رنگ و،  بی عینک آفتابی، ـ

و لبخندی به سمت قلب شاعر هفتاد ساله یی

شلیک کرد

و هوا

ناگهان بارانی شد.

۱ آذر ۱۳۷۹

 


زیبا کرباسی

ذن۱

 

دان دان دان دان

دانه ی باران

ران

ران

ران

ران های خوش تراش زنی ستون این بنای بلند مرمری اند

گوش ها را بریده دوخته بر لب هاش

تا هر بار لبخندی شلیک می کنی از آن دست

برای ات چاردستی کف بزند

 

زیر این معبد خم شو

گوش ها را بگیر بریز در چشم هات

مثل تماشا

در حیرتی چارتاق

سیخ بنشین

کمی چانه خیس کن میان دو لب

سینه بترکان کبکی

در سبک

با هو های بلند دمادم

مثل پلی به پشت تاب بیاور

طناب تابی شو

خودت را ببند از دو سو

میان ستون ها

مثل بَلم در آب

بِلم در خویش

خیس بخواب

هیسِ

با چک چکِ عزیزباران ران ران ران

در نای نای ناودان

دان

دان

دان

دان

جمشید برزگر

زنجیره

 

چند بار میان ِ این کلمات ِ تهی می‌گردی

 آیا نمی‌بینی؟

 این روزها

 یک عده با چاقو

 انشاء می‌نویسند

 تا ما

 هر روز

 در یک مراسمِ تکراری

 با جنازه‌هامان برویم

 سطرهایِ سر بریده را رها کنیم

 بعد

 جایی نرویم و خانه نمانیم

 چیزی نخریم

 حرفی نزنیم

 اصلا

 با سایه‌هامان قرار نگذاریم

 تا ناگهان

 غیبمان نزند

 یا قلبمان

 پیام ِ ایست نگیرد

 یا چاقو

 انشای تازه یی ننویسد

 یا طناب

 روبان ِ قرمزی دورِ گلو نشود.

پس

 در واژه‌ها دنبال کیستی؟

 امروز

 باید یک تسلیت ِ تازه را

 امضا کنی و فردا

 خطی شوی

 تا دور

 تا بیابان

 تا گور



منوچهر آتشی

[ ۱۳۸۴ ـ ۱۳۱۰ خورشیدی / ۲۰۰۵ ـ ۱۹۳۲ میلادی ]

 

حلاج

انگور بود

پس از درخت دارش چیدند

تا وعده اش شراب فراهم شود

تاریخ عشق و شورش اندیشه را

در عصر جهل هار . . . . .

 

عین القضات

سیب سرخ جوانی بود

پس از درخت دارش چیدند

تا قصه ی گناه

ـ آمیزش تلخی و شیرینی ـ

در چرخه های شعر بگردد . . . . .

تا ما

امروز نیز

با هر فشار ماشه

حلاج و عین القضات ها  

مانند برگ پاییزی  

از شاخسار مصرع ها  

می افتند

تا . . . . .

 

آه ای درخت خسته

همسایه ی قدیم سبز

تو باز میوه می دهی؟




























       
 
       

بالای صفحه

 

   qبرای دیدن بخش صُحبَتِ گُل (نمونه‌هایی از شعر کلاسیک پارسی) این جا را کلیک کنید   q

         

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

         
       

صفحه‌‌ی شعر هفته نامه‌‌ی ایرانیان

 ( بخش دوم، شعر کهن )

 

 
       

گزینه‌‌ی صمصام کشفی

 
           
       

    شماره‌ی ۸۷۹ ـ جمعه ۱۴ بهمن ۱۳۹۶

  No. 879 - Friday 2 February 2018

 
 

در گلستانه

   

صُحبَتِ گُل

 
       

نمونه‌هایی از  سروده های سده ی دهم  و  یازدهم  قمری  ||||     هفدهم میلادی

 

 هفته نامه‌‌ی ایرانیان

(چاپ واشینگتن دی. سی)

جمعه ها  منتشر می شود



اوجی

ملا اوجی‌ی نطنزی

[ سده‌ی یازدهم هجری قمری / ۱۷ میلادی]

 

۱

ناله‌یی را که دلم رخصت پرواز دهد

بلبلان را خبر سرمه به آواز دهد

کی گرفتاری ی ما در نظرش می آید

می ستاند دل ما را که به ما باز دهد

سعی در کشتن خود بیش ز قاتل دارم

برق را خرمن من سوی خود آواز دهد

اول عشق عجب سوز و گدازی دارم

بخت انجام مرا لذت آغاز دهد

عافیت خو نی در دست کسی می خواهم

که سراغ اش به من خانه برانداز دهد

حکم ساقی ست که چشم سیه اش اوجی را

می دهد هرچه دهد از قدح ناز دهد

 

۲

شعله طبعان که ز تاب سخن افروخته اند

شمع را از نفس خویشتن افروخته اند

بهر آن زنده گی ام داد که زارم بکشد

چون چراغم ز پی ی سوختن افروخته اند

شمع خورشید غم از صرصر ایام اش نیست

مگرش از جگر گرم من افروخته اند

لذت سوز مرا از دل پروانه بپرس

شمع بسیار در این انجمن افروخته اند

از چرا غان سرشک من و اوجی داغ اند

لاله و گل که چمن در چمن افروخته اند

 

۳

از داغِ دل سوختیم دل ِ آرمیده را

آتش زدیم خرمن آفت رسیده را

نی فصل ماتمی نه بهار مصیبتی

ای ابر ابرو چه بری آب دیده را

تا انجمن فروز نگشتی ز لاف ِ حُسن

کوته نکرد شمع زبان بریده را

در روزگار زلف تو یارب چه می‌کند

آیینه چشم خواب پریشان ندیده را

با لعل آبدار برابر نمی کند

اوجی لب جراحت پیکان مکیده را

 

۴

گریه‌ام را تا به سوی باغ راه افتاده است

باغبان پندارد آتش در گیاه افتاده است

رهرو آزاد را از سختی‌ی منزل چه باک

کاه پندارد اگر کوه‌اش به راه افتاده است

دشت محشر سنگلاخی  گشته از عصیان من

هرکجا پا می نهم کوه گناه افتاده است

چشم امیدم به راه کاروان خضر نیست

یوسفم در عام دیگر به چاه افتاده است

گلشن وصل تو را نازم که چندین نوبهار

سایه‌ی دیوار او را در پناه افتاده است

کشته‌ی تیر خودم ، اوجی، شهید ناله‌ام

آتش‌ام در خانمان دل ز آه افتاده است


 

 

 

۵

مست‌ایم خیز تا ره می‌خانه سر کنیم

توفیق همره است بیا تا سفر کنیم

گر بی‌خود آمدیم به کوی تو دور نیست

فرصت نیافته‌ایم که خود را خبر کنیم

نور چراغ  انجمن طور می دهد

چشمی که در مصیبت پروانه تر کنیم

ما را سری به کسوت سامان نداده‌اند

خاکی اگر ز دست برآید به سر کنیم

افسرده است صحبت داغ جنون ما

مجنون کجاست تا گله از دوست سر کنیم

در زیر بار منت تاثیر نیستیم

اوجی بیا که شکر دعای سحر کنیم

 

۶

یک نکته‌ی شیرین به مذاق هوس‌ام نیست

تلخ است سخن، گفتم و پروای کس‌ام نیست

در راه وفا گرم روان را همه دیدم

آتش به جهان در زده‌ای چون نفس‌ام نیست

سوزند ز نزدیکی‌ی آتش همه و من

غمگین که چرا دست در آغوش خس‌ام نیست

تا چند گره بر گره، ای بخت گُشادی

من بلبل خوش نغمه و ایران قفس‌ام نیست

چون رشته ی پرتاب ز بینایی‌ی زُلفی

بر خود شده پیچان سر الفت به کس‌ام نیست

اوجی به شکر خنده ی راحت مفریبم

کـ این شهد گوارا به گلوی مگس‌ام نیست

 

۷

از ضعف بدن به لب روانم نرسد

اظهار شکایت به زبانم نرسد

از بس که سبک کرده مرا درد گران

پرواز هما به استخوانم نرسد

 

۸

ای هوش به کاوش جگر می مانی

ای عقل تو هم به دردسر می مانی

ما نابلدان کوچه ی توفیق ایم

همراهی ی ما مکن که در می مانی

 

         
       

بالای صفحه