_

 
       

 

 
       

 صفحه‌‌ی شعر هفته نامه‌‌ی ایرانیان (چاپ واشینگتن دی. سی )

 
           
       

گزینه‌‌ی صمصام کشفی

 
       

 

 
 

 

 

 

 
 

هفته نامه‌‌ی ایرانیان جمعه ها  منتشر می شود

   

    شماره‌ی ۸۸۰ ـ جمعه ۲۱ بهمن ۱۳۹۶

  No. 880 - Friday 9 February 2018

 
 

 

 

 

 

 تارنمای صمصام کشفی

م

 

تماس با صفحه‌‌ی شعر

 


محمود مشرف آزاد تهرانی (م. آزاد)

[ ۱۳۸۴ ـ ۱۳۱۲ خورشیدی / ۲۰۰۵ ـ  ۱۹۲۳ میلادی]

دو شعر

 

۱

ما جهاني درونِ جان بوديم

 

شب طلوع ستاره‌گان بوديم

و غروب كبوده هاي بلند

ما در آن چشمه سار مينايي

 روي با روي آسمان بوديم

شب˙گذران در آن طلوع سپيد

راه زي خلوت رزان بردند

 هر چه بود آن صداي عريان بود

 ما درون صدا نهان بوديم

 ابر نيلوفرانه بر مي‌خاست

 باغ نيلوفرانه مي آسود

 شادي‌ی بي نشانه‌گي با ما

هر چه بوديم بي گمان بوديم

با نواي دوست شادماني‌ی ما

پاي˙كوب ترانه خواني‌ی ما

با نشان تو بي نشاني‌ی ما

با تو بيداري و پريواري

ور تو نيلوفرانه رفتاري

بيد را شادي نگون‌ساري

با تو رود برهنه‌گي جاري

 وه چه بيدار و شادمان بوديم

 

۲

مثل خيالي در خون

 

مثل خيالي در خون

و انفجاري در ياد

 مثل گياهواري‌ی رود انتظار موجي طغياني

 تا شست و شو كنند و برويند

در استواي تشنه‌گي جاودانه‌اي

مثل نگاه دوري

و برق هوشياري با او

در انتهاي ظلمت بي نامي

مثل نگاه كردن و وارستن يا هر چه ساده تر

مثل سياه مستان هر شب

بيگانه وار گفتن و گفتن

و آنگاه بامدادان

از ياد بردن آن‌همه گفتن را

مانند انفجاري

خيل خيالي در ياد

اين است آن‌چه مي بينم مي‌دانم مي‌خواهم با او

مثل سمندري ست

با واژه هاي آتش

نه جاودانه وار

او لحظه وار رودآسا جاري‌ست

و لحظه هاي او

هم لحظه هاي گم‌شدن و مرگ است

هم لحظه هاي روشن پيدايي

و آن‌گاه زيستن در لحظه هاي ديگر

 تا جاودانه‌گان

هرمز علی پور

دو شعر

 

 

۱

بهارخانه

 

اندوهی که شاعران را به نام کوچک می‌خواند

این جاست. به شکلی از خاموشی

که چون دهان بگشاید

 راز تمام بهارهای سوخته فاش خواهد شد

و نام گل‌هایی

که هیچ گمان نمی‌کردند

بهار به خانه نمی‌گردند

 

 

و بعد از این آلبوم ورق خواهد خورد

که در کنار پاره‌یی عکس‌ها

یک ضربدر کوچک هست. ا

 

و شرمساری

بعد

فعلا" همین کافی است.

 

۲

همین‌طور خوب است

یک دیگر را بنویسیم

بگذاریم

که این قدر از این صورت‌ها

که این قدر از این آدم‌ها

من دیده و گذشته‌ام

حیرت‌های نزدیک به خود را

می‌توان به شکل‌های گوناگون

به حافظه سپرد و نوشت بعدا

این انگشت بر گونه و به زیر گوش

به چه فکر می‌کند تو فکر می‌کنی

من می‌روم و باران امانتی را

می‌برم با خودم به خانه‌ام


 

مریم جعفری آذرمانی

حالا چه فرق، یا ببرد یا بیاورد

 

بابا قرار بود خدا رار بیاورد

ده قرنِ پیش، رقته که فردا بیاورد

باید شبانه‌روز بجنگم برای صلح

دیگر چقدر صبر کنم تا بیاورد؟

از بس که مرده‌ایم، زمین باد کرده است

چیزی نمانده است که بالا بیاورد

پوسیده می‌شوی و سپس کشف می‌شوی

با شکل تازه کیست تو را جا بیاورد؟

نه بودن و نبودنِ من، مسأله من‌ام

حالا چه فرق؟ یا ببرد یا بیاورد 


       
 
       

بالای صفحه

 

   qبرای دیدن بخش صُحبَتِ گُل (نمونه‌هایی از شعر کلاسیک پارسی) این جا را کلیک کنید   q

         

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

         
       

صفحه‌‌ی شعر هفته نامه‌‌ی ایرانیان

 ( بخش دوم، شعر کهن )

 

 
       

گزینه‌‌ی صمصام کشفی

 
           
       

    شماره‌ی ۸۸۰ ـ جمعه ۲۱ بهمن ۱۳۹۶

  No. 880 - Friday 9 February 2018

 
 

در گلستانه

   

صُحبَتِ گُل

 
       

نمونه‌هایی از  سروده های سده ی دهم  و  یازدهم  قمری  ||||     هفدهم میلادی

 

 هفته نامه‌‌ی ایرانیان

(چاپ واشینگتن دی. سی)

جمعه ها  منتشر می شود



شفایی‌ ی اصفهانی

حکیم شرف‌الدین حسن شفایی‌ی اصفهانی

[ سده‌ی یازدهم قمری / ۱۷ میلادی]

 

۱

دل بلبل، ز گل، آن نرگس جادو بگردانَد

دکان فتنه در دنباله ی ابرو بگرداند

قراری با خیال اش داده‌ام کز بیم بدنامی

شود در کوچه‌یی هرگه دچارم، رو بگرداند

پرستاری ندارم بر سر بالین بیماری

مگر آهم از این پهلو به آن پهلو بگرداند

کنم از دور چون حِربا۱ نظربازی به خورشیدی

که هرجا روکند، روی دلم آن‌سو بگرداند

ز دستِ آن خَمِ کاکُل که ما دیدیم می‌آید

که روی کعبه سوی قبله ی هندو بگرداند

سر زلفی کز او طعن ضعیفی می‌زند موی ام

فلک را می‌تواند بر سر یک مو بگرداند

شفایی، تا ابد تلخ است کام آن هوسناکی

که آب اش در دهان کنج دهان او بگرداند

 

       ۱.  حربا: آفتاب پرست

 

۲

ماایم و همین خاطر اَفگار و دگر هیچ

درساخته با راحتِ آزار و دگر هیچ

جز درد تو در خانه ی دل نیست متاعی

غم بر سرِ هم، ریخته بسیار و دگر هیچ

گفتی که به سر، کار دل خسته چه داری؟

رازی که دَوَد بر سر بازار و دگر هیچ

کار دگری نیست گشادِ درِ بختم

یک ناله کند چاره ی این کار و دگر هیچ

آن عشق که در پرده بمانَد به چه ارزد؟

عشق است و همین لذت اظهار و دگر هیچ

آن ام که صبا بوی گلی افکنَدَم پیش

آن هم به زکات گل و گلزار و دگر هیچ

آن خاربُن ام در چمن دهر، که دیده‌ست

آغوش و برِ سایه ی دیوار و دگر هیچ

از نیک و بد هر دو جهان نامزد ماست

یک سینه پر از حسرت دیدار و دگر هیچ

آب اش اگر از چشمه ی خلد است شفایی

نخل طلبم خاردهد بار و دگر هیچ

 

۳

در باغ ما به لاله می‌ی ناب می‌دهند

صد خار از برای گلی آب می‌دهند

هر مرد کی به گوشه‌ی دستار می‌زند

آن غنچه را که آب به خوناب می‌دهند

طاقت نماند و تاب برافتاد از جهان

خوبان هنوز زلف سیه ‌تاب می‌دهند

با خون دل بساز که در بزم دوستی

پیمانه‌های زهر به احباب می‌دهند

یک‌تار در کتان شکیبم درست نیست

خوبان به هرزه زحمت مهتاب می‌دهند

نام خرد ببر که به دارالشفای عشق

آن را که عقل ره زده جلاب می‌دهند

بختم به خواب نیز شفایی نبیندش

چشم مرا فریب شکر خواب می‌دهند


 

 

 

 

۴

خواهشم در بزم حرمان باز ساغر می‌زند

غیرتم از رشک دشمن سنگ بر سر می‌زند

 ساز کردم چنگ مهر و نغمه خاطر خواه نیست

مطرب عشقم دو روزی راه دیگر می‌زند

 رشگ بر من می‌برد کـ از خار هم بی بهره‌ام

آن که می‌چیند گل این باغ و بر سر می‌زند

 یاری‌اش نازم که هر چندش کنم بیرون ز دل

از وفاداری همان می‌آید و در می‌زند

 تا شدم عاشق، شفایی با همه دین‌داری‌ام

خنده بر ایمان من زُنّار کافر می‌زند

 

۵

همت به دلم گفت که خو از همه واگیر

با عشق شب و روز کن و بوی وفا گیر

بر تیره‌دلان دامن پرهیز بیافشان

با صبح نشین آینه‌ی دل به صفا گیر

آن خانه که در کوچه‌ی آز است بسوزان

بی‌برگ سرایی به سر کوی سخا گیر

از دست نسیمی بربا نکهت زلفی

مستانه صباحی سر راهی به صبا گیر

بر دیده‌ی خورشید نشینند حریفان

کمتر ز غباری نتوان بود، هوا گیر

پروانه کمر بسته‌ی سوزِ نفس ماست

ای شمع تو هم خرقه و تسبیح ریا گیر

تا یارب شب‌ها بود از ناله چه آید

صد سینه‌ی نالان ده و یک دست دعا گیر

پیداست که از جرعه‌ی آبی چه گشاید

گر عمر ابد می‌طلبی راه وفا گیر

چون عشق به هر دل گذر انداز شفایی

آن‌جا که بخسبند به دامان تو جاگیر

 

۶

من‌ام که صبح کنم نام شام ماتم را

هلال عید کنم نقش ناخن غم را

نمک ز گرمی‌ی داغم به خویش می‌لرزد

کند جراحت من زخم‌دار مرهم را

به صرفه خرج کن آزرده‌گی ز کیسه‌ی دل

نگاه‌دار پی‌ی روز خوش‌دلی غم را

به شکر لذت درد تو می‌توان دادن

زکات یک شبه غم روزگار خرم را

به درد کوش شفایی که هیچ‌کس نخرد

به هیچ سینه‌ی بی‌درد و چشم بی‌غم را

         
       

بالای صفحه