_

 
       

 

 
       

 صفحه‌‌ی شعر هفته نامه‌‌ی ایرانیان (چاپ واشینگتن دی. سی )

 
           
       

گزینه‌‌ی صمصام کشفی

 
       

 

 
 

 

 

 

 
 

هفته نامه‌‌ی ایرانیان جمعه ها  منتشر می شود

   

     شماره‌ی ۸۸۲ ـ  جمعه ۴  اسفند ۱۳۹۶

  No. 882 - Friday 23 February 2018

 
 

 

 

 

 

 تارنمای صمصام کشفی

م

 

تماس با صفحه‌‌ی شعر

    


سیمین بهبهانی

[ ۱۳۹۳ ـ ۱۳۰۶ خورشیدی / ۲۰۱۴ ـ ۱۹۲۷ میلادی]

چراغ . . . كتاب

 

چراغ را خاموش‌ كردم ،

كتاب را نا خوانده بستم

پتو چه سنگين و چه زبر است !

چه قدر امشب خسته هستم !

صداى مشتى پاره آهن 

عبور تند دایمى شان

نمى‌گذارد تا بخوابم،

ملول در بستر نشستم .

 

چراغ . . . روشن كردم اش‌ باز،

كتاب . . . امّا عينكم كو

چه دارد اين سمباده ی مغز ؟

گشودم و ناخوانده بستم

 

هزار و يك عاشق . . . كجا؟  كو؟ 

نمانده يك تن در كنارم

ز دام من رستند و رفتند،

ز بند سوداشان نرستم

هزار و يك عاشق كه از عشق

به آسمانم مى‌نشاندند

هزار و يك پيمان كه از ناز

چو ريسمان‌اش‌ مى‌گسستم

جوانى و آن بى خيالى

كجاست با آن خواب شيرين

مزاجِ بى افيون ملنگم ،

طبيعتِ بى باده مستم

 

چراغ با آن نور تندش‌ به چشم‌هايم نيزه مى‌زد

كتاب را پرتاب كردم ، چراغ را در جا شكستم .

 

 بخواب ، زن ، آشفتهگى بس‌!  

نمى‌توانم ، قرص‌ها كو؟

به زير بالش‌ دست بردم ،

به شيشه‌يى لغزيد دستم .

 چه ‌قدر؟ صد يا چند قرص‌؟

بخور كه خواب ات جاودان باد!

 نمى‌خورم:

دشمن بداند كه زنده گى را مى‌پرستم.

ارديبهشت ۱۳۷۸



الهام اسلامی

[۱۳۹۰ ـ ۱۳۶۲  خورشیدی / ۲۰۱۱ ـ ۱۹۸۳ میلادی]

دو شعر

 

۱

دیگر هیچ چیز در من کارگر نیست

 

دیگر هیچ چیز در من کارگر نیست

از ارتفاع نمی‌ترسم

آفتاب، صورتم را نمی‌سوزاند

سرطان، مرا نمی‌کشد

من مُرده‌ام

و دیگر هیچ چیز در من کارگر نیست

مسعود امینی ( م. روان شید)

دو شعر

 

۱

نه در غیاب تو

 

نه در غیاب تو

نه در غیاب شبنمی بر شیشه‌های همین عینکِ قدیمی

نه در غیابِ دست‌هام که بیمارند

نه در غیابِ اهلِ قبوری شادمان از رفت

نه در غیابِ خنده

نه در غیابِ خاطره

نه در غیابِ خواب

 

نه. . . . .

تو را فراموش نمی‌کنم محبوبِ من !

و در غیابِ تو نیز . . . . .

 

بامداد ۲۴ مارس ۲۰۱۳ـ هولمسوند (سوید)

۲

شاعران نمی‌میرند

 

 مرگ

با شاعری که بر اریکه خوابیده است

رفتارِ مشروطی دارد

زیرِ بازوی اش را میگیرد به آرامی

به جسمی که ساکت است

سلام میکند

کنارِ شانهاش میایستد

و آرام

زمزمه میکند:

برویم

ادامه بده

عبور کن

شاعران نمیمیرند

۶ مارچ ۲۰۱۴ ــ یورن (سوید)


 

الهام اسلامی

[۱۳۹۰ ـ ۱۳۶۲  خورشیدی / ۲۰۱۱ ـ ۱۹۸۳ میلادی]

دو شعر

 

۲

قوی نیستم اگر شعری می‌نویسم

 

قوی نیستم اگر شعری می‌نویسم

باد قوی نیست اگر لباس‌های روی بند را تکان می‌دهد

 

غروب ساعت غمگینی است

نمی‌تواند حتی گلدانی را بیندازد

تا من از جایم بلند شوم

و غم کمی جابه‌جا شود

 

در خانه نشسته‌ام

زانوهایم را در آغوش گرفته‌ام

تا تنهایی‌ام کمتر شود

تنهایی‌ام

کمد پر از لباس

اتاقی که درش قفل نمی‌شود

تنهایی‌ام حلزونی است

که خانه‌اش را با سنگ کُشته‌اند

       
 
       

بالای صفحه

 

   qبرای دیدن بخش صُحبَتِ گُل (نمونه‌هایی از شعر کلاسیک پارسی) این جا را کلیک کنید   q

         

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

         
       

صفحه‌‌ی شعر هفته نامه‌‌ی ایرانیان

 ( بخش دوم، شعر کهن )

 

 
       

گزینه‌‌ی صمصام کشفی

 
           
       

     شماره‌ی ۸۸۲ ـ  جمعه ۴  اسفند ۱۳۹۶

  No. 882 - Friday 23 February 2018

 
 

در گلستانه

   

صُحبَتِ گُل

 
       

نمونه‌هایی از  سروده های سده ی دهم  و  یازدهم  قمری  ||||     هفدهم میلادی

 

 هفته نامه‌‌ی ایرانیان

(چاپ واشینگتن دی. سی)

جمعه ها  منتشر می شود



زلالی‌ی خوانساری

حکیم محمد حسن زلالی‌ی خوانساری

[ پایانه‌ی سده‌ی دهم تا آغازه ی یازدهم قمری / ۱۶ تا ۱۷ میلادی]

 

۱

الهی بر دلم از عشق زن نیش

که دانم دوست می داری دل ریش

ز بس لب ریز مهرت شد درونم

نمی گنجد به خونم رنگ خونم

چنان عصیانم از اندازه شد بیش

که نازد رحمت ات بر وسعت خویش

به دل تنگی ز بس خو کرده ام ساز

شکست شیشه ام را نیست آواز

نفس تا می کشم غم صف کشیده ست

نگه تا می کنم حسرت چکیده ست

دم هر هفته نگشاید دلم را

ضمیر دیگر است آب و گلم را

 

۲

نزاکت۱ بسته ی موی میان اش

عدم گم گشته ی راه دهان اش

لبی چون غنچه لب ریز از تنبسم

دهانی راه خندیدن در او گم

لب او گر نمی شد خنده آلود

ملاحت تا قیامت بی نمک بود

ز مژگان ترکشی کرده حمایل

همه پیکان تیرش غنچه ی دل

پی ی نظاره ی مهر از تاب آن رو

گرفته دست بر بالای ابرو

. . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . .

. . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . .

۱.  در این جا ظرافت معنی می دهد

 

۳

گل نخیزد از چمن بی نظم بزم آرای من

می نریزد در قدح تا نشکنی مینای من

بس که با نقش معانی سر به بالین می نهم

خاک یوسف خیز گشته بستر دیبای من

مطلع دیگر به بالای دلارام سخن

در خم خونابه ی دل می زند کالای من

تنگ دستی بین که در موج لآل بحر نظم

سینه ی مور است آغوش دل دریای من

. . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . .

. . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . .

 

۴

حریفی غنچه خواه دشت در دشت

به گل می گفت و گرد گل همی گشت

در این گلشن دلی خواهم شکسته

ز هر بار چمن گلدسته بسته

دلی آمد شدش با چشم و سینه

چو اشک تلخ می در آبگینه

به پاسخ گفت لاله کـ این چنین دل

مگر روید تو را فرسوده از گل


 

 

 

۵

شبی گفتم به مرغ روز پنهان

که: چونی؟  گفت: پیش آی و ببین هان

چنان سرخوش به وصل آفتاب ام

که روز از شب دو چندان تر خراب ام

  

۶

رفت پیشین گاهی از ویرانه‌یی

سوی بازار حلب دیوانه‌یی

گرم بازی گشته با دیوانه‌گی

داده بر باد جنون فرزانه‌گی

خرقه چون گل پاره پاره در برش

مو پریشان همچو آتش بر سرش

در چگرسوزی دلش چون لاله بود

بندبندش همچو نی پرناله بود

ناگهان دیوانه شورش دررسید

بر در دکان شیشه‌گر رسید

شیشه‌یی ز آن شیشه‌ها بر سنگ زد

در شکستن شیشه‌ خوش آهنگ زد

چونک زنگِ شیشه‌ در گوش آمدش

دل درون سینه در جوش آمدش

یک به یک بر سنگ می‌زد بی‌درنگ

کـ از دل‌اش بردی صدای شیشه زنگ

شیشه‌گر را زآن تماشا دل شکست

دور از آن دیوانه در کنجی نشست

تند گشت و بانگ بر دیوانه زد

مصلحت را اتش اندرخانه زد

این سخن دیوانه چون از وی شنید

بر جنون افسون معقولی دمید

گفت : ای صاحب کرم معذور دار

از شکستن خاطرت را دوردار

کـ آن‌چه کردم بی تأمل کرده‌ام

شیشه را هم دل تعقل کرده‌ام

در شکست دل چو آن دیوانه باش

بر سر هر شعله چون پروانه باش

چون زلالی قلب را درهم شکست

بت شکست و خود به جای بت نشست!

 ( برگرفته از مثتوی‌ی شعله‌ی بیدار)























         
       

بالای صفحه