_

 
       

 

 
       

 صفحه‌‌ی شعر هفته نامه‌‌ی ایرانیان (چاپ واشینگتن دی. سی )

 
           
       

گزینه‌‌ی صمصام کشفی

 
       

 

 
 

 

 

 

 
 

هفته نامه‌‌ی ایرانیان جمعه ها  منتشر می شود

   

    شماره‌ی ۸۸۳ ـ جمعه ۱۱ اسفند ۱۳۹۶

  No. 883 - Friday 2 March 2018

 
 

 

 

 

 

 تارنمای صمصام کشفی

م

 

تماس با صفحه‌‌ی شعر

    


رضا براهنی

دو شعر

 

۱

به من بگو، بگو،

چه گونه بشنوم صدای ریزش هزار برگ را ز شاخه ها؟

به من بگو، بگو،

چه گونه بشنوم صدای بارش ستاره را ز ابرها؟

من از درخت زاده ام

تو ای که گفتن ات وزیدن نسیم هاست بر درخت ها

به من بگو، بگو،

درخت را که زاده است؟

مرا ستاره زاده است

تو ای که گفتن ات چو جویبارهاست، جویبارهای سرد

به من بگو، بگو،

ستاره را که زاده است؟

ستاره را، درخت را تو زاده ای

تو ای که گفتن ات پریدن پرنده هاست

به من بگو، بگو،

تو را که زاده است؟

 

۲

یک لحظه پس از شکفتن ابریشم

از ظهر شباب دست او می آیم

با این تب استوایی ام مالامال

از سایه ی گیسوان با آسایش

یک لحظه پس از سپیده های سوسن

از مهر گیاه آفتاب اندام اش

از سلطنت بلند انگشتان اش

از صبح کلام صادق اش می آیم

یک لحظه پس از طلیعه های تب دار

از شهرت راه رفتن اش

از چلچله ی پله های گام اش می آیم

یک لحظه پس از بسیج انگشتان اش

یک لحظه پس از نشستن اش

یک لحظه پس از نسیم لبهای اش

یک لحظه پس از صمیم قلب اش می آیم

می آیم و باز هم می گویم:

ای سایه ی شعله در سر شیفتهگان

ای تاب خورنده در گل، از هاله‌یی از گل ها،

تا گزمه به زخم چشم

از سایه ی ظلم ننگرد در تو

مهتابی ی چهره را قورق کن در شب

با لشکر بلبلان بی سر گشته

زیرا

مسامحهی گزمهکان در این خطه

جاوید شده است


 

نرگس دوست

دو شعر

 

۱

باد

 

ول‌گرد باش

دور این کمر برقص

بشکن شاخه ی اندام را

و از سینه ی درخت بیرون بیاور!

خوشه ی انگوری سرخ را

که چه گونه حواس از سرت می‌پرد

می‌چرخد و می‌چرخد

انگار که جهان

دور سرت

شکل خوشه ی انگوری است

و دهان باد

با چه ولوله‌یی می‌آید!

حسن حسام

شکار گاه

 

پیش از آن که

سرش

تهی شود از رویا ،

با دو تا چشمِ خسته ی رعنا

از ردیفِ درختانِ خیس

می گذرد

تا آخرین نگاهِ بی تاب اش

یله برغروبِ شعله ورِ شنگرف

بنشیند ،

برلاجوردِ آسمانی

دریاوار !

 

 

سگ و شکارچیان اما

رهیاب شان ،

مسیر تازه خون

و اشتیاق جنون است

 

 

آب اش بده

نکُش

نفس می کشد هنوز

آهوی زیبای تنهای زخمی

 

پاریس ـ ۲۸ آگوست ۲۰۱۷


 

نرگس دوست

دو شعر

  

۲

تهران

 

تهران

زنی ست لکاته

که هر شب

مردهای زیادی را

تا ته ران هاش می برد!

مردهایی که

درد هاشان را

هر روز سیگار می کشند

و با هر پُک زدن

بیشتر در آغوش اش گم می شوند

هوای نفس اش آن‌قدرگیراست

که دوست ات دارم هاش

تا ته ریه هاشان نفوذ کرده است

و همین روزهاست

که در این هوای غمگین

مردهای زیادی را از پا در بیاورد!!
























 

       
 
       

بالای صفحه

 

   qبرای دیدن بخش صُحبَتِ گُل (نمونه‌هایی از شعر کلاسیک پارسی) این جا را کلیک کنید   q

         

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

         
       

صفحه‌‌ی شعر هفته نامه‌‌ی ایرانیان

 ( بخش دوم، شعر کهن )

 

 
       

گزینه‌‌ی صمصام کشفی

 
           
       

    شماره‌ی ۸۸۳ ـ جمعه ۱۱ اسفند ۱۳۹۶

  No. 883 - Friday 2 March 2018

 
 

در گلستانه

   

صُحبَتِ گُل

 
       

نمونه‌هایی از  سروده های سده ی دهم  و  یازدهم  قمری  ||||     هفدهم میلادی

 

 هفته نامه‌‌ی ایرانیان

(چاپ واشینگتن دی. سی)

جمعه ها  منتشر می شود



جعفر قزوینی

نواب‌میرزا قوام‌الدین جعفرقزوینی

(متخلص به جعفر و معروف به میرزا آصف‌خان)

[پایانه‌ی سده‌ی دهم تا آغازه‌ی یازدهم قمری / ۱۶  و ۱۷ میلادی]

 

۱

مرا حرفی به دل افروخت آذر

که شب پروانه گفتی با سمندر

تو را این شعله ز اسباب حیات است

مرا آتش،  تو را آب حیات است

ز خامی های تو جان بردم از رشک

و گر می سوختی می مردم از رشک

مرا معشوق باید داغ دل ، نه

اگر آتش نسوزد داغ از او  به

 

۲

هر کس که شبی نشست با تو

بسیار به روز ما نشیند

تا با چو تویی توان نشستن

دل پهلوی ما چرا نشیند

از حق مگذر، نمی توان دید

با دلبر اگر خدا نشیند

جعفر ره کوی یار دانست

مشکل که دگر ز پا نشیند

 

۳

خوش درآمد از درِ یاری در بی‌داد بست

از درَم تنها درآمد در به روی باد بست

خون هرجا کشته‌یی، در گردن شمشیرِ اوست

پای هر صیدی که دیدی، دست آن صیاد بست

از صبا در شکّ‌ام امّا دل بدین خوش می‌کنم

کـ این گلستان است نتوان در به روی باد بست

 

۴

یار جستم که غم از خاطر مسکین بِبَرَد

نه که جان کاهد و دل خون کند و دین بِبَرَد

دل سپردم به بتی تا شود آرام دلم

نه که تسکین و قرار از من مسکین بِبَرَد

جعفر از یار و دیارت شدی آواره چنان

که مگر خاک تورا باد به قزوین ببرد

 

۵

کسی ز خون حریفان خود شراب نخورد

به رغبتی که تو خون می‌خوری کس آب نخورد

به دور عربده جویی چنین عجب دارم

که سنگ حادثه بر جام آفتاب نخورد

به مجلس از غلط‌اندازی‌ی نگاه تو دوش

کسی نماند که صد زخم اضطراب نخورد

 

۶

به یک نفس ورق عهد یار برگردد

چو روزگار به هیچ از قرار برگردد

پی‌ی معالجه بر سر مریض عشق تو را

اگر مسیح رود شرمسار برگردد

قرار وصل به جعفر دهد ولی باخود

دهد قرار که زود از قرار برگردد

 

۷

خداوندا دلی ده شاد از اندوه

در او گنجایش غم کوه تا کوه

دلی از خار خار عشق پر نیش

ز هر نیشی دو صد جا بیشتر ریش

پر از خونابه ی عشق اش رگ و پوست

به مرهم دشمن و با نیشتر دوست

دلم را دیده یی ده عاقبت بین

که بت را قبله داند عشق را دین

به دل سرمایه بخش از نقد توفیق

زبانی ده کلید گنج تحقیق

دم گرمی کرامت کن بیان را

به آتش آب ده تیغ زبان را

ز خاک پای عشقم آبرو بخش

زبانی درخور این گفت و گو بخش

مگر زین گل پدید آید گلی نو

گلستان کهن را بلبلی نو

که عالم پر کند ز آوازه ی عشق

سراید داستان تازه ی عشق

خداوندا که اکنون چند گاه است

که اقلیم سخن بی پادشاه است

درم بی سکه و بی خطبه منبر

اگر نوبت زنی وقت است جعفر

بیا ای دل در گنجینه بگشای

ره گنجی به من بی رنج بنمای

تو را بر گنج با آورد دست است

مرا چندین گدا بر در نشست است

به گنجی چون فرو شد ناگه ات پای

در خود بر رخ آفاق بگشای

نهان در خاک به آن گنج مقصود

کـ از او محتاج را نبود جوی سود

شود آن گنج را نام از جهان کم

که بر حاجت فزاید حسرتی هم

قلم را ز آستین ریز آن قدر در

که عالم را کنی دامان دل پر

 

         
       

بالای صفحه