_

 
       

 

 
       

 صفحه‌‌ی شعر هفته نامه‌‌ی ایرانیان (چاپ واشینگتن دی. سی )

 
           
       

گزینه‌‌ی صمصام کشفی

 
       

 

 
 

 

 

 

 
 

هفته نامه‌‌ی ایرانیان جمعه ها  منتشر می شود

   

    شماره‌ی ۸۸۴ ـ جمعه ۱۸ اسفند ۱۳۹۶

  No. 884 - Friday 9 March 2018

 
 

 

 

 

 

 تارنمای صمصام کشفی

م

 

تماس با صفحه‌‌ی شعر

 


اسماعیل خویی

چند شعر

۱

شورِ زنده بودن

 

گر این درختِ کهنْسال

هنوز نیز شکیباست

و می گذارد تا

تُند بادِ پاییزی

بر پیکرِ برهنهی او

تازیانه زند؛

و گر زمستان را تاب میآوَرَد؛

و می گذارد تا

سرما

بر شاخههای او،

به جای میوه، بیاویزد قندیلِ یخ؛

ومی گذارد تا

گندهخوارِ بی هنرِ قرقرو،

کلاغ،

نیز

به سرفرازترینِ شاخسارش

آشیانه زند؛

برای این است

که یک،

اگر شده تنها یک،

دوبارهی دیگر

بهارِ تازه

 بر اندامِ او

جوانه زند.

ششم فروردین ۱۳۹۰ ـ بیدرکجای لندن

 

۲

گلبوته جان!

 

گلبوته جان!

گوارا بادت

گردیدنِ شرابِ سبزِ بهاران

 در آوندهای تو!

وریشه یی تر باد

با مادرت،

زمین،

پیوندهای تو!

کـ این‌گونه خاک وآفتاب و آب وهوا

درهم

به کوششِ تو

گره می خورند

ویک به یک ز خویش فراتر می روند،

 زیباترمی شوند و فریباتر،

در گل فشانِ دلکشِ لبخندهای تو!

ششم فروردین ۱۳۹۰ ـ بیدرکجای لندن

 

        ۳

         نگاهی در بهار از پشت شیشه

 

          نو بهار آمد به کوه و بیشهها،

          من، همان گمگشته در اندیشهها:

           سبز و سرخی میتوانم دید، گاه،

           همچنان، اما، ز پشت شیشهها.

پنجم خرداد ماه ۱۳۸۶ ـ  بیدر کجای لندن


حسین منزوی

[ ۱۳۸۳ ـ ۱۳۲۵ خورشیدی /  ۲۰۰۴ ـ ۱۹۴۶ میلادی ]

دوشعر

۱

قصد جان می کند این عید و بهارم بی تو
این چه عیدی و بهاری است که دارم بی تو
گیرم این باغ ، گُلاگُل بشکوفد رنگین
به چه کار آیدم ای گل ! به چه کارم بی تو ؟
با تو ترسم به جنونم بکشد کار ، ای یار
من که در عشق چنین شیفته وارم بی تو
به گل روی تواش در بگشایم ورنه
نکند رخنه بهاری به حصارم بی تو
گیرم از هیمه زمرد به نفس رویانده است
بازهم باز بهارش نشمارم بی تو
با غم ات صبر سپردم به قراری که اگر
هم به دادم نرسی ، جان بسپارم بی تو

بی بهار است مرا شعر بهاری ،‌آری
نه همین نقش گل و مرغ نیارم بی تو
دل تنگم نگذارد که به الهام لب‌ات
غنچه یی نیز به دفتر بنگارم بی تو

 

۲

از روز دستبُرد به باغ و بهار تو
دارم غنیمت از تو گلی یادگار تو

تقویم را معطل پاییز کرده است
در من مرور باغ همیشه بهار تو

از باغ رد شدی که کشد سرمه تا ابد
بر چشم های میشی‌ی نرگس غبار تو

فرهاد کو که کوه به شیرین رها کند
از یک نگاه کردن شوریده وار تو

کم کم به سنگ سرد سیه می شود بدل
خورشید هم نچرخد اگر در مدار تو

چشمی به تخت و پخت ندارم . مرا بس است
یک صندلی برای نشستن کنار تو


 

پیرایه یغمایی

نوروز بمانید که ایّام شمایید

 

نوروز بمانید که ایّام شمایید

آغاز شمایید و سرانجام شمایید

آن صبح نخستین بهاری که ز شادی

می آورد از چلچله پیغام، شمایید

آن دشت طراوت زده آن جنگل هشیار

آن گنبد گردننده ی آرام شمایید

خورشید گر از بام فلک عشق فشاند

خورشید شما، عشق شما، بام شمایید

نوروز کهن سال کجا غیر شما بود؟

اسطوره ی جمشید و جم و جام شمایید

عشق از نفس گرم شما تازه کند جان

افسانه ی بهرام و گل اندام شمایید

هم آینه ی مهر و هم آتشکده ی عشق

هم صاعقه ی خشم ِ بهنگام شمایید

امروز اگر می چمد ابلیس، غمی نیست

در فنّ کمین حوصله ی دام شمایید

گیرم که سحر رفته و شب دور و دراز است

در کوچه ی خاموش زمان، گام شمایید

ایّام ز دیدار شمایند مبارک

نوروز بمانید که ایّام شمایید

فروردین ۱۳۹۶


       
 
       

بالای صفحه

 

   qبرای دیدن بخش صُحبَتِ گُل (نمونه‌هایی از شعر کلاسیک پارسی) این جا را کلیک کنید   q

         

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

         
       

صفحه‌‌ی شعر هفته نامه‌‌ی ایرانیان

 ( بخش دوم، شعر کهن )

 

 
       

گزینه‌‌ی صمصام کشفی

 
           
       

    شماره‌ی ۸۸۴ ـ جمعه ۱۸ اسفند ۱۳۹۶

  No. 884 - Friday 9 March 2018

 
 

در گلستانه

   

صُحبَتِ گُل

 
       

نمونه‌هایی از  سروده های سده ی دهم  و  یازدهم  قمری  ||||     هفدهم میلادی

 

 هفته نامه‌‌ی ایرانیان

(چاپ واشینگتن دی. سی)

جمعه ها  منتشر می شود



نفعی ی رومی

عمر نفعی‌ نعت سرا‌ی ارض رومی

( شاعر  پارسی سرای ساکن استانبول)

[ سده‌ی یازدهم قمری / ۱۷ میلادی]

 

۱

ساقی بده آن جام که خورشید بهار است

آن باده که مهتاب فروز شب تار است

آن شعله که تابِ نگه افروز فروغ‌اش

آب رخِ گل‌های گلستان عذار است

آن آتش رحشنده که چون صبح تجلی

از شعله‌ی او مهر یکی مرده شرار است

آن مهر جهان‌تاب که در عالم عشرت

هرگاه که از مشرق خُم شعشعه بار است

از پرتو او با همه تنگی دل ِ تاریک

چون عرصه‌ی پهنای فلک آینه زار است

در ده قدحی ز آن می و یک بوسه ز لب هم

زیرا غرض از صحبت می بوس و کنار است

رندانِ جهان‌ایم که بی باده و دلْ‌بر

گلزار جنان در نظر ما خس و خار است

ما عاشق شوریده و مستان خراب‌ایم

تا عشق بتان‌است اسیر می‌ی ناب‌ایم

 

۲

ساقی بده آن شعله‌ی رنگین و روان را

تا آب دهم لاله‌ستان دل و جان را

آن شعله که گر به فلک افتد تف و تاب‌اش

آتش فگند خاکِ ره کاهکشان را

آن باده که از پرتو انوارِ جبلّی

هم‌پنجه‌ی خورشید کند برگِ رزان را

آن مایه‌ی پیرایه‌ی عالم که ز فیض‌اش

خاصیّت نوروز دهد طبع خزان را

سرمایه‌ی مردی که گر اندیشه کند یار

بر معدن الماس زند تیغ زبان را

یادش گذرد گر ز دل غمزه‌ی خوبان

بر هم شکند کارگه کون و مکان را

گر عاشق بی‌تاب کشد جرعه‌ی جام‌اش

آماده شود معرکه‌ی ناز بتان را

ما عاشق شوریده و مستان خراب‌ایم

تا عشق بتان‌است اسیر می‌ی ناب‌ایم

 

۳

مطرب نفسی برکش و بنواز نغم را

وز نغمه ی تر آب بپاش آتش غم را

آن نغمه که داود اگر بشنود او را

در لب شکند پای برون رفتن دم را

آن نغمه که با جنبش رقص اش برهاند

هر دل که گرفتار شود زلف صنم را

آن نغمه که با ذوق سماع اش دل عشاق

تن در ندهد حلقه ی گیسوی به خم را

هر غنچه ی او بلبل گوینده شود گر

زین نغمه ی تر آب دهی باغ ارم را

ما مست سراسیمه ی کیف نغمات ایم

ساقی تو فراموش مکن رسم کرم را

برخیز و به عشق نفس مطرب مجلس

یک جام بده تا نکشم منت جم را

ما عاشق شوریده و مستان خراب‌ایم

تا عشق بتان‌است اسیر می‌ی ناب‌ایم 


 

 

 

 

 

۴

بسوز غم که دل در سینه رقصد

چو عکس شعله در آیینه رقصد

کی افتد در خمار آن دل که فردا

ز کیف باده ی دوشینه رقصد

نگاهی می کند آن غمزه کـ از وی

محبت در کمین کینه رقصد

شه از تاج و کمر در زیر بار است

گدا در خرقه ی پشمینه رقصد

فلک در خاک پای طبع نفعی

چو مفلس بر سر گنجینه رقصد

 

۵

بحر پر گوهر عشق ام ، دل جوشان دارم

مایه از خاک در باده فروشان دارم

یک شرر کم نشد از آتش عشقم در دل

گرچه از دیده دو دریای خروشان دارم

غمزه هرچند درآید ز در ناز و نیاز

من ز بیم نگه اش خوی خموشان دارم

تگیه بر تخت سلیمان نزنم از همت

هوس سلطنت خانه به دوشان دارم

بنده ی آن خم زلف ام که به یادش نفعی

آرزوی روش حلقه به دوشان دارم

 

۶

چشم سر مست‌اش که ناز و شیوه در فرمان اوست

رنگ روی فتنه از شمشیر خون افشان اوست

غمزه یکتا قهرمان مُلکِ حُسن و دلبری

زیور صاحب‌قرانی تَرکَشِ مژگانِ اوست

غمزه‌اش از دلبران گر باج بستاند رواست

حُسنِ عالم وقفِ  روی چون مهِ تابانِ اوست

نیست دورِ حلقه‌ی گیسو به طرفِ ابروی‌اش

چشم او سرمستِ ناز و، فتنه سرگردانِ اوست

صد جهان دل‌داده را نفعی کفایت می‌کند

این‌همه خوبی و رعنایی که اندر شان اوست

 

۷

ساحران‌ایم و دو صد بُلعجبی پیشه‌ی ما

معنی‌ی بوقلمون صورت اندیشه‌ی ما

عهد کردیم که بی مُغ‌ْبچه جامی نکشیم

گر بود از دل جبریل امین شیشه ی ما

کوه‌کن سنگ تراش آمده گوهرجو نیست

گم شود در دل خارا به طلب تیشه ی ا

گلْ‌بُن گلشن عشق‌ایم که در باغ جهان

نم ز آتشگه دوزخ بکشد ریشه‌ی ما

جز ز لخت جگر خویش غذایی نخوریم

نفعی از شیر خدایی حذر از بیشه ی ما

         
       

بالای صفحه