_

 
       

 

 
       

 صفحه‌‌ی شعر هفته نامه‌‌ی ایرانیان (چاپ واشینگتن دی. سی )

 
           
       

گزینه‌‌ی صمصام کشفی

 
       

 

 
 

 

 

 

 
 

هفته نامه‌‌ی ایرانیان جمعه ها  منتشر می شود

   

    شماره‌ی ۸۸۵ ـ جمعه ۱۸ اسفند ۱۳۹۶

  No. 885 - Friday 16 March 2018

 
 

 

 

 

 

 تارنمای صمصام کشفی

م

 

تماس با صفحه‌‌ی شعر

   


آرشیو


 


سیاوش کسرایی

[ ۱۳۷۴ ـ ۱۳۰۵ خورشیدی /  ۱۹۹۵ـ  ۱۹۲۶ میلادی]

دو شعر

۱

بهار می شود

 

یکی دو روز دیگر از پگاه

چو چشم باز می‌کنی

زمانه زیر و رو

زمینه پر نگار می‌شود

زمین شکاف می‌خورد

به دشت سبزه می‌زند

هر آن چه مانده بود زیر خاک

هر آن چه خفته بود زیر برف

جوان و شسته رفته آشکار می‌شود

به تاج کوه

ز گرمی ی نگاه آفتاب

بلور برف آب می‌شود

دهان درّه‌ها پراز سرود چشمه سارمی شود

نسیم هرزه پو

ز روی لاله‌های کوه

کنار لانه‌های کبک

فراز خارهای هفت رنگ

نفس‌زنان و خسته می‌رسد

غریق موج کشتزار می‌شود

در آسمان

گروه گله‌های ابر

ز هر کناره می‌رسد

به هر کرانه می‌دود

به روی جلگه‌ها غبار می‌شود

در این بهار. . . .  آه

چه یاد‌ها

چه حرف‌های ناتمام

دل پر آرزو

چو شاخ پر شکوفه باردار می‌شود

نگار من

امید نوبهار من

لبی به خنده باز کن

ببین چه گونه از گلی

خزان باغ ما بهار می‌شود

 

۲

آن‌جا که می‌تپد دل نوزاد  زندهگی

 

بار دگر اگر به درختی نظر کنم
یا از میان بیشه و باغی گذر کنم
چشمم به قد و قامت دار و درخت نیست
چشمم به روی نقش و نگار بهار نیست
چشمم به برگ نیست
چشمم به غنچه و گل و سبزینه خار نیست
چشمم به دست‌های پر شاخسار نیست
این بار چشم من به سوی آشیانه‌هاست
آن‌جا که می‌تپد دل نوزاد زندهگی
و اندر هجوم سخت‌ترین تندباد‌هاست
آماجگاه تیر تگرگ و سنان برق
پروازگاه خوش˙دلی و خانه‌ی بلاست
چشمم به لانه‌هاست
ای جوجهگان از دل توفان برآمده
چشمم پی‌ی شماست

آزیتا قهرمان

دو شعر

 

۱

بهار

 

خط آبی

تا سکوی بهار می رود

تا درختان لاغر

با گیسوانی که باد

دالبر، قیچی زده است

یقه یی از بیدمشک ها

چمدانی از آوازهای نخوانده

 

سلام! من آمده ام

شناسنامه، بلیت...

اجازه بدهید، کلیدها را پیدا کنم

کوک صدای سهره ها

فلوت علف ها

و پرده ی باران

 

باز جاماندم

و ایستگاه رفته است

 ۱۳۷۴

۲

اما

 

پشت به یک دیگر ایستاده ایم

به تماشای این تاریکی و شر شر باران

باران می ایستد

فصلی دیگر می آید

سر می چرخانیم

تا بهار را تماشا کنیم

اما یک دیگر را باز نمی شناسیم.

 


 

صمد طاهری

سبزه گیسو

 

این شبدرها را کجا می‌بری؟

بی‌تو نسیم چه چیز را پریشان کند؟

آن دو دریاچه‌ی عسل را کجا می‌بری؟

بی‌تو ماهی‌ی دل به کجا سفر کند؟

 

سبزه گیسو !

امسال بادهای غربت از کدام سو خواهد وزید

با من بگو

و قناری‌ی کوچکِ قلب‌ات

به هنگامه‌ی سفر

              کدام سرود را آواز خواهد کرد؟

 

.  .  .  .  .  .  .  .  .  .  .  .

 

بی‌تو می‌نشینم تنها با نخلِ سالخورده

می خواهم از پرواز بگویم

آواز مرا به کجا می‌بری؟

 

۱۳۶۰

       
 
       

بالای صفحه

 

   qبرای دیدن بخش صُحبَتِ گُل (نمونه‌هایی از شعر کلاسیک پارسی) این جا را کلیک کنید   q

         

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

         
       

صفحه‌‌ی شعر هفته نامه‌‌ی ایرانیان

 ( بخش دوم، شعر کهن )

 

 
       

گزینه‌‌ی صمصام کشفی

 
           
       

    شماره‌ی ۸۸۵ ـ جمعه ۱۸ اسفند ۱۳۹۶

  No. 885 - Friday 16 March 2018

 
 

در گلستانه

   

صُحبَتِ گُل

 
       

نمونه‌هایی از  سروده های سده ی دهم  و  یازدهم  قمری  ||||     هفدهم میلادی

 

 هفته نامه‌‌ی ایرانیان

(چاپ واشینگتن دی. سی)

جمعه ها  منتشر می شود



ملک قمی

ملک محمد قمی

( متخلص به ملک)

[ پایانه‌ی سده‌ی دهم تا آغازه ی یازدهم قمری / ۱۶ و ۱۷ میلادی]

 

۱

آن‌که بر اوراق بُستان نقش‌های تازه بست

چهره ی گل را به خون عندلیبان غازه بست

راوی‌ی حُسن‌ات سر افشای سِرّ عشق داشت

هر زمان از قصه ی ما داستان تازه بست

کلفت از حد رفته بود امّا در آمد عشق و کرد

فتنه را از شهر بیرون و درِ دروازه بست

پُر شدم از باده‌ی وصل و خمارم کم نشد

خُم تهی گردید و نتوانم لب از خمیازه بست

عشق بر غوغا دلیر و حسن در شهرت حریص

چون تواند دست خاموشی درِ آوازه بست

شوق منزل را صفا داد و طرب مخمل گشاد

غصه را هی گشت و حسرت رخت بر جمازه بست

بر گلستان سخن طبع ملک دستی نیافت

رنگ گل‌های معانی را به یک اندازه بست

 

۲

ز کوه قهقه ی کبک خرّمی بشنو

ز دشت زمزمه ی مرغ بی غمی بشنو

گشای چشم و سرآغاز  بهتری بنگر

بدار گوش و سر آواز خرمی بشنو

دمی به صیحه ی اضداد کون سامع باش

هزار نکته در اسرار همدمی بشنو

ز اتحاد مسلمان و گبر و کعبه و دیر

شمیم یک دلی و بوی محرمی بشنو

یکی ست مایه ی سوداییان شهر امید

سخن زیاده مگو حرفی از کمی بشنو

مسلم است جهان از نوایب حدثان

ز قید حادثه حکم مسلمی بشنو

گر آدمی صفتی گوش کن به سمع رضا

ز گفته ی ملک و دیو و آدمی بشنو

که از نسیم عدالت جهان گلستان است

به  عیش کوش که دوران خان ِ خانان است

 

۳

برآمد  از سرِ کو ماهِ من شراب زده

لب اش به خنده نمک بر دل کباب زده

رخ تو مطلع خورشید و حلقه ی گوش ات

ستاره یی ست که پهلو بر آفتاب زده

ز گریه آب زدم در ره تو ساکن باش

شتاب کرده مرو در زمینِ آب زده

به هر کتاب که جز حرف عشق دید ملک

کشید آهی و آتش در آن کتاب زده

 

۴

ساکن بزم محبت را به خواهش کار نیست

خلوت عشق‌است این‌جا آرزو را یار نیست

با وجود آن‌که کس نشنیده بوی این شراب

هر دو عالم در نوردیدیم یک هشیار نیست

از طواف کعبه طالب را غرض دیدار توست

ورنه حظی از تماشای  در و دیوار نیست

گو بکش در کشتن ما هر دو عالم تیغ جور

یار اگر یار است هیچ اندیشه‌ی اغیار نیست

برقع از عارض بکش بگذار تا باشد نهان

حُسن اگر این است ما را طاقت دیدار نیست

گام ما را  کفر و ایمان بر نمی‌ارد ملک

آن‌چه من می‌خواستم در سبحه و زنار نیست

 

۵

برآمد ز می‌خانه‌ی دل خروش

دگر قلزم شوقم آمد به جوش

الا ای مسیحای خورشید جام

که در پای کوثر نشستی، خرام

برآور ز آغوش مینا سری

بکش از سر خاینان چادری

که افسانه‌ی ما به جایی رسید

که جز گوش ساغر نیارد شنید

بده ساقی آن آب کوثر مزاج

که از آب کوثر ستاند خراج

که شاید بشوییم دامان دلق

بداریم دستی ز دامان خلق

کسی چند در عالم نام و ننگ

ترازوی دل را نهد پاره‌ سنگ

خرد حلقه‌ دار رکاب غم است

گهر مهره‌ی رشته‌ی ماتم است

جهان تلخ و شکّر هم آغوش شیر

طرب عام و خاصان به محنت اسیر

فلک کهنه گرگی‌ست در زیر پوست

خرد را تصور که مغزی در اوست

در این پوست خون است مغزی که هست

نکاوی که نقشی نیاید به دست

ز طبع عناصر مجو فتحِ باب

مده خاک برباد و آتش به آب

جهان چیست: افسانه‌ی مار و گنج

که خاک‌اش بود کِشتِ آماس و رنج

طلسمی به هم بسته نام آدمی

وز او دیو ترسان ز نامردمی

از این خاک آلوده‌‌ی ساخته

چه سرها که شد کیسه پرداخته

.  .  .  .  .  .  .  .  .  .  .  .  .  .  .  .

.  .  .  .  .  .  .  .  .  .  .  .  .  .  .  .

         
       

بالای صفحه