_

 
       

 

 
       

 صفحه‌‌ی شعر هفته نامه‌‌ی ایرانیان (چاپ واشینگتن دی. سی )

 
           
       

گزینه‌‌ی صمصام کشفی

 
       

 

 
 

 

 

 

 
 

هفته نامه‌‌ی ایرانیان جمعه ها  منتشر می شود

   

    شماره‌ی ۸۸۶ ـ جمعه ۳ فروردین ۱۳۹۷

  No. 886 - Friday 23 March 2018

 
 

 

 

 

 

 تارنمای صمصام کشفی

م

 

تماس با صفحه‌‌ی شعر

 


اسماعیل شاهرودی (الف. آینده)

[۱۳۶۰ ـ  ۱۳۰۴ خورشیدی / ۱۹۸۱ ـ ۱۹۲۵ میلادی]

بهار از دور

 

چو مرغی ز آشیان آواره مانده

بهار آواره مانده بود امسال.

به هر بام و در زد هیچ کس در بر رخ اش نگشود،

ز روی شاخه ی نارنج از چیچینی۱ آوازی نیامد،

نشد بیدار از خواب اش نسیمی،

گلی نشکفت :

ولی من در درون کومه ی حزن آورم آن جا

به دل آماده می کردم بساط پیشوازش را!

 

و من چون پنجره ام را گشودم

صدای وای مرغی را شنیدم

که با من دارد او تنها اشارت ( با دم وای اش)

و با کس نیست دیگر روی آوای اش . . .

 

و من چون پنجره ام را گشودم

سراسر کشتگاهم خشک مانده بود آن جا

و شاخه های آن یک جا  شکسته بود . . .

 

و من چون پنجره ام را گشودم

هجوم باد را دیدم

تن محتاط شمع کومه ام را کوفت بر خاشاک

و در زندان تاریکی

خیال یک بهار تازه بر یاد من آمد

با خیال یک بهار تازه رنجیدم.

هجوم باد را چون در کنار پنجره دیدم

ـ بهاری نیست ، گفتم؛

ولی این هم خیالی بود . . .

 

و من چون پنجره ام را گشودم

به چشمم باد را دیدم

که دسته دسته بوی عطر نرم بیدمشک اش را ( چو پیغام از پی ی پیغام)

به هر درگاه کومه ی من می اندازد.

و دانستم که دور ازمن، ز پیچاپیچ کوچه باغ های خانه ی تنگ.

ز پشت این قطار تپه ها، از پشت جنگل ها ( جدا از هرچه با من هست)

بهاری هست و با هر چیز می خندد؛

مگر این کومه ی افسرده، این زندان تاریکی ست

به قهراز هر بهاری. ـ

به فکر این که ره بر هر بهار تازه یی بندد!

 

تهران ـ ۱۰ اردیبهشت ۱۳۳۱

 

 

۱. چیچینی: در گویش گیلکی همان گنجشک خانه گی است


 

مهتاب کرانشه

دو شعر

۱

اطمینانِ نبود

 

این هوا بوی یاس می داد

این هوا که می خواست در دست های تو ستاره شود

 

***

 

باید به روز اول برگردیم؟

به اول های روز؟

به وقتی که دست های تو می خواست ستاره شود؟

باید از این شمع های کور بگذریم؟

آه ازاین شیارهای اطمینانِ نبود !

و کسی که نیست / نبود!

علی رضا آبیز

دو شعر

 

۱

شب بر درخت گردو فرو افتاد

باغستان به ناگاه جامه دیگر کرد

آوای مرغ حق برخاست

 

اشباح درختان

تاک های خفته

و جوبار که چون ماری پیش می خزید

مرا می ترساند

در انتهای گندمزار تنها بودم

چکمه های آبیاری تا ران‌های ام می رسید

دسته ی بیل را در دست می فشردم

و از سرما می لرزیدم

 

اگر پدرم نیاید

و گندمزار را آب ببرد

و ماه که از پشت قلعه کوه

چون پستان بلورین رگ کرده یی بر می آمد

پشت ابرهای تیره پنهان شود

 

اگر من در کودکی بمانم

و قطار از ایستگاه کینگز کراس بگذرد

و همچنان برود تا دشت اسفدن

پدرم را خواهم دید

که لوبیا آورده به گندم سودا کند

طفلی ۱۲ ساله است

به ماه نو سلام می گوید

و خرش را به راهکوره ی آبیز می راند.

 

۲

اسب جوان می‌گذرد

با لانه‌ی گنجشکی در یال اش

و بوسه‌های کبوتری بر پیشانی

 

اگر به آب رسد گنجشک می‌پرد

و اگر به علف

بوسه محو می‌شود

 

اسب خسته می‌رود هم چنان

و رودخانه و علف‌زار از پی


 

مهتاب کرانشه

دو شعر

۲

تهی

 

آسمانِ پر ستاره

دست دراز کردم برای چیدن ستاره‌یی

چه پر نور بود این دشت عظیم  روشن

دستم سوخت

نور بود

گرما بود

اما ستاره‌یی نبود.
















       
 
       

بالای صفحه

 

   qبرای دیدن بخش صُحبَتِ گُل (نمونه‌هایی از شعر کلاسیک پارسی) این جا را کلیک کنید   q

         

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

         
       

صفحه‌‌ی شعر هفته نامه‌‌ی ایرانیان

 ( بخش دوم، شعر کهن )

 

 
       

گزینه‌‌ی صمصام کشفی

 
           
       

    شماره‌ی ۸۸۶ ـ جمعه ۳ فروردین ۱۳۹۷

  No. 886 - Friday 23 March 2018

 
 

در گلستانه

   

صُحبَتِ گُل

 
       

نمونه‌هایی از  سروده های سده ی دهم  و  یازدهم  قمری  ||||     هفدهم میلادی

 

 هفته نامه‌‌ی ایرانیان

(چاپ واشینگتن دی. سی)

جمعه ها  منتشر می شود



شکیبی‌ی اصفهانی

‌محمدر ضا شکیبی‌ی اصفهانی

 [پایانه‌ی سده‌ی دهم تا آغازه‌ی یازدهم قمری / ۱۶  و ۱۷ میلادی]

 

۱

ما گل به خار و لعل به خارا گذاشتیم

گوهر به تلخ رویی‌ی دریا گذاشتیم

آتش زدیم بر تر و خشکِ امید و بیم

خرمن به برق و خانه به یغما گذاشتیم

دنیا شکار هرکه شد آن‌کس شکار اوست

این صید پای بسته به صحرا گذاشتیم

آن‌جا که طی‌ی مرحله‌ی بی نشانی است

اول قدم به منزل عنقا گذاشتیم

کان یافتیم و دخل به خرج‌اش وفا نکرد

بیهوده بود کوشش ما، وا گذاشتیم

هر چند ساختیم، زمانه به ما نساخت

یک رو شدیم و رسم مدارا گذاشتیم

 

۲

غم تو داد خلاصی ز بند خویش‌تنم

رهاند فکر تو از چون و چند خویش‌تنم

تو گرم مهِ من و من ز بهر دفعِ گزند

نشسته بر سرِ آتش، سپند خویش‌تن‌ام

حکایت غمِ من خوابِ مرگ می‌آرد

فسانه‌گوی‌ی دل دردمندِ خویش‌تن‌ام

از آن به هیچ مرادی نمی‌رسد دستم

که در حمایت بختِ بلند خویش‌تن‌ام

 

۳

غمزه گویند از وفا تعلیم دادش می‌دهد

او کجا داد از کجا؟ بی‌داد یادش می‌دهد

او فرامشکار، من بی‌کس، چه سازم دور از او

او کجا یادم کند، و ز من که یادش می‌دهد

بودش از راهِ وفا عمری شکیبی معتقد

می‌کشد او را و مزد اعتقادش می‌دهد

 

۴

شکسته دل نشویم ار تو را سر جنگ است

که آبگینه ی ما هم طبیعت سنگ است

ز دوست هم گله دارد ستم رسیده ی هجر

ستاره سوخته با آفتاب در جنگ است

چو آفتاب به ویرانه ام قدم در نه

که گفته است که گامی هزار فرسنگ است؟

 

۵

غم ات از من غم جان بیش دارد

توانگر شرم مهمان بیش دارد

بشارت هاست از بخت سیاهم

که ابر تیره باران بیش دارد

که می داند در این بستان شکیبی

گیا یا سرو دوران بیش دارد

 


 

 

 

 

 

۶

نردی ست جهان که بردن اش باختن است

نرادی ی  او به نقش کم ساختن است

دنیا به مَثَل چو کعبتین نرد است

برداشتن اش برای انداختن است

 

۷

ای آن که به زنده گانی ات دست رس است

مغرور مشو که شعله مهمان خس است

این مرغ گرفتار که نام اش نفس است

بیرون رود ار ز آسمان اش قفس است

 

۸

این نادره دوستان شرابی نخورند

کـ از سینه ی یک دگر کبابی نخورند

صحبت به نفاق و مهربانی به دروغ

بی گوشه ی چشمی دمی آبی نخورند

 

۹

چون باد به سیر ایم نه چون خاک مقیم

نه رام امیدیم و نه رم کرده ی بیم

چون خار نه ایم  زحمت مرغ چمن

چون بوی گل ایم ، خانه بر دوش نسیم

 

۱۰

آنان که ز راه طبع دورند ز هم

گر نور نظر شوند کورند ز هم

مانند دو نخ که تابشان مختلف است

پیچند به هم ولی نفورند ز هم

 

۱۱

نی نام  ز زخم و نی نشان از دل من

نی داغ ز عشق و نی فغان از دل من

ز آن شاخ گلم ز بس به دل خار شکست

بلبل نشناسد آشیان از دل من

 

۱۲

خوش آن که بریم ره به سوی تو ز تو

کورانه کنیم جست و جوی تو ز تو

در جور  فزا که داد خود بستاند

جان سختی ی ما ز ما و خوی تو ز تو

 

۱۳

من کیستم ؟ از خویش به تنگ آمده یی

دیوانه ی با خرد به جنگ آمده یی

دوشینه به کوی دوست از رشکم کشت

نالیدن پای دل به سنگ آمده یی

         
       

بالای صفحه