_

 
       

 

 
       

 صفحه‌‌ی شعر هفته نامه‌‌ی ایرانیان (چاپ واشینگتن دی. سی )

 
           
       

گزینه‌‌ی صمصام کشفی

 
       

 

 
 

 

 

 

 
 

هفته نامه‌‌ی ایرانیان جمعه ها  منتشر می شود

   

    شماره‌ی ۸۸۷ ـ جمعه ۱۰ فروزدین ۱۳۹۷

  No. 887- Friday 30 March 2018

 
 

 

 

 

 

 تارنمای صمصام کشفی

م

 

تماس با صفحه‌‌ی شعر

 


محمد رضا شفیعی کدکنی

دو شعر

 

۱

برای یاران

 

باران !‌ سرود دیگری سر کن!

 

من نیز می دانم که در این سوگ

یاران را

یارای خاموشی گزیدن نیست.

اما تو می دانی که در این شب،

دیوارهای خسته را

تاب شنیدن نیست.

 

من نیز می دانم که یارانِ شقایق را

دستی به نفرین

از ستاک صبح پرپر کرد

من نیز می دانم که شب افسانه ی خود را

در گوش بیداران مکرر کرد.

 

اما نمی گویم:

دیگر نخواهد رست در این باغ

خونبرگ آتشبوته یی

چون قامت یاد شهیدانش.

یا گل نخواهد داد

پیوند دست نا امیدانش

 

باران !‌ سرود دیگری سر کن!

شعر تو با این واژگان شسته

غمگین است

ترجیع محزون تو

امشب نیز

چون ترجیع دوشین است

شعری به هنجاری دگر بسرای

آوای خود را پرده دیگر کن

 

باران ! سرود دیگری سر کن!

تهران ـ آذر ۱۳۴۴

 

۲

خاموشی گلوله سربی

 

ای چشم نیلگونه ی دریا!

ترکیب روشنایی شبگیر رستخیز

با ظلمت شبان پس از مرگ ــ

آیینه نگاه غزالان و آهوان!

 

 بی رحمی‌ی سکوت تو

 امشب

 در پاسخ ترنم این شور و اشتیاق

خاموشی‌ی گلوله ی سربی ست

 در خون گرم سینه ی قرقاول جوان

۱۳۴۵

 

ساسان قهرمان

در غروب خیس . . .

 

همیشه دستم درد می‌گیرد به آفتاب که فکر می‌کنم

و خاک

و باران

و سنگلاخ و سنگ‌های تیز جوان

که غلت می‌خورند در مسیر آب

و آب‌ها را می‌دزدند

و دانه‌ها را می‌شویند

و پیر می‌شوند

رو به سوی غروب

 

و تیز نیستند دیگر

گردند و پوک و لزج

خسبیده، در گرهی، بر هم

که آب بایستد

و برکه

نه!

مردابی

بخار شود آرام

در سکوت

و آفتابی

که درد می‌گیرد همیشه دستم

وقتی بخار می‌شود

در غروب خیس . . .

 

تورنتو - ۲۷ مه ۲۰۰۸


 

پگاه احمدی

ﺭﻗﺺ ﺩﺭ ﺟﺎی ﺧﺎﻟﯽ‌ی ﺑﻮﺩﺍ *

 

ﻋﺎﺩﺕ ﻣﯽ ﮐﻨﻢ ﺑﻪ ﺭﻭﺯ ِ ﺑﯽ ﻣﻮﺫّن ِ ﺍَﺻﻮﺍﺕ

ﻭَ ﻳﺎﺩﻡ ﻣﯽ ﺭﻭﺩ ﺣﺮﻭﻓﯽ ﺭﺍ

ﺑﻴﺮﻭﻥ ِ ﺍﻧﻔﻴﻪ ﺩﺍﻥ ﻫﺎ ﮔﺬﺍﺷﺘﻪ ﺍﻡ

ﻳﺎﺩﻡ ﻣﯽ ﺭﻭﺩ ﺯﻧﯽ ،

ﺩﺭ ﻋﮑﺲ ﻫﺎی ﻗﻬﻮﻩییﺍﺵ ﻗﻮﺯ ﮐﺮﺩﻩ ﺑﻮﺩ

ﺗﺎ ﺑﺎ ﻗﻮﺱ ِ ﺭﻭﺩﺧﺎﻧﻪ‌ﻫﺎ، ﻳﮑﯽ ﺑﺸﻮﺩ ،

ﺍین جا، ﮔﺎﻫﯽ ﮔﻴﺎﻩ، ﻧﺮﻡ،

ﺍﺯ ﺿﻠﻊ ﻫﺎی ﻓﻠﺴﻔﻪ ﺭﺩ ﻣﯽ ﺷﻮﺩ

ﮐﻪ ﻧﻘﺮﻩ ﻫﺎ ﺩﻳﮕﺮ،

ﺩﺭ ﺑﺎﺩﮔﻴﺮ ِ ﭘﻴﺮ ﻧﺮﻳﺰﻧﺪ

ﺗﺎ ﺩﺭﻫﺎی ﻳﺰﺩ ﺭﺍ

ﺍﺯ ﺧﺎک ﻫﺎی ﺁﺑﯽ ﺷﺎﻥ، ﺑﻴﺮﻭﻥ ﻧﻴﺎﻭﺭﻡ

ﭼه قدر ﻫﻮﺍ  "ﻗﻬﻮﻩ‌یی"ﺳﺖ

ﺷﺒﻴﻪ ِ ﻣﺮﺩی ﮐﻪ ﻧﺎﻡ ِ ﺭﻧﮓ ﺍﺵ ﺭﺍ ﭘﺮﺳﻴﺪﻩ ﺑﻮﺩ

ﺷﺒﻴﻪ ﺷﻌﺮی ﮐﻪ ﺳﻴﻨﻤﺎی‌اش ﺳﺎﻝ ﻫﺎﺳﺖ

ﻫﻤﻴﺸﻪ ﺑﺮﻑ ﻧﺸﺎﻥ ﻣﯽ ﺩﻫﺪ

 

ﻋﺎﺩﺕ ﻣﯽ ﮐﻨﻢ ﺑﻪ ﺭﻭﺯ ِ ﺑﯽ ﻣﻮﺫﻥ ِ ﺍﺻﻮﺍﺕ

ﻭَ ﭘﺸﺖ ﻫﺮ ﻟﻨﺠﯽ، ﭘﺎﺭهﮔﯽی ﺭﻭﺩ،

ﺩﻭﺭﺗﺮﻡ ﻣﯽ ﮐﻨﺪ.

 

* ﻓﻴﻠم ناﻣﻪ یی ﺍﺯ ﻣﺤﺴﻦ ﻣﺨﻤﻠﺒﺎﻑ

       
 
       

بالای صفحه

 

   qبرای دیدن بخش صُحبَتِ گُل (نمونه‌هایی از شعر کلاسیک پارسی) این جا را کلیک کنید   q

         

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

         
       

صفحه‌‌ی شعر هفته نامه‌‌ی ایرانیان

 ( بخش دوم، شعر کهن )

 

 
       

گزینه‌‌ی صمصام کشفی

 
           
       

    شماره‌ی ۸۸۷ ـ جمعه ۱۰ فروزدین ۱۳۹۷

  No. 887- Friday 30 March 2018

 
 

در گلستانه

   

صُحبَتِ گُل

 
       

نمونه‌هایی از  سروده های سده ی دهم  و  یازدهم  قمری  ||||     هفدهم میلادی

 

 هفته نامه‌‌ی ایرانیان

(چاپ واشینگتن دی. سی)

جمعه ها  منتشر می شود



نظام شیرازی

میرزا نظام‌الدین دست‌غیب شیرازی

 [سده‌ی یازدهم قمری / هفدهم میلادی ]

 

۱

ما لب خود به تمنای ستم بگشاییم

دیده را از پی ی نظاره ی غم بگشاییم

نیست آزاده دلی چند که مانند حباب

گاه گاهی گرهی از دل هم بگشاییم

تا نمیریم تبسم نکند غمزه ی او

کی بود کـ این گره از کار عدم بگشاییم

تا سراپای ره شوق تو نظّاره کند

از نشان کف پا چشم قدم بگشاییم

شکوه‌ی محنت هجران چو نویسیم نظام

چشمه ی خون دل از نوک قلم بگشاییم

 

۲

اگرچه رشک نسیمم در اضطراب انداخت

ولی خوش‌ام که ز رخسار او نقاب انداخت

تو را که خشکی ی زهد است لاف باده مزن

لباس خشک کسی کی به آفتاب انداخت

تمام چین جبین اش نگه ز بیم نخواند

چو طفل کند زبان سطری از کتاب انداخت

به روی تیغ خود افکنده قطره ی خونم

چو کرد کار نکو ز آن سبب در آب انداخت

نظام یار گر آمد کجاست تاب نگاه

همین بس است که دل را در اضطراب انداخت

 

۳

دل به جز در خم آن زلف سیه نتوان داشت

چشم جز در ره آن شوخ به ره نتوان داشت

سرمه ی چشم من است آن چه به چشم اش ماند

در محبت گله از بخت سیه نتوان داشت

دل که افسرده شد از سینه برون باید کرد

مرده هر چند عزیز است نگه نتوان داشت

گفتم از دست میانداز دل زار  نظام

گفت آتش به سر دست نگه نتوان داشت

 

۴

ذوق محبتی کو تا سر کنم فغان را

ویران کنم به آهی بنیاد آسمان را

در حیرتم که از مصر تا بوی پیرهن رفت

چون غیرت زلیخا ره داد کاروان را

از بس مرا تعلق با خاکِ این چمن بود

صد جا نهادم از شوق بنیاد خان و مان را

گویا غبار غیری بر آن در است کـ امشب

خوش گرم گریه دیدم چشم گهر فشان را

اشک‌ات ز دیده برگشت گویا نظام امشب

در چشم خود کشیدی آن خاک آستان را

 

۵

پر مکن در کار غیر آن غمزه‌ی خون‌ریز را

کی زند هرگز کسی بر سنگ تیغ تیز را

چشم چون پر عشوه کرد اول به سوی خویش دید

پاره‌یی خود خورد ساقی ساغر لب‌ریز را

گر فلک با من هم‌اغوش‌اش نماید دور نیست

باغبان بر چوب بندد گل‌بن نوخیر را

منع دل از دیدن او چون کنم روز وصال

چون شود بیمار بهتر بشکند پرهیز را

خون دل آمیخت با اشکم به یاد روی او

شغل از این بهتر نباشد عشق رنگ آمیز را

گرمی‌ی شعر تو ترسم خامه را سوزد نظام

لب فرو بند از سخن کلک شررانگیز را



 

 

۶

بی رُخ‌اش کس سوزش پنهان ز من باور نداشت

سوختم صد بار و خاکم رنگِ خاکستر نداشت

سینه را سوراخ‌ها کردی به پیکان ستم

خوب کردی ،کلبه‌ی تاریک بود و در نداشت

گر به ما لطفی نمود آن تند خو عمدی نبود

در کمانِ جور گویا ناوک دیگر نداشت

بس که شوق او صبا را گرم رفتن کرده بود

از چمن چون دید بوی اش برگ سبزی بر نداشت

لاف شعر آن‌کس تواند زد که مانند نظام

گرد شعر کس نگشت و معنی‌ی کس بر نداشت

 

۷

صبح چون باد صبا دفتر گل وا می‌کرد

بلبل از دور به هر صفحه تماشا می‌کرد

گر پس از مرگ مرا زنده نکرد از عار است

تا نگویند که او کار مسیحا می‌کرد

چه عجب گر عرق‌آلود ز بستر برخاست

شرم از هم‌دمی‌ی صورت دیبا می‌کرد

یوسف از شعله‌ی عصمت به خود آتش می‌زد

گر نه اعجاز در بسته‌ بر او وا می‌کرد

قلم از شوقِ خود آمد به کف و کرد رقم

چون نظام از سر درد این غزل انشا می‌کرد

 

۸

تا کی ز خمار می ی سرافگنده شویم

کو می که چو آفتاب تابنده شویم

پیمانه ی هر که پر شود می میرد

پیمانه ی ما چو پر شود زنده شویم

 

۹

گر سرخ شده ست نرگس آن بی باک

از سرخی‌ی او مباش ای دل غمناک

چون تیغ نگاه را به خونم آلود

با دامن چشم خویش کرد از خون پاک

 

۱۰

دشمن بگریز چون قدم بگشاید

آن نیست که وقت فرصت از پی ناید

گر سایه رود ز پیش و خورشید ز پس

چون وقت زوال شد ز دنبال آید

         
       

بالای صفحه