_

 
       

 

 
       

 صفحه‌‌ی شعر هفته نامه‌‌ی ایرانیان (چاپ واشینگتن دی. سی )

 
           
       

گزینه‌‌ی صمصام کشفی

 
       

 

 
 

 

 

 

 
 

هفته نامه‌‌ی ایرانیان جمعه ها  منتشر می شود

   

     شماره‌ی ۸۸۸ ـ جمعه ۱۷ فروردین ۱۳۹۷

  No. 888 - Friday 6 April 2018

 
 

 

 

 

 

 تارنمای صمصام کشفی

م

 

تماس با صفحه‌‌ی شعر

 


محمدعلی سپانلو

        [۱۳۹۴ ـ ۱۳۱۹ خورشیدی /  ۲۰۱۵ ـ ۱۹۴۰ میلادی]

دو شعر

 

۱

طاق يادبود

كتاب نيمه تمام قهرماني ندارد
شهر نيمه ساخته گورستاني ندارد
نه مستعمره ، نه آزاد، نارفته و ناديده
چون همت عاشقي كوتاه
شهر از براي خود مي زيد، نه بهر ساكنان اش:
خيل مسافران و كم طاقت ها
يا قهركرده هايي كه خانه را رها كردند؛
برنامه هاي شهر معوق ماند
سبابه ها به هم نرسيدند
و تيرها، بدون چراغ ، طنز غروب ها شده اند.

بر طاق يادبود
محصور كاخ هاي تهي
تنديس آشنايي
بي فاصله ، تداعی
ی فقدان هاست
با موي نقره فام اش.
بي خود نگرد دنبال گورستان اش
چون هيچ كس در آن نمرده (چون هيچ كس در آن نزيسته است)
يك شهر احتمالي
مانند آرزويي بي ادعا، بيان نشده
يك شهر نيمه كاره
كه نقشه هاي گسترش خود را دور انداخت.

ارديبهشت ١٣٨١ ، تهران

۲

مجسمه‌ها

 

 شب چون كه پیر شد

 وقتی چراغ‌ها تنها شدند

 دل‌خسته از سكونت،

روزانه

 یك‌یك، مجسمه‌ها

 بیدار می‌شوند

 خمیازه‌كش

 از پایه‌ها فرود می‌آیند

 باید به شب‌نشینی رفت...

 البته می‌روند، ولی برخی

تا صبح بعد باز نمی‌گردند

 شاید كه خواب‌شان برده، یا قهر كرده باشند

 لابد خیال‌شان جمع است

 وقتی مقام‌شان امن است

در اساطیر

 (حتا اگر به ماده ی آغازین تبدیل گشته باشند)

 و پایه‌ها، سبكبار

 در لحظه‌ یی كه چشم بهم می‌نهند، می‌گویند:

 فرقی نمی‌كند

 اغلب غیاب زنده‌تر است از حضور.

 


 

نازنین نظام شهیدی

[۱۳۸۳ ـ ۱۳۳۳ خورشیدی / ۲۰۰۴ ـ ۱۹۵۴ میلادی]

دو شعر

 

۱

ماه را دوباره روشن کن

 

ما تنها میزبان مهتاب ایم

نه روزی که در نقش دیگرش تابید

آه، زنی که روز با نام تو

بر بام می گذرد!

دست های زرین ات باید سرزمینی دیگر را

نشانه رود

ما میزبان آن ماه ایم

که دیری ست بر نمی تابد

بانو! ماه را دوباره

روشن کن . . .

رضا مقصدی

با آرزوی دور

 

. . . پس

قامت ِ صمیمی ی خود را

آراستم

از شبنم و شقایق و شمشیر

تا در گذار ِ حادثه بنشینم

 

و ز جویبار ِ آبی ی شفاف ِ دوردست

با رمز و رازهای زمین و آب

با برگ، با درخت

با هر نگاه ِ تشنه

زیباتر از همیشه

گفتم.

 

با من نگفت هیچ کس، کی در کدام وقت

داس سترگ ِ مرگ

بر ساقه های سبز، گذر کرد.

 

 

باری

بی آن که بنفشه بیاساید

در روشنای روز

شب

در ضمیر پنجره ها ماند

و

قاب ِ بزرگ ِ عشق

ترک برداشت.

 

 

آه...

ای قامت ِ شکسته به ناگاه.

 


 

نازنین نظام شهیدی

[۱۳۸۳ ـ ۱۳۳۳ خورشیدی / ۲۰۰۴ ـ ۱۹۵۴ میلادی]

دو شعر

 

۲

الو

 

زیر ابرهای تو ایستاده ام

و گلوی ام گرفته است

کنار تابستان

تلفن زنگ می زند

این ابتدای باران هاست . . .

گوشی ی تلفن ابری ست

رنگ ها گرد شماره گیر می پیچند

بوی باران بر انگشتانم حلقه می زند.

روی سیم هایی که به اندازه ی این هجرانی سیاه و طولانی ست

بر صدای ات بوسه می زنم

و ناگهان

تابستانی میان باران ام.

 

 

 


       
 
       

بالای صفحه

 

   qبرای دیدن بخش صُحبَتِ گُل (نمونه‌هایی از شعر کلاسیک پارسی) این جا را کلیک کنید   q

         

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

         
       

صفحه‌‌ی شعر هفته نامه‌‌ی ایرانیان

 ( بخش دوم، شعر کهن )

 

 
       

گزینه‌‌ی صمصام کشفی

 
           
       

     شماره‌ی ۸۸۸ ـ جمعه ۱۷ فروردین ۱۳۹۷

  No. 888 - Friday 6 April 2018

 
 

در گلستانه

   

صُحبَتِ گُل

 
       

نمونه‌هایی از  سروده های سده ی دهم  و  یازدهم  قمری  ||||     هفدهم میلادی

 

 هفته نامه‌‌ی ایرانیان

(چاپ واشینگتن دی. سی)

جمعه ها  منتشر می شود



نقی‌ی کَمَره‌یی

علی نقی کَمَره‌یی‌ی اصفهانی

[ پایانه‌ی سده‌ی دهم تا آغازه ی یازدهم قمری / ۱۶ تا ۱۷ میلادی]

 

۱

پس از وفا دل اهل وفا بتان ببرند

خورند نعمت خوان این گروه و خوان ببرند

به پاس عقل مشو غره کـ این سیه چشمان

ز دیده مردمک چشم پاسبان ببرند

گر این جمال به بستان برند لاله رخان

رواج و رونق نسرین و ارغوان ببرند

اسیر داغ فراق است جان مهجوران

گمان مبر که به مرگ از فراق جان ببرند

چه وقت بود که این بادهای نوروزی

به جای برگ گل از باغ ما خزان ببرند

چه حکمت است نقی کـ این بتان دل عاشق

اگر چه فاش توان برد هم نهان ببرند

 

۲

ما متاع زهد و تقوا را به آب افکنده ایم

خویش را چون عکس ساقی در شراب افگنده ایم

با لب اش صد حرف موقوف تمنایی و ما

عقده ها بر رشته ی عیش از حجاب افگنده ایم

غم مخور ای دل که امروز است یا فردا که ما

شاهد مقصود را از رخ نقاب افگنده ایم

غیر با او در شکر خواب است شب ها تا به روز

ما به بیداری نمک در چشم خواب افگنده ایم

تا ز جور بی حساب او نقی لب بسته ایم

ما جزای خود به بازار حساب افگنده ایم

 

۳

تا پیشِ تو باد آورد این خسته‌ی روان را

بستم به‌سر انگشتِ صبا رشته ی جان را

از دیده‌ی ما اشکِ روان کرد چو برخاست

سروت که نشاند از حرکت آبِ روان را

تیرِ مژه از جوشن جان صاف برون شد

تا کرد بلند ابروی او تیر و کمان را

برداشتنِ دیده از آن روی چو خورشید

شرط است که در چشم کند تیره‌ جهان را

دردِ دلِ من صعب و نفس سوخته مشکل

کـ از سینه به بالا بَرَد این بارِ گران را

پیشِ تو نقی  این قَدَر از قصه ی دوشین

دانست که می‌سوخت سخن کامِ روان را

۴

چندان دلم به پرسش چشم تو شاد نیست

داند که بر تواضع مست اعتماد نیست

ناقابل است حسن تو را خالِ عارضی

مقبول نیست بنده که آن خانه‌زاد نیست

بخت‌ام به‌زیر دامن حرمان چراغِ عیش

آن شب کند نهفته که آسیبِ باد نیست

ناکامی‌ام نگر که ز بعد زمان هجر

شادم که ذوق روزِ وصال‌ام به یاد نیست

چشم نقی سفید شد از انتظارِ تو

جز عکسِ خالِ روی تو به روی سواد نیست

 

 

 

 

 

 

۵

خوش بود ز تو هر چه شب دوش کشیدیم

هر زهر که دادی همه چون نوش کشیدیم

گردون نتواند که کشد غاشیه۱ی ما

تا غاشیه‌ی عشق تو بر دوش کشیدیم

شاخ‌اش همه شد سرکشی و برگ همه ناز

سروی که به یاد تو در آغوش کشیدیم

از پیرهن چاک گل آن برگ که گفتیم

بر گوش تو ای سرو قباپوش کشیدیم

آن‌ها که تو ز آن زلف و بناگوش کشیدی

کردیم نقی حلقه و در گوش کشیدیم

۱.  غاشیه: پوشش زین

۶

قطره‌ی خونی که ریزد دیده بر یاد گُلی

در هوا گیرد پَر و بالی و گردد بلبلی

هر شرر کـ افتد ز آه ِ آتشینِ دل، شود

داغ‌ْدل پروانه‌یی بر یاد شمع محفلی

در وی آید جان سوزانی و مجنونی شود

سایه‌یی کز من فتد بر خاک در سر منزلی

قامت و رخسار و زلفی دان که گردیده‌ست خاک

در چمن هرجاست سروی یا گُلی یا سُنبلی

چشم عبرت بین اگر در باغ بگشایی نقی

هر طرف بینی ز دست عشق او پا در گُلی

 

۷

من از کجا و گزیدن لب شکرخای اش

که خون شود دل اندیشه در تمنای اش

خورد هوس همه‌جا دور باش غمزه ی او

رود بلا همه‌جا پیش پیش بالای اش

امل ز باده پرستان لعل میگون اش

اجل ز گوشه نشینان جشم شهلای اش

از آن به مهر تو اجزای پیکرم ببرند

که کرد جذب خیال تو حفظ اجزای اش

کشد به پوست از آن نافه مشک را که شده‌ست

ز تازیانه‌ی زلف ات سیه سراپای اش

به وادی‌یی که فشانی کلاله‌ی مشکین

چو نافه بوی دهد خار خشک صحرای اش

سیاه خامی‌ی مجنون کند به لیلی عرض

که کرد ظاهر و باطن احاطه سودای اش

بهشت آید و گل در ره نظر ریزد

قدم نهی چو نقی در ره تماشای اش



















         
       

بالای صفحه