_

 
       

 

 
       

 صفحه‌‌ی شعر هفته نامه‌‌ی ایرانیان (چاپ واشینگتن دی. سی )

 
           
       

گزینه‌‌ی صمصام کشفی

 
       

 

 
 

 

 

 

 
 

هفته نامه‌‌ی ایرانیان جمعه ها  منتشر می شود

   

      شماره‌ی ۸۹۱ ـ جمعه ۸ اردیبهشت ۱۳۹۷

  No. 891 - Friday 27 April 2018

 
 

 

 

 

 

 تارنمای صمصام کشفی

م

 

تماس با صفحه‌‌ی شعر

 


بیژن نجدی

[۱۳۷۶ ـ ۱۳۲۰ خورشیدی / ۱۹۸۷ ـ ۱۹۴۱ میلادی]

سه شعر

 

۱

دیروز که می آمدم از نیمه ی دوم قرن بعد

دیدم که نور آهسته می‌ریزد

صدا آهسته می‌گذرد،

آهسته تر بسیار

از گریهی تنهایان ،

حتا دیدم که ریش و سبیل زمین

و موهای منظومه ی شمسی سفید شده است

و خورشید با چشمان پر از آب مروارید

به آفتابگردانی می‌نگرد

که پلاستیکی ست.

 

۲

قار

 

به کلاغ گفتند حرف بزن.             گفت : قار

 گفتند بخند.              گفت: قار   

 گفتند گریه‌یی سر کن

 گفت  قار   قار    قار

 و در قار کلاغ نبود هیچ

 کلاغ حنجره اش زخم‌دار آوازی است

 که پرندهگان نمی‌خوانند

 

۳

من چهگونه ام؟

 

سرزمین من همین قالی ست زیر پایه های مبل

که بوی گل های اش

از پوست پاهای شما راه می رود تا دل تان

آینه ی من این آلبوم مقوایی ست

گشوده روی میز

با گریه های مقوایی

لب‌خند و چشم های مقوایی

آسمان من گچ‌بری ها و سقف مسجدهاست

می بینید؟

که من چهگونه ام؟ مرا می بینید؟

که موسیقی‌ی من

صدای شماست که از کوچه می‌گذرید؟



هنگامه هویدا

دوشعر

 

۱

زبانم را گم کرده‌ام

انگار هیچ زبانی دیگر زبان من نیست

کلمات بر من افزوده می‌شوند و

از من جدا می‌شوند

انگار هرگز پیش‌تر نیز زبانی نداشته‌ام

و نامی که صاحب من است

به زنی اشاره می‌کند

که از کلمه غایب است

و از تصویر

و حتی صدایی که به او بر می‌گردد

انعکاس غیابی‌ست که به خود راجع است

و به فقدان

شعری از

شاپور بنیاد

[ ۱۳۷۸ ـ  ۱۳۲۶ خورشیدی / ۲۰۰۰ ـ ۱۹۴۷ میلادی ]

 

۱

اکنون که زمرد

رد پای تو

میان ستاره هاست

چرا

میان مزرع دریا

حرفی تنها بودی ؟

ــ ای غریق !

    ای بادبان !  ــ

چرا پذیرفتی

که زخم لاله تو را به بند کشد ؟

و هذیانِ رگ

گواه تو باشد

 

مناجات علف

روییدن ستاره است

و مکان امن تو آن پاره ابر شعله ور است

که پشت سروهای مغرب غروب خواهد کرد

 

۲

باز خواهی گشت

اما چرا پذیرفتی

که زخم لاله روزنه هاش را بر تو باز کند

و حرفی تنها باشی

میان مزرعه های دور

دریا

چشماندازهای تار

افق های مه 

خرداد ۱۳۷۳


 

هنگامه هویدا

دوشعر

 

۲

یک روز می‌ رسد

که دیگر جایی نیست

تا از خودت به آن فرار کنی

چمدان ات را باز می‌کنی

کنار یکی از همین دیوارها

اتراق می‌کنی

کنار یکی از همین رنج های کهنه

یکی از همین زخم های قدیمی

می‌نشینی و

پای ات را در رودخانه‌یی می‌کنی

که سال هاست از تو گذشته،

رودخانه‌ ی بی خانه‌یی

که دیگر هرگز رود نمی‌ شود

و رودی که هرگز دیگر تکرار .

















       
 
       

بالای صفحه

 

   qبرای دیدن بخش صُحبَتِ گُل (نمونه‌هایی از شعر کلاسیک پارسی) این جا را کلیک کنید   q

         

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

         
       

صفحه‌‌ی شعر هفته نامه‌‌ی ایرانیان

 ( بخش دوم، شعر کهن )

 

 
       

گزینه‌‌ی صمصام کشفی

 
           
       

      شماره‌ی ۸۹۱ ـ جمعه ۸ اردیبهشت ۱۳۹۷

  No. 891 - Friday 27 April 2018

 
 

در گلستانه

   

صُحبَتِ گُل

 
       

نمونه‌هایی از  سروده های سده ی دهم  و  یازدهم  قمری  ||||     هفدهم میلادی

 

 هفته نامه‌‌ی ایرانیان

(چاپ واشینگتن دی. سی)

جمعه ها  منتشر می شود



روح‌الامین اصفهانی

میر محمّد امین شهرستانی‌ی اصفهانی

متخلص به روح الامین  و مشهور به میرجمله

 [ سده‌ی یازدهم قمری / ۱۷ میلادی]

 

 

۱

خود را  چو آفتاب به پهلوی او کشید

من خود چه گویم آن چه وی از خوی او کشید

می خواست تا هلال شود تاج آفتاب

ز آن اش قضا مشابه ابروی او کشید

از تاب عارض اش نشود تا کباب مهر

خود را به زیر سایه ی گیسوی او کشید

روز تمام خلق جهان در سیاهی است

از سرمه یی که نرگس جادوی او کشید

روح الامین رسید به معراج خویشتن

خود را چو از هنر به سر کوی او کشید

 

۲

در ره عشق بتی در اولین گام ام هنوز

سوختم صد بار در عشق وی و خام ام هنوز

در دلم روزی تمنای تماشای اش گذشت

می چکد از شرم روی اش خون ز اندامم هنوز

گر برون می رفتم از دام تو می مردم ز رشک

هست چیزی باقی از عمرم که در دام ام هنوز

تیره گی ی هجر یارم کرد زآنسان تیره روز

کـ از دلم روز وصال اش سر زد و شام ام هنوز

نقد هستی صرف کردم در ره اش روح الامین

نا امید از یاری ی آن شوخ خودکام ام هنوز

 

۳

چو عقد گوهری از طبع نکته دان گیرم

هزار نکته ی رنگین به بحر و کان گیرم

ز تاب آه شررناک من چو شعله ی برق

کشد زبانه اگر آب در دهان گیرم

کند چو تیغ سرافراز او هواداری

به نیم قطره ی خون عمر جاودان گیرم

چو هست قوت بازوی طبع و تیغ زبان

قدم به پیش نهم عرصه ی جهان گیرم

به پیش گفته ی روح الامین شوم چون گوش

هزار نکته ی نایاب اش از بیان گیرم

۴

دلا هم گریه شد با شمع مجلس چشم تر امشب

ز طوفانی که خواهد شد تو را کردم خبر امشب

کنم مانند گلبن بر چمن هر دم گل افشانی

اگر آن شمع آتش بار را گیرم به بر امشب

بود یارب که بخت من کند امشب چراغانی

بگردد دست پر داغم به گرد آن کمر امشب

فتاده گرچه آن آتش ز بزمم دورتر لیکن

ز شب های دگر سوز دلم را بیشتر امشب

ز سوز سینه ام تار نظر گشته ست آتش بار

ندانم ز آن به روی یار خود کردن نظر امشب

 

۵

چشم سیاه مست تو تا باده‌نوش گشت

شد شیشه‌گر سپهر و هوا می˙فروش گشت

تنها همین نه لاله به دورت  پیاله خور

زاهد به کنج صومعه هم باده‌نوش گشت

صوفی شدند خلق جهان سر به سر ز شوق

تا آفتاب روی تو پشمینه پوش گشت

بی پرده بود چشمه‌ی آب حیات تو

شکر خدا که خضر خط ات پرده پوش گشت

صحرا ز شوق روی تو گردید لاله پوش

دریا به یاد من همه جوش و خروش گشت

گردش اتاقه‌ی۱ سر خورشید و مه شود

هر سر که خاک در قدم می˙فروش گشت

روح‌الامین چو نام تو بردیم بر زبان

گردون ز پای تا به سر خویش گوش گشت

۱. اتاقه :  قوس

 

 

۶

به هر دل که آن خار مژگان نشیند

چو گل چاک بر سینه خندان نشیند

ز عکس‌اش چو آیینه جاندار گردد

دل من چو تصویر پیچان نشیند

به چشم‌ات نظر هرکه افگند روزی

چو خال تو پیوسته حیران نشیند

رخ‌ات در ته خط بدانسان نشسته

که خورشید بر سبز ایوان نشیند

بهشت زلیخا بود بی‌تکلف

چو با یوسفِ خود به زندان نشیند

تو را دیده روح‌الامین یار گریان

چو گل بهر آن شاد و خندان نشیند

 


         
       

بالای صفحه