_

 
       

 

 
       

 صفحه‌‌ی شعر هفته نامه‌‌ی ایرانیان (چاپ واشینگتن دی. سی )

 
           
       

گزینه‌‌ی صمصام کشفی

 
       

 

 
 

 

 

 

 
 

هفته نامه‌‌ی ایرانیان جمعه ها  منتشر می شود

   

   شماره‌ی ۸۹۲ ـ جمعه ۱۵ اردیبهشت ۱۳۹۷

  No. 892 - Friday 4 May 2018

 
 

 

 

 

 

 تارنمای صمصام کشفی

م

 

تماس با صفحه‌‌ی شعر

    


ضیا موحد

سه شعر

 

۱

سکوت

 

بام ها را نامیده ام

آسمان ها را نامیده ام

اکنون

نام تمام بام ها را می دانم

نام تمام آسمان ها را می دانم

و در کنار برکه ی پر آفتاب و کبوتر

خاموش ایستاده ام

نام ات را پنهان کرده ام

تا همه ی نام ها صدای ات کنند.

 

۲                                                      

غیبت عشق...

 

انسان عاشق

تنها

وقتی همه ی خدایان غایب شوند

ظاهر خواهد شد

ما

در روزگار غیبت عشقی ایم

از ماهیان بپرس

از ماهیان زندانی

در جام های رنگین

و تنگ های سرد بلورین

ما در شب ایم

ما چهره های همدیگر را ندیده ایم

نمی بینیم

و چشمه های خالی از آفتاب و ماهی

غرق حباب های هوا

در ریگزارها گم می شوند.

 

۳

بر سکوی تاریک نشسته ام

 

چون کودکی که اسباب بازی‌های‌اش را گم کرده است

بر سکوی تاریک نشسته ام

دیگر

هنگام، هنگام اختران است

و شاعران،

که واژه های خود را

از این سیاه سرد بیاویزند
































شیدا محمدی

هوای باران و فرشته

 

سنگ‌های دوست و دلم تنگتان خیلی

دلم تنگتان خیلی -

به نستعلیق‌ های خیس

به اسم‌های براق

به عشق    که این روزها تنها اینجا می‌بارد.

 

چه گورستان دنجی و

با بوی این درخت به موسیقی شما گوش می‌دهم

سلام ای ستاره‌های طرار

سلام ای مردهای سینه چاک و سبز

گل‌های مروارید   

باز دور هم نشسته‌اند و از نیلوفرهای کبود برکه حرف می‌زنند

از نام جدید کوچه‌ها

 که یکی یکی تبدیل می‌شوند به اشاره‌های جدید.

 

دستم در دست پسرم می‌توانست باشد     هوای ام پروانه و آفتاب

 دستم در دست تو می‌توانست باشد        هوای ام باران و فرشته

 ما داشتیم با لک لک ها و سینه سرخ ها می‌رفتیم

 ما داشتیم با بلوط های قدیمی از بهشت حرف می‌زدیم

 از تن و موهای دخترکی شبیه همین کاجِ این جا.

 

 آن روز   آن روز   آن روز  که  تخت و رخت شما از راه رسیده بود

 کوچه‌یی آمد و دیدم سرم گیج می‌رود

 دیدم ماشین‌های سیاه از کتاب و ساعت و شهر   

شما را برداشته‌اند و می‌برند

 

من در کوچه‌ یی گم شدم

 با دست‌های قفل و آدم های نیمه تمام

 بی شما و ابدی .

 

۱۳ جون ۲۰۱۰ ـ مریلند

بازنویسی: ۶ جون ۲۰۱۱ ـ مونته ری


 

علی اصغر فرداد

شاعر و مرگ

(و آن همیشه بدین منوال است . . . )

 

به: ا. خ.

. . . و ناگاه

"سایه عظیم کرکسی گشوده بال

از سراسر میدان می گذرد" ۱

خورشید در کسوف تمام می میرد

بوی تند خاک مشام ات را پر می کند

و دیگر کسی را یارای بازداشتن ات نیست.

نگاه ات بی رنگ است

با چشم های خزنده یی و پلک هایی پر از رگ ها

و تو برای نخستین بار "کلمه" را گُم می کنی

"او" را می بینی

نمی خواهی که در حضورش بمیری

تا چشمان سپید مرگ را در تو ببیند

از خیانت

از بدرود وحشت داری

بیرون زمین یخ زده است

و شکارچیان پر قرقاول بر کلاه دارند

اسب های آهنین بر گردت

ـ "ملک مقرّب" در کنارت ـ

از شهر خواب آلوده خواهی گذشت

و در "پوئرتا دالبیرا"۲ اشکهای ات درخواهد آمد.

 

۱.  احمد شاملو، در جدال با خاموشی

۲. پوئرتا دالبیرا، نام محلی است که لورکا قبل از رسیدن به محل اعدام شروع به گریستن کرد. 

       
 
       

بالای صفحه

 

   qبرای دیدن بخش صُحبَتِ گُل (نمونه‌هایی از شعر کلاسیک پارسی) این جا را کلیک کنید   q

         

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

         
       

صفحه‌‌ی شعر هفته نامه‌‌ی ایرانیان

 ( بخش دوم، شعر کهن )

 

 
       

گزینه‌‌ی صمصام کشفی

 
           
       

   شماره‌ی ۸۹۲ ـ جمعه ۱۵ اردیبهشت ۱۳۹۷

  No. 892 - Friday 4 May 2018

 
 

در گلستانه

   

صُحبَتِ گُل

 
       

نمونه‌هایی از  سروده های سده ی دهم  و  یازدهم  قمری  ||||     هفدهم میلادی

 

 هفته نامه‌‌ی ایرانیان

(چاپ واشینگتن دی. سی)

جمعه ها  منتشر می شود



مشرقی

میرزا ملک مشرقی‌ی مشهدی

[ سده‌ی یازدهم قمری / ۱۷ میلادی]

 

 ۱

سرم با شور مجنون آشنا نیست

دلم را هیچ ذوقی از نوا نیست

علاج مستی از پیر مغان پرس

که این جا هیچ دردی بی دوا نیست

جهان از زاهدان ذوق پیمای

چنان پر شد که در میخانه جا نیست

همه چون سایه با خاک ایم یکسان

کسی در ملک ما صاحب نوا نیست

خس و خاشاک دور افتاده گان را

رفیقی بهتر از باد صبا نیست

ز هر جانب به سوی کعبه راهی ست

ولی راهی به از راه خدا نیست

سرم بیگانه ی این گفت و گو هاست

نوای ما به جایی آشنا نیست

چنان عیب است آمیزش در این باغ

که بوی گل در آغوش صبا نیست

 

۲

طبیب شهر را پروای ما نیست

کسی با دردمندان آشنا نیست

درِ هفت آسمان را گر نبستند

چرا امشب در میخانه وا نیست

در این کشور مرا از داغ حرمان

زری در دست هست اما روا نیست

در میخانه وا خواهد شد آخر

کلید رزق در دست شما نیست

کسی کـ از نیستی دل تنگ باشد

زن دنیاست او مرد خدا نیست

ز بی پروایی ی دل در فغان ام

که آن دیوانه را پروای ما نیست

مران از درگه خود مشرقی را

که خوان پادشاهان بی گدا نیست

 

۳

مجنون طبیعت ایم و جنون است کار ما

سرمشق عالمی شده لوح مزار ما

پاس نفس بدار که الماس سوده ایم

ناگاه در دل تو بماند غبار ما

ما چون گل چراغ در آتش شکفته ایم

در دامن کسی نخلیده ست خار ما

برگ حنا نه ایم و به امید رنگ و بو

در دست دیگری ست خزان و بهار ما

ما مشرقی بهار گلستان عشرت ایم

پیمانه ی می است گل آبدار ما

 


۴

ما و دل ایمن از غمِ عالم نشسته‌ایم

در سایه‌ی چراغِ دلِ هم نشسته‌ایم

بگذار تا دمی به فراغت برآوریم

این یک نفس که با دو سه همدم نشسته‌ایم

ننشسته گرد بر جگری از غبار ما

بر هر گلِ زمین که چو شبنم نشسته‌ایم

رفتیم و روشنایی‌ی ما شمعِ راه ماست

در سایه‌ی چراغ کسی کم نشسته‌ایم

مانند داغِ لاله در این باغِ  مشرقی

بر روی خونِ خویش به ماتم نشسته‌ایم

 

۵

دل دیوانه بیرون از خم زلف تو چون آید

محال است این که مجنون از پریشانی برون آید

صنوبر قامتی ای باغبان عزم چمن دارد

از این گلشن برون بر  سرو را تا او درون آید

از آن ساقی که هرکس ساغر سرشار می‌گیرد

اگر جامی به دست عاشق آید سرنگون آید

اگر صد زخم بر دل باشدم  چون غنچه می‌خندم

ستم نادیده‌گان را گریه بر بخت زبون آید

مخند ای غنچه از حرف صبا در هر گلستانی

مبادا مشرقی هم بر سر شور جنون آید

۶

ز پیکان تو در دل رخنه‌یی کارگر دارم

هنوز از حال خود با این پریشانی خبر دارم

نی‌ام  گر سایه‌ی گل پرتو خورشید تابان ام

که از خون گرمی‌ی خود در دل خارا اثر دارم

سزاوار نشستن نیستم چون دود بر مجمر

که سودای پریشان گشتم از صد ره‌گذر دارم

به راه ات می دهم تسبیح را زنار می گیرم

در این سودا اگر یک سود دارم صد ضرر دارم

مدام از عندلیب گلشن شیراز می‌گویی

در این گلزار من هم حرفی از گل تازه تر دارم

تو یک عیب مرا می بینی و من صد هنر دارم

شراب تلخ ام اما رنگ خوناب جگر دارم

نمی‌آسایم از پرواز و یک ساعت نمی‌دانم

که مکتوب کدام آشفته را بر بال و پر دارم

در آن گلشن بهارم می‌کند تکلیف گل چیدن

که گر دانم ز دست افتد نمی‌خواهم که بر دارم

در این ایام از دست دلم کاری نمی آید

نه داغی بر جگر نه آفتابی در نظر دارم

.  .  .  .  .  .  .  .  .  .  .  .  .  .  .  .  .  .  .

.  .  .  .  .  .  .  .  .  .  .  .  .  .  .  .  .  .  . . 

.  .  .  .  .  .  .  .  .  .  .  .  .  .  .  .  .  .

.  .  .  .  .  .  .  .  .  .  .  .  .  .  .  .  .  .  .

         
       

بالای صفحه