_

 
       

 

 
       

 صفحه‌‌ی شعر هفته نامه‌‌ی ایرانیان (چاپ واشینگتن دی. سی )

 
           
       

گزینه‌‌ی صمصام کشفی

 
       

 

 
 

 

 

 

 
 

هفته نامه‌‌ی ایرانیان جمعه ها  منتشر می شود

   

   شماره‌ی ۸۹۳ ـ جمعه ۲۲ اردیبهشت ۱۳۹۷

  No. 893 - Friday 11 May 2018

 
 

 

 

 

 

 تارنمای صمصام کشفی

م

 

تماس با صفحه‌‌ی شعر

 


محمد مختاری

[ ۱۳۷۷ ـ  ۱۳۲۱ خورشیدی /  ۱۹۹۸ـ ۱۹۴۲ میلادی]

دو شعر

 

شعر  نخست:  لبان ناپیدا

 

۱

پایان گرفت زمزمه ی برگ های ماه گرفته

و سایه ها کناره گرفتند.

 

خاک آن چنان گذشت که پروا نماند

تا برگ های سوخته را بنگرم که تا زانو

در سرخی ی دمنده فرو ریخته ست.

 

۲

خاموشی ی پریشان

دالانی از اشاره و تردید می گشاید

راهی کشیده تا دل دیواری از خوشه های سوسنی ی یاس

                             که در دو خط موازی چشم کشیده اند

و جامه یی سیاه که چشمانم را خالی کرده است

در آسمان دور فرو می رود.

 

۳

ماهی به شوق آمد و در سینه یی نشست

تا در کدام ورطه به انکارش برخیزند

آمد که رازی از دل شب بگشاید

رازی شد و به چشم شب آویخت و شکست.

 

۴

می ایستد نسیم بر لبه ی گفت و گوی آرام

گلبرگ های زرد را می پراکند

                             در  ماهتاب.

گسترده است زمزمه ی خاک

در زنبق شکفته و ماه چشم می گشاید

هر شب به جست و جوی لبانی ناپیدا.

فروردین ۱۳۶۵

 

شعر دوم: دایره ی شکسته

 

طعم خویش را می آزماید

میوه ی شکسته در شکنج خاک و

                             خاک در شکستن صدای آب و

                                                                        آب

در نگاه کودکی

              که سنگ می اندازد از بازیگوشی.

 

سنگ روی شاخه از شتاب باز می گردد

کودک از شکاف آفتاب

دست می کشد به پیشانی

 

میوه برلبان او

طعم او

              بر لبان سنگ.

 

خرداد ۱۳۶۵



















سید علی میرافضلی

دو شعر

 

۱

نبودن ات

 

پُر نمی‌شود نبود ن ات.

 

پُر نمی‌شود

جنگل بُریده با هزار عکس

درّهی تکیده با هزار ماه.

 

من هزار درّه و هزار جنگل از تو خالی‌ام.

پُر نمی‌شوم

با هزار چیز . . .

 

آن قدر نبوده‌ای که پُر نمی‌شود

جای خالی تو    با خودِ تو نیز!

 

۲

آهسته خواني

 

تا کی

در شعرهای من

به‌دنبال خودت هستی؟

یک‌بار هم

در شعرهای من

به دنبال خودِ من باش.

 

لطفاً مرا آهسته خوانی کن!


 

فهیمه غنی نژاد

موهای ام

 

موهای ام را

از ته زدم

تا دیگر نبافم

خیال

خیالِ این که

یک روز

یک گُل

به آن ها می زنی

و با همان یک گُل

بهار می شود

یا مثلا

آتشی در سینه داری*

که باد، میان موهای من

جاودانی اش می کند

 

عشق اردیبهشتیِ ی تو

با برف و بوران نسبت داشت

و از ستاره

چیزی کم داشتی

 

همین ها بود

که سر به زیر انداختم و

موهای ام را

از ته زدم.

 

-------------------------------------------------------------

*  پژمان بختیاری : آتشی در سینه دارم جاودانی / عمر من مرگي‌ست نام اش زنده‌گاني


       
 
       

بالای صفحه

 

   qبرای دیدن بخش صُحبَتِ گُل (نمونه‌هایی از شعر کلاسیک پارسی) این جا را کلیک کنید   q

         

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

         
       

صفحه‌‌ی شعر هفته نامه‌‌ی ایرانیان

 ( بخش دوم، شعر کهن )

 

 
       

گزینه‌‌ی صمصام کشفی

 
           
       

   شماره‌ی ۸۹۳ ـ جمعه ۲۲ اردیبهشت ۱۳۹۷

  No. 893 - Friday 11 May 2018

 
 

در گلستانه

   

صُحبَتِ گُل

 
       

نمونه‌هایی از  سروده های سده ی دهم  و  یازدهم  قمری  ||||     هفدهم میلادی

 

 هفته نامه‌‌ی ایرانیان

(چاپ واشینگتن دی. سی)

جمعه ها  منتشر می شود



حسن‌خان شاملو

حسن‌‌خان عبدلوی شاملو

(متخلص به حسن)

[ سده‌ی یازدهم قمری / ۱۷ میلادی]

 

 

۱

شب ما بی‌نیاز از ماهتاب است

چراغ مجلس مستان شراب است

به کف از عمر تا سرمایه داری

به دست آور گل ساغر که ناب است

اگر شیخ است بی پیمانه مست است

و گر صوفی‌ست بی ساغر خراب است

هوا با آن سبک‌روحی که دارد

ز بار بوی گل در پیچ و تاب است

حسن خاک هرات آن فیض دارد

که آب‌اش نشأه افزا چون شراب است

 

۲

با شوق همعنان‌ام و مستانه می‌روم

مست طرب به گوشه‌ی میخانه می‌روم

از اختلاط ساخته‌ی عاقلان چه حظ

شکر خدا به خانه‌ی دیوانه می‌روم

تا شمع را به روی تو تشبیه کرده‌اند

از جا ز رشک جلوه‌ی پروانه می‌روم

صد باغ و بزم چشم به راه من است و من

دست جنون گرفته به ویرانه می‌روم

رسوایی‌ام پسند محبت نشد حسن

بار دگر ز شیشه به پیمانه می‌روم

 

۳

هرگاه رو به کعبه و بت˙خانه کرده ایم

اوّل دعای دولت پیمانه کرده‌ایم

رازی که گفته‌ایم به دیوانه گفته‌ایم

عیشی که کرده ایم به ویرانه کرده‌ایم

صد بار گشته‌ایم به دیوان دل حسن

تا انتخاب ناله‌ی مستانه کرده ایم

 

۴

آن ها که فکر نیک و بد کار ما کنند

زنجیر عدل ما رسنِ دار ما کنند

گر زاهدان به سرّ حقیقت برند راه

تسبیح خود ز رشته ی زنّار ما کنند

باید که آورند چراغی ز بزم طور

روشن دلان چو فکر شب تار ما کنند

 

۵

برای سوختن دیوانه ام من

سمندر نیستم پروانه ام من

ز هر عضوم نوایی می زند جوش

نه چون گل گوش بر افسانه ام من

دهم جان تا برآید کام احباب

حسن هم مشرب پیمانه ام من

 

۶

یارب این مخمور غفلت را می ی اسرار ده

همچو آه ام بر در دل های روشن بار ده

روزگاری شد که حرف گوشه گیری می زنم

یارب این گفتار را توفیقی از کردار ده

تا به کی چون داغ در یک جا کسی گیرد قرار

همچو اشکم آبروی یک قدم رفتار ده

شال پوشی را که حسرت بر قماش دولت است

در لباس عافیت یک پیراهن آزار ده

پاس خاطر چند دارم یک جهان بیگانه را

آشنایی با خودم در خلوت دیدار ده

کام همت میوه ی آزاده گی دارد هوس

ای بهار عمر نخل نیتم را بار ده

خرقه از کوتاهی ی شوقم گریبان می درد

در رفو کاری ش از جسم ضعیفم تار ده

چون حسن می ترسم از مخموری ی روز جزا

باده ی آمرزشم از جام استغفار ده

 

۷

ای شمع تو داده شور پروانه مرا

از صبر و شکیب کرده بیگانه مرا

بهر چه به آزار تو گشتم راضی

عشق تو اگر نکرد دیوانه مرا

 

۸

دل سرخوشی از جلوه ی داغی دارد

زین ساغر خوناب دماغی دارد

از پرده ی فانوس ندارد گله یی

پروانه چو آه خود چراغی دارد

 

۹

در دیده دل آشفته نگاهی دارم

در سینه به خون نشسته آهی دارم

غیر از تو نظر نکرده ام بر دگری

چو مردمک دیده گواهی دارم

         
       

بالای صفحه