_

 
       

 

 
       

 صفحه‌‌ی شعر هفته نامه‌‌ی ایرانیان (چاپ واشینگتن دی. سی )

 
           
       

گزینه‌‌ی صمصام کشفی

 
       

 

 
 

 

 

 

 
 

هفته نامه‌‌ی ایرانیان جمعه ها  منتشر می شود

   

   شماره‌ی ۸۹۵ ـ  جمعه ۴ خرداد ۱۳۹۷

  No. 895 - Friday 25 May 2018

 
 

 

 

 

 

 تارنمای صمصام کشفی

م

 

تماس با صفحه‌‌ی شعر

    


محمد شمس لنگرودی

دو شعر

 

۱

دیر کرده ای

 

بر دکه ی روزنامه فروشی

باران

به شکل الفبا می بارد

دوست دارم

چند حرف و شاخه گلی در منقار بگیرم

و منتظرت بمانم

باران عصر

موزون و مقفا

می بارد

می بارد

می بارد

و تو

دیر کرده ای

گل ها

مثل پرندهگان به دام افتاده در کف من می لرزند

 

تو نخواهی آمد

و شعر

داستان پرنده یی است

که پرواز را دوست دارد و

بالی ندارد

 

۲

تا برگردی و دست تکان دهی

 

بر نمی گردند شعرها

به خانه نمی روند

تا برگردی و دست تکان دهی

روبانهای سفید را در کف شعرها ببین

که چهگونه در باران می لرزند

روبانهای سفید پیچیده بر گل سرخ‌های بی تاب را ببین

بر نمی گردند شعرها، پراکنده نمی شوند

به انتظار تو در بارانی ایستاده اند

و به لبخندی، به تکان دستی دلخوش‌اند

هیچ چیز با تو شروع نشد

همه چیز با تو تمام می شود

کوهستانهایی که قیام کرده اند

تا آمدن‌ات را پیش از همهگان ببینند

اقیانوسها که کف بر لب می غرند و به جویبار تو راهی ندارند

باد و هوا که در اندیشه اند، چرا انسان نیستند که با تو سخن بگویند

و تو! سوسن خاموش

همه چیزت را در ظرفی گذاشته به من داده ای

تا بین واژهگان گرسنه قسمت کنم

هیچ چیز با تو شروع نشد

همه چیز با تو تمام می شود

جز نامم . . .


















اسماعیل رهـا

[ ۱۳۹۶ ـ ۱۳۱۰ خورشیدی / ۲۰۱۷ ـ ۱۹۳۱ میلادی]

چند شعر کوتاه

 

۱

ذهن درخت نام تو را می خواست

ناخن مرا نبود

لختی

              با برگ های سبز

نام تو را به زمزمه بنشستم

دیری ست مرغکان بهاری

نام تو را به هلهله پرواز می دهند.

 

۲

نام تو را دوباره نوشتم

بر سنگ قصه‌یی

 گلسنگ ها

 فریاد می زدند: صبوری

دیدم ترک، به پشت ترک، سنگ را شکافت

 

۳

سیبی

در انتظار آمدن حوا

در زیر چتر ابر

خمیازه می کشد

 


 

مهرنوش قربانعلی

دو شعر

 

۱

همه ي جهان نبوده ام

 

آن قدر كشيده‌تر از من است

اين درخت

كه به ياد مي‌آورم

همه ي جهان نبوده ام

و نبض باد مي‌تواند

آكنده از نفس‌هاي تو باشد

 

چند ساله مي‌تواند باشد

كه زمين سر بر پاي اش گذاشته است؟

و برگ‌هاي اش

بركوچكي دل‌تنگي‌هاي‌ام مي‌وزد

 

نبض باد مي‌تواند

آكنده از نفس‌هاي تو باشد

و اين درخت شايد

گوشه‌یي از چشم‌اندازي پهناور . . .

 

۲

چرا؟

 

تکیه کلام مان هر دو یکی بود ـ چرا؟ـ

و خضر تاب همراهی مان را نداشت، چرا؟

در مجمع دو دریا

ماهی که نشانه ی کاملی بود، راه خود را در پیش گرفت

جست وجوی اش را تصور نکردیم، چرا؟

هرگز شکیبایی نتوانی کرد

حواله ی خاموشی به لب هامان داد، چرا؟

می خواهی توفانی برای ام صید کنی

همیشه اول ماجراست، چرا؟

       
 
       

بالای صفحه

 

   qبرای دیدن بخش صُحبَتِ گُل (نمونه‌هایی از شعر کلاسیک پارسی) این جا را کلیک کنید   q

         

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

         
       

صفحه‌‌ی شعر هفته نامه‌‌ی ایرانیان

 ( بخش دوم، شعر کهن )

 

 
       

گزینه‌‌ی صمصام کشفی

 
           
       

   شماره‌ی ۸۹۵ ـ  جمعه ۴ خرداد ۱۳۹۷

  No. 895 - Friday 25 May 2018

 
 

در گلستانه

   

صُحبَتِ گُل

 
       

نمونه‌هایی از  سروده های سده ی دهم  و  یازدهم  قمری  ||||     هفدهم میلادی

 

 هفته نامه‌‌ی ایرانیان

(چاپ واشینگتن دی. سی)

جمعه ها  منتشر می شود



حاذق گیلانی

حکیم حاذق گیلانی

[پایانه‌ی سده‌ی دهم تا آغازه‌ی یازدهم قمری / ۱۷ میلادی]

 

۱

باز ای دل شوریده تمنای که داری

حیران که گشتی و تماشای که داری

در حلقه ی زلف اش مه و خورشید به بندند

در دام که افتادی و سودای که داری

سودی سر خود در قدم یار همه عمر

باز این سر فرسوده ته پای که داری

جنت به من آن روز که بخشند نگیرم

حاذق همه دانند تمنای که داری

 

۲

پر از محبت معشوق ماست سینه ی ما

قرین کس نشود یار بی قرینه ی ما

ستاره یی که شب بخت را کند روشن

طلوع می کند از آسمان سینه ی ما

نزاکت دل ما بین و حرف سخت مگوی

که سنگ راست خطرها ز آبگینه ی ما

سپهر و کرسی و عرش اند زینه های دلم

نعوذباله اگر کس فتد ز زینه ی ما

ز کشتی ی دل ما پا برون منه حاذق

بر اب خضر روان می شود سفینه ی ما

 

۳

هر که جمعیت آن زلف پریشان دیده ست

او پریشانی ی ایام فراوان دیده ست

تشنه گان لب جان بخش تو را خضر چو دید

شد پشیمان که چرا چشمه ی حیوان دیده ست

گل به خلوت ندهد بار به هر کس ورنه

همچو بلبل همه کس راه گلستان دیده ست

حاذق از دیدن روی تو چه بیند یارب

زلف نادیده بسی خواب پریشان دیده ست

 

۴

لب تشنه‌ایم و بر لب دریا نشسته‌ایم

یک گام ره نرفته و از پا نشسته‌ایم

راه سفر چه گونه کنم طی که در دو گام

مانند نقش پای به صد جا نشسته‌ایم

هر لحظه همچو باد کنم سیر عالمی

با آن‌که همچو کوه به یک جا نشسته‌ایم

گر حفظ ما خدا نکند حال چون شود

ما شیشه‌ایم و پهلوی خارا نشسته‌ایم

از کنج خانه بر در کس پا نمی‌نهیم

آسوده از شرارت دنیا نشسته‌ایم

دی وعده کرد یار و نیامد برم کنون

در انتظار وعده‌ی فردا نشسته‌ایم


۵

مقید سر زلف تو پر غروران‌اند

شکار آهوی چشم تو شیر زوران‌اند

جماعتی که مرا پند می‌دهند از عشق

نکرده‌اند به روی ات نگه، که کوران‌اند

ز بس که معنی‌ی شیرین به هر طرف ریزم

به گرد خامه‌ی من صف کشیده موران‌اند

غمین مباش تو حاذق ز خلق کـ این مردم

به شکل مردم و در فعل چون ستوران‌اند

 

۶

نه خبر ز راز دارم نه خبر ز رازداران

من مست را چه پرسی ز کلام هوشیاران

به فراز چرخ توسن شده‌ام سوار از آن رو

که پیاده در رکاب‌ات نروند خرسواران

چو تو پرده برنگیری چه شب و چه روز روشن

چو تو در چمن نیابی چه خزان و چه بهاران

بشکفت گل ولیکن تو ز خواب برنجستی

نه ز آه سینه ی من نه ز ناله‌ی هزاران

فگنند روز محشر تن باد را به زندان

که مباد پرده خیزد ز جمال شرمساران

نفسی به یک قرارم نگداشت عمر گویی

من و زیبق۱‌ایم هر دو ز نژاد بی‌قراران

ز ازل نصیب هرکس شده حالتی و جایی

تو و بوستان و بلبل بگذشت روزگاران

برسم چو حاذق آخر به مراد خویش روزی

که جهاندم اسب همت ز قفای شه‌سواران

 

۱.ـ زیبق = جیوه

۷

راز تو نه در سکوت و آوا گنجد

این باده نه در ساغر مینا گنجد

گر مور ز خوان وسعت اش ریزه خورد

در کاسه‌ی چشم مور دریا گنجد

 

۸

سیمرغ  محبتی کنام تو چه شد؟

همنام جمی بگو که جام تو چه شد؟

هر کس به مقام خود، مقام تو کجاست؟

ای ساکن قعر چاه بام تو چه شد؟

 

۹

عنقا به سر بام تو پر اندازد

از هیبت تو کوه کمر اندازد

آن اختر روشنی که هر صبح ز شرم

بر پای تو آفتاب سر اندازد

 

         
       

بالای صفحه