_

 
       

 

 
       

 صفحه‌‌ی شعر هفته نامه‌‌ی ایرانیان (چاپ واشینگتن دی. سی )

 
           
       

گزینه‌‌ی صمصام کشفی

 
       

 

 
 

 

 

 

 
 

هفته نامه‌‌ی ایرانیان جمعه ها  منتشر می شود

   

   شماره‌ی ۸۹۶ ـ جمعه ۱۱ خرداد ۱۳۹۷

  No. 896 - Friday June 1st 2018

 
 

 

 

 

 

 تارنمای صمصام کشفی

م

 

تماس با صفحه‌‌ی شعر

    


حافظ موسوی

از رنگ های مرگ

 

مزه یی چسبناک دارد مرگ

و صدای پای‌اش برق می زند مثل بلورهای نمک

 

از چشم های‌اش شعله های بنفش می ریزد

و مثل آب به قالب هر چیزی در می آید مرگ

 

جیب های‌اش پر از ثانیه های سنگ شده

و دست های‌اش مثل ابر پراکنده است مرگ

 

گوش های شکسته‌یی دارد مرگ

و سینه اش صخره یی ست پر از مو

 

با شکافی عمیق که نیزه های نور را می بلعد و

خاکسترشان می کند مرگ

 

غروب ها گاهی

با سیگار نیم سوخته‌یی بر لب

در افق های دور قدم می زند

وبعد

سیگارش را پشت آب های افق می اندازد

و با قایقی نقره یی به ساحل می آید مرگ

 

گیر می اندازد گاهی ما را

دست می اندازد گاهی دریا را

همدست می شود گاهی با ماه

و می دواندمان گاه

در جست و جوی یک پری‌ی دریایی مرگ

 

تجربه یی بکر است

لا به لای اتفاق های روزمره و تکراری .

هلوی شیرین و وسوسه انگیزی ست با کرک هایی موهوم

بر شاخه‌یی که در وهم تکان می خورد

و فهم را به سخره می گیرد مرگ

 

غریبه نیست

چهره ی آشنای اش در ما مخفی ست

و دیده می شود با چشم هایی معکوس     مرگ

 

کیف کشیدن کبریتی در تاریکی ست

شوق ظهور یک نگاتیو است که سوخته می پنداریم اش

و می کشاندمان

به تاریکخانه ی بی روزن

مرگ

۱۳۸۹

































منوچهر شیبانی

 [۱۳۷۰ـ ۱۳۰۳خورشیدی /  ۱۹۹۱ ـ ۱۹۲۴ میلادی ]

دورنما

 

شنْ تپه های سیال

برسرخی ی غروب کویری

انداخته ست طرحی

از رستخیز سطوت توفان

و بادگیرها

گیرنده گان همهمه ی ضعیف شهر

و شهر

در تحیّر

پاشیده کاه

بر فرق قرن های کویری

بر سینه ی لهیده ی صد چاک

پیکر لمیده ، او

با تاول های تاول

در ضربه های منکسر باد

این یک ورم کشیده

آن یک شکافته

بر قلب اضطراب

رگ های جاده ها

از یک دگر گسیخته

ناجور بافته

با چینه های معوج

تالاب های منکسر خانه خانه را

محصور ساخته

بر چله های  سیم

کلاغان ز  هر  گره

تا کورسوی حیرت لغزان حباب ها

سرخورده

خسته خسته

ولی    رنگ باخته

 

و شهر زرد خاکی

از زخم قلب خورشید

خون می مکد

به زیستن

و باز

زیستن


 

رزا جمالی

نقطه . بی نقطه این سطر مضطرب است که چرا تمام نمی‌شود ؟

 

با دل شوره از چفت شدن بندهای این سطر ناتمام دل‌تنگ‌ام

جه طور بیاویزم به حروف آخرش؟

مجموعه‌یی از تناسبات گوشم، اداتِ ناآشنای این کلمات،

بر موربی از خواهشی، کلید کرده ام ، سفت؛

لنگ می زند بی علامتی در آخر؛

از دل شوره ی چفت شدن؛

دل شوره ی چفت شدن؛

دل شوره ؛

 

به دل نگرانی ی مریضم قسم بخور،

من مادر کلماتم را از دست داده ام و شعری یتیم ام!

بی نقطه به دل سوزی ی تو احتیاج  دارم

با نقطه تمام می شوم

              و دلم می گیرد از تمام شدنم!

 

۲۸ اردیبهشت ۱۳۷۷

       
 
       

بالای صفحه

 

   qبرای دیدن بخش صُحبَتِ گُل (نمونه‌هایی از شعر کلاسیک پارسی) این جا را کلیک کنید   q

         

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

         
       

صفحه‌‌ی شعر هفته نامه‌‌ی ایرانیان

 ( بخش دوم، شعر کهن )

 

 
       

گزینه‌‌ی صمصام کشفی

 
           
       

   شماره‌ی ۸۹۶ ـ جمعه ۱۱ خرداد ۱۳۹۷

  No. 896 - Friday June 1st 2018

 
 

در گلستانه

   

صُحبَتِ گُل

 
       

نمونه‌هایی از  سروده های سده ی دهم  و  یازدهم  قمری  ||||     هفدهم میلادی

 

 هفته نامه‌‌ی ایرانیان

(چاپ واشینگتن دی. سی)

جمعه ها  منتشر می شود



صیدیی تهرانی

میر سید علی تهرانی

( مشهور به صیدی)

[ سده‌ی یازدهم قمری / ۱۷ میلادی]

 

۱

ز بس که معنی ی رنگین شد آشکار از من

به دور حسن تو شد عالمی بهار از من

شکست کشتی ی معنی به ورطه یی که در او

چو موج دور شود هر نفس کنار از من

خطاست تیر تغافل چو  بر نشان آید

به من نظاره مکن تا بری قرار از من

به ره گذار تو بی هوده آن قدر ماندم

که انتظار برآورد زینهار از من

دلیل نیستی ام بس بود همین صیدی

که نیست بر دل آیینه یی غبار از من

 

۲

به باغ عشق تو آن عندلیب مدهوش ام

که غنچه گل شد و گل چیده گشت و خاموش ام

ز نارسایی ی طالع همین زیانم بس

که در دل تو گذر دارم و فراموشم

عجب که بی تو دو روز دگر به جا مانم

چنین که آتش هجر تو می دهد جوشم

مرا ز حلقه به گوشان خود چه می شمری

که گوهر سخنی از تو نیست در گوشم

به جاست پند تو صیدی ولی چه چاره کنم

به زیر بار تعلق نمی رود دوشم

 

۳

از نور رخ اش بس که شبم فیض اثر بود

در اول شب چشم مرا بیم سحر بود

ای دیده سرشکی به وداع اش نفشاندی

در مردمک ات اشک مگر آب گهر بود

ساقی طرف غیر نگه داشت و گرنه

بد مستی ی ما منتظر جام دگر بود

هنگامه ی او نور دگر داشت که امشب

چون تیره گی از مجلس او غیر به در بود

هر نقش مرادی که به دل خواه برآمد

اصل اش چو در آمد به نظر سکه ی زر بود

روزی که مرا طالع مولود نوشتند

آغاز پریشانی و انجام هنر بود

از سوز جدایی دل صیدی چه خبر داشت

پروانه ی او سوخته ی نور نظر بود

 

۴

مگذار در شکنجه ی خواهش زبان خویش

ممنون ز بی زبانی ی خود ساز جان خویش

با خاطر شکفته مصاحب چه می کنی

خود سیر کن شکفته گی ی بوستان خویش

پرهیز کن ز صحبت ناجنس، زینهار

کـ آتش ز آب کرد دودمان خویش

از خلق دور شو گر از ایشان نه ای که مرغ

بر شاخ ره گذار نبست آشیان خویش

صیدی در این زمانه کسی نیست بی کمان

مفرست در به در چو گدایان کمان خویش



 

 

 

 

۵

چو باد همسفر خویش را به جا مگذار

رفیق اگر همه بار دل است وامگذار

ز عیش جز غم و آزار عیش حاصل نیست

برای چیدن گل خار زیر پا مگذار

ز بد گمانی ی مردم به حق خویش مترس

همیشه صرفه ی خود را به آشنا مگذار

شکسته رنگی ی گل را غبار شادی گیر

در آن طرف که نشاط دل است پا مگذار

دراز دستی ی فرصت همیشه نیست مجال

گلی که بشکند از شاخ مدعا مگذار

هوای نفس دل ات را شکست و کرد غبار

تو نیز دشمن خود را به این هوا مگذار

غمین چرا ز مکافات می شوی صیدی

حساب خویش به هنگامه ی جزا مگذار

 

۶

نکند خسته دلی را دل غم پرور ما

قیمت سنگ کسی نشکند از گوهر ما

گل آمیزش ما بوی جدایی ندهد

باد را دود کند گرمی‌ی خاکستر ما

پیش ما سروری روی زمین دولت نیست

دولت آن است که در پای تو افتد سر ما

عندلیب ایم ولی خوی سمندر داریم

می کند شعله هواداری بال و پر ما

از صفایی که بود عاریتی بیزارم

نشکفد در شب مهتاب گل ساغر ما

شهرت از بخت ندارد سخن ما صیدی

در شب تار نمایان نشود اختر ما

 

۷

بدان شوق‌ام هوای گرد آن سرگشتن است امشب

که خون اشک صد پروانهام  بر گردن است امشب

که چون فانوس دارد از درون، سررشته‌ی رنگ‌ام

که پرواز بلندش تا کنار دامن است امشب

چه جای غیر در بزم‌ات که از سرشاری‌ی غیرت

به دل داغ‌ام ز چشم بی‌گناه روزن است امشب

نمی‌آید نگه هر دم ز بیم غیر در دیدن

گل بی خار چیدن روی او را دیدن است امشب

رقیب از وصل ما دارد اگر بیماری‌ی رشکی

به از من کس نمی‌داند، علاج‌اش مردن است امشب

وصال یوسف خود را به نسبت پیر کنعان‌ام

چراغ کشته‌ی  چشم‌ام ز روی‌اش روشن است امشب

به رنگ گل دماغ از باده‌ تر دارد، بیا صیدی

اگر درد دلی داری مجال گفتن است امشب

 










         
       

بالای صفحه