_

 
       

 

 
       

 صفحه‌‌ی شعر هفته نامه‌‌ی ایرانیان (چاپ واشینگتن دی. سی )

 
           
       

گزینه‌‌ی صمصام کشفی

 
       

 

 
 

 

 

 

 
 

هفته نامه‌‌ی ایرانیان جمعه ها  منتشر می شود

   

   شماره‌ی ۸۹۷ ـ جمعه ۱۸ خرداد ۱۳۹۷

  No. 897 - Friday June 8th 2018

 
 

 

 

 

 

 تارنمای صمصام کشفی

م

 

تماس با صفحه‌‌ی شعر

 


صمصام کشفی

همهمه

 

 

تنها می‌روم

و نیست دور و برم هیچ

اسب و تفنگ هم که ندارم

و، ترس هم که وبال است

جانوری هم اگر شود پیدا

نمی‌دانم چه بر سَرَم آید

 

و تا ترس وبال است ،

لرزش دستانم هم ،

نمی‌گذارد آتشی برافروزم؛

 

( آتش ؟

 

خاک هم نمی‌توانند به هوا کنند این دستان ! )

 

گلوی خشک هم هی

تری می‌کند طلب

امّا نه این که تنها هستم و ترس هم وبال،

پاهام پیش نمی روند

خوابم هم نمی‌برد

دندان‌هام هم می‌خورند به هم

سرما هم که امان نمی‌دهد . . .

خوابم هم نمی‌برد

 

حالا

با این همه هم

 همهمه‌یی افتاده در شعرم که نگو

شاید همین هم هم ها و همهمه‌ها

روپوش حالم باشند

و ترس در نهایت تنهایی هم

جرأت نکند که وبالم باشد.

 

فکرش که می کنم می‌بینم

تنهایی، هم

از واژه‌هایی‌ست که چون خودِ خودِ تنهایی

تنهاست

و ناگزیر است از گم شدن

در هماهمی‌ی این همه هم‌؛

در همهمه‌‌ها !

۲۰ اکتبر ۲۰۱۳


فرناز جعفرزادگان

دو شعر

 

۱

آینه

 

دست می‌برم به آینه

آینه می‌گریزد از ریزش تن

هر روز تکه‌یی از خودم را

جمع می‌کنم

حرف را

که صدایم نمی‌شنود

درد را

که با من این‌طرف، آن‌طرف

هرطرف می‌آید

مرد را

که تنهایی به من

هدیه داده

و . . .

پازل‌ها 

زل می‌زنند به من

زنی که زیبایی اش را

به آینه فروخت 

محمود کویر

دو شعر

 

۱

سونات ماه

 

آسمان، دهان زرد خود گشوده است...

و می‌چرخد

باد بیهوده

بر درگاه می‌خانه‌های خراب

خاک

حاکستر . . .

و می‌خواند

آواز شیطان را

کولی‌ی گلوبریده‌ی بندر . . .

و می‌کوبد

لته‌ی شکسته‌ی پنجره‌یی

به طبل باد . . .

و می‌گذرند

بام به بام

علم‌های همهمه

پچپچ . . .

و می‌برد

به دوشِ موج

ماه تکه تکه تکه را...

 

۲

پنجره

 

شما گریه می‌کردید

یا باد داشت حرفی می‌زد؟

هر چه هست،

آن پنجره خواب اش نمی‌برد.


 

فرناز جعفرزادگان

دو شعر

 

۲

با تو ماه سیبی ست

 

ای آبی‌ی سلیس
ای جزر و مد اتفاق خیس چشم های من
با تو ماه سیبی ست
که هر شب
در دامن جاذبه ی زمین می افتد












































       
 
       

بالای صفحه

 

   qبرای دیدن بخش صُحبَتِ گُل (نمونه‌هایی از شعر کلاسیک پارسی) این جا را کلیک کنید   q

         

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

         
       

صفحه‌‌ی شعر هفته نامه‌‌ی ایرانیان

 ( بخش دوم، شعر کهن )

 

 
       

گزینه‌‌ی صمصام کشفی

 
           
       

   شماره‌ی ۸۹۷ ـ جمعه ۱۸ خرداد ۱۳۹۷

  No. 897 - Friday June 8th 2018

 
 

در گلستانه

   

صُحبَتِ گُل

 
       

نمونه‌هایی از  سروده های سده ی دهم  و  یازدهم  قمری  ||||     هفدهم میلادی

 

 هفته نامه‌‌ی ایرانیان

(چاپ واشینگتن دی. سی)

جمعه ها  منتشر می شود



برهمن لاهوری

چندر بهان برهمن لاهوری

(شاعر پارسیسرای هند)

[سده‌ی یازدهم ‌‌قمری /  ۱۷ میلادی]

 

۱

ای برتر از تصور و وهم و گمان ما

ای در میان ما و برون از میان ما

آیینه گشت سینه ی ما از فروغ عشق

شد جلوه گاه صورت معنی نهان ما

جا کرد در میان رگ و ریشه مهر دوست

پرورده شد به مغز وفا استخوان ما

استاد عشق حوصله فرمای عاشق است

صد جا شکست تا به لب آمد فغان ما

مانند غنچه گرچه خموش ایم برهمن

لیکن پراز نواست چو بلبل زبان ما

 

۲

من عاشق ام مرا به هوس احتیاج نیست

مرغ رمیده را به قفس احتیاج نیست

هرگز نظر به جیفه ی دنیا نیافکنم

شهباز را به بال مگس احتیاج نیست

در گوشه ی خمول* چو عنقا فتاده ام

دیگر مرا به صحبت کس احتیاج نیست

گر سوی ما ندید، برهمن از او مرنج

گل را به آشنایی ی خس احتیاج نیست

*- خمول= گمنامی

 

۳

هر نفس بوی صحبت آید از گفتار ما

می توان فهمید از گفتار ما مقدار ما

در خیال شمع روی او به شب های فراق

صبح را در خواب یابد دیده ی بیدار ما

کی سر آزاده گان در پیش گردون خم شود

کم مبادا از سر ما سایه ی دیوار ما

در محبت از ازل پیوند دارد برهمن

رشته‌ی زلف بتان با رشته ی زنار ما

 

۴

مرا به سیر گلستان بهار شد باعث

به باده توبه ی نا استوار شد باعث

خیال قد و رخ و عارض نگار مرا

به سیر سرو و گل و لاله زار شد باعث

قرار در شکن زلف یار خواهم کرد

به این قرار دلِ بی قرار شد باعث

چو اشک در پی ی آن سرو چون روان نشوم

مرا که گریه ی بی اختیار شد باغث

نمی شدم به ره دیر هرگز از سر شوق

مرا برهمن زنار دار شد باعث

۵

کنم از ساده دلی بند دیده مژگان را

به مشت خس نتوان بست راه توفان را

جگر فشان شده ام باز جای آن دارد

که لاله زار کنم دامن و گریبان را

همیشه زلف تو را اضطراب در کار است

چه گونه جمع کند خاطر پریشان را

شبی خیال تو آمد به خواب و آسودیم

دگر ز هم نگشادیم چشم گریان را

برهمن از تو سخن بی دلیل می خواهم

که اعتبار نباشد دلیل و برهان را

 

۶

بیار باده که وقت بهار می‌گذرد

تو غافل از خودی وُ وقت کار می‌گذرد

چو برق خرمن دل ها به خنده می سوزد

ز دور جلوه‌کنان از کنار می‌گذرد

شمار عمر گران˙مایه  هر نفس باید

که چشم تا زده ای از شمار می‌گذرد

مرا نظر به تهی دستی ی برهمن نیست

به دامن‌اش گهر آب˙دار می‌گذرد

 

۷

نقاب از رخ چو برگیرد سحرگه آفتابِ من

به طرز بی‌حجاب‌اش بیشتر گردد حجاب من

ز راه عقل بیرون می‌شتابم در پی‌ی مطلب

مرا از قرب من دل دور می‌دارد شتاب من

دو عالم از کتاب قدرت او یک ورق سازد

بود ز آن یک ورق یک نکته‌ی عشق انتخاب من

ز اشک بی‌کسی دریای رحمت را به جوش آرم

اگر در روز محشر در میان آید حساب من

برهمن تا به صبح محشر از هم چشم نگشایم

اگر آید شبی آن آفتاب من به خواب من

 

 

۸

نرگس‌ات از سرمه رنگ دل‌ربای تازه بست

نسخه‌ی افسونگری را از مژه شیرازه بست

بر سر مژگان سرشک‌ام آمده بی لخت دل

گوییا زخم درون من لب از خمیازه بست

خواستم تا نقش روی دل‌بر خود بنگرم

گریه‌ام از اشک پیش روی من دروازه بست

چون گل بادام روی دل برِ من بشکفد

تا که بر لاله‌ عذار خویش رنگ غازه* بست

کی بباید راه سوی من دمی پای نشاط

ز آن که شیدای برهمن را غم اش اندازه بست

*- غازه = سرخابی

         
       

بالای صفحه