_

 
       

 

 
       

 صفحه‌‌ی شعر هفته نامه‌‌ی ایرانیان (چاپ واشینگتن دی. سی )

 
           
       

گزینه‌‌ی صمصام کشفی

 
       

 

 
 

 

 

 

 
 

هفته نامه‌‌ی ایرانیان جمعه ها  منتشر می شود

   

   شماره‌ی ۸۹۸ ـ جمعه ۲۵ خرداد ۱۳۹۷

  No. 898 - Friday June 15th 2018

 
 

 

 

 

 

 تارنمای صمصام کشفی

م

 

تماس با صفحه‌‌ی شعر

 


نیما یوشیج

(علی اسفندیاری)

[۱۳۳۸ـ ۱۲۷۶خورشیدی / ۱۹۶۰ ـ ۱۸۹۷ میلادی]

آن‌که می‌گرید

 

آن که می‌گرید با گردش شب

گفت و گو دارد با من به نهان.

از برای من خندان ست،

آن که می آید خندان، خندان.

 

مردم چشمم، درحلقه‌ی چشم من اسیر،

می شتابد از پیش.

رفته ست از من، از آن‌گونه که هوش من از قالب سَر،

نگه دوراندیش.

 

تا بیابم خندان چه کسی،

وآن که می گرید با او چه کسی ست.

رفته هر محرم از خانه‌ی من،

با من غمزده یک محرم نیست.

 

آب می غرّد در مخزن کوه،

کوه ها غمناک‌اند.

ابر می‌پیچد دامان‌اش تر.

وز فراز درّه، اوجا ی جوان،

بیم آورده برافراشته سَر.

 

من بر آن خنده که او دارد، می گریم.

و بر آن گریه که او راست به لب می خندم.

و طراز شب را سرد و خموش،

بر خرابِ تِن شب می بندم.

 

چه به خامی به ره آمد کودک!

چه نیابیده همه یافته دید!

گفت: راهم بنما.

گفتم: او را که بر اندازه بگو.

پیش تر بایدت از راه شنید.

 

همچنان لیکن می غرّد آب.

زخم دارم به نهان می خندد.

خنده ناکی می گرید.

 

خنده با گریه بیامیخته شکل.

گل دوانده ست بر آب.

هر چه می گردد از خانه به در،

هر چه می غلتد، مدهوش در آب.

 

کوه ها غمناک‌اند.

ابر می پیچد.

وز فراز درّه ، اوجا ی جوان،

بیم آورده برافراشته قد.

 

خرداد ۱۳۲۷




























اورنگ خضرایی

[۱۳۷۸ ـ ۱۳۲۱ خورشیدی /   ۱۹۹۹ ـ  ۱۹۴۲ میلادی]

دو شعر

 

۱

کاشتن غزل

 

نگاه که می‌کنم از دریچه های سمتِ سبز

یک صندلی ی قدیمی

به آوازهای دور خیره است

لحظه به لحظه موج ها

می آیند ، می روند، فرو می کشد

و من برای کاشتن گندم و غزل

خاکِ باغچه را چنگ می زنم

و چه قدر دوست دارم که بدانی

بساط های چرکین را

می خواهم دور بریزم

و بعد بنشینم

رو به رو به تماشای آوازت

روی همین صندلی ی قدیمی

 

۲

طرح

 

گرگ هار دشت

زوزه می کشد

میان شب

خواب را زچشم گله و شبان

 بریده است

 

 

باد سرد صبح

می وزد ز کوهسار

خون چکیده روی خار و سنگ دشت


 

آزاده فراهانی

جادهی آب پری

 

از تو بسیار گفته‌اند

اما کیست که در تو راه برود؟

سیگار بگیراند

در پیچ‌های‌ات تصادف کند

ترمز ببرد و به کوه بزند

وقت عبور مه

که گرگ‌ها عاشق‌اند

دکمه‌های انار را باز

و پرواز کند با زوزه‌های کوه

و وقت عبور سیب از دره

هر صبح ساعت پنج

موهای درهم و خیسش را از مه پایین بیاورد

و به قصد بودن زندگی را ترک کند

 

کیست که مثل تو پری بودن را بلد باشد؟

جاده بودن را

درهم و برهم کردن گیسو در چشمه را

 

کیست که مثل تو کنج عبور

پرده‌ها را کنار بکشد

و از تورها معلق شود

به درّه‌یی بزند

که سیب‌های اش، هنگام جاذبه عاشق‌اند

و مثل تو زندهگی را به قصد بودن

همیشه ترک می‌کنند.

       
 
       

بالای صفحه

 

   qبرای دیدن بخش صُحبَتِ گُل (نمونه‌هایی از شعر کلاسیک پارسی) این جا را کلیک کنید   q

         

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

         
       

صفحه‌‌ی شعر هفته نامه‌‌ی ایرانیان

 ( بخش دوم، شعر کهن )

 

 
       

گزینه‌‌ی صمصام کشفی

 
           
       

   شماره‌ی ۸۹۸ ـ جمعه ۲۵ خرداد ۱۳۹۷

  No. 898 - Friday June 15th 2018

 
 

در گلستانه

   

صُحبَتِ گُل

 
       

نمونه‌هایی از  سروده های سده ی دهم  و  یازدهم  قمری  ||||     هفدهم میلادی

 

 هفته نامه‌‌ی ایرانیان

(چاپ واشینگتن دی. سی)

جمعه ها  منتشر می شود



صفی‌ی اصفهانی

آقا صفی‌ی اصفهانی

(متخلص به صفیا)

 [ پایانه‌ی سده‌ی دهم تا آغازه ی یازدهم قمری / ۱۶ تا ۱۷ میلادی ]

۱

من ام که جان و دل از ننگ من زتن بگریخت

ز بس که بی هده گفتم ز من سخن بگریخت

به جلوه بود به بازار خود فروشی گل

چو دید روی تو از شرم در چمن بگریخت

هلاک فیض محبت شوم که از یعقوب

هزار رنج به یک بوی پیرهن بگریخت

 

۲

نصیب کس نشود این دلی که من دارم

ز دل مپرس که با دیده هم سخن دارم

هزار بت بشکستم به رغم نفس و هنوز

درون کعبه یکی کهنه برهمن دارم

گناهکار توام، گر کشی و گر بخشی

به دست تیغی و دست گر کفن دارم

 

۳

مکن، ناگشته از خاطر فراموشا، فراموشم

که چون از خاطرت رفتم ز خاطرها فراموشم

به بازار محبت از پی ی سودای دل رفتم

دچارم شد خریداری که شد سودا فراموشم

صفی چندان بدم کـ از لوح محفوظ ضمیر او

چو نیکی از نهاد مردم دنیا فراموشم

 

۴

از دوری ما هیچ غمین نیست دل ات

یا خود ز جفای ما به کین نیست دل ات

ز آزردن ما یقین پشیمان شده ای

پر بی مهری، اگر چنین نیست دل ات

 

۵

پرسید از من ز روی پرکاری دوست

کـ از بهرچه مار بفگند دایم پوست

گفتم چو به زلف تو کنندش نسبت

در پوست نمی گنجد و حق هم با اوست

 

۶

در هجر بتی دیده ی پر خون دارم

اشکی که در او گم است جیحون دارم

آهی که بسوز دل گردون دارم

این ها همه از طالع وارون دارم

۷

سیمرغ ام و بال مگسی می طلبم

آزادم و کنج قفسی می طلبم

فریاد که فریادرسم خاموشی ست

خاموشم و فریادرسی می طلبم

 

۸

بیا ساقی از احتیاجم برآر

و از این کشور بی رواجم برآر

شهی کو ستاند ز گردون خراج

به ساقی گشاید کف احتیاج

به هندم رسان خوش در آن مرز و بوم

به ویرانه تا کی نشینم چو بوم

به ملک عراق ام چو گنجی به خاک

و یا موم در آتش تابناک

. . . . . . . . . . . . . . . .

. . . . . . . . . . . . . . . .

۹

. . . . . . . . . . . . . . . .

. . . . . . . . . . . . . . . .

بده ساقی آن کیمیای رحیق۱

کـ از او شیشه شد لعل و ساغر عقیق

به عزت بیاشام و عزت بده

که درده بزرگ است سالارِ ده

بده ساقی آن عور مستور را

جگر گوشه‌ی تاک، انگور را

مرا میزبانی‌ست هم‌کیشِ من

نهد خوانِ رنج و بلا پیشِ من

به من هر زمان درد و غم می‌دهد

کریم است و منعم، نه کم می‌دهد

جفای فلک را چو رویین تن‌ام

در این آسیا  سنگِ زیرین من‌ام

نیاسایم از جور گردون دمی

نخورده غمی پیش‌‌ام آید غمی

بیا ساقی آن دشمنِ فکر را

به من بخش آن شاهد بکر را

که با او دمی شادمانی کنم

کلاهِ نمد را کیانی کنم

ایا شاهد سروبالای من

فدای قدت جمله کالای من

به رقص اندر آیم کنم جان نثار

به خاکِ ره‌ات سازم ایمان نثار

تو دامن فشانی چو از روی ناز

من‌ات جان فشانم ز راهِ نیاز

نکویی کن و روز فرصت شمار

که هر مستی‌یی دارد از پی خمار

. . . . . . . . . . . . . . . .

. . . . . . . . . . . . . . . .

( از ساقی‌نامه‌ی صفیای اصفهانی)

 

۱. رحیق: شراب خالص و صاف

 

         
       

بالای صفحه