_

 
       

 

 
       

 صفحه‌‌ی شعر هفته نامه‌‌ی ایرانیان (چاپ واشینگتن دی. سی )

 
           
       

گزینه‌‌ی صمصام کشفی

 
       

 

 
 

 

 

 

 
 

هفته نامه‌‌ی ایرانیان جمعه ها  منتشر می شود

   

    شماره‌ی ۸۹۹ ـ جمعه ۱ تیر ۱۳۹۷

  No. 899 - Friday June 22nd 2018

 
 

 

 

 

 

 تارنمای صمصام کشفی

م

 

تماس با صفحه‌‌ی شعر

 


هوشنگ ایرانی

[ ۱۳۵۲ـ ۱۳۰۴ خورشیدی / ۱۹۷۴ ـ ۱۹۲۵ میلادی]

جادوی اسپانیول

 

تند کشد پر فرا بجهاند

رشته‌ی انگشت

سخت بگیرد گلوی درون را

بچلاند

از شرر اکسیر جان به بلورش

شکفاند

تند زند زنگ

آب ز سنگی به سنگ دگر باز

خیز پراند

جوشش سیلاب تند کند پای

دست فشاند

گوی ز سنگان به سینه‌ی کف ها

شسته کند سنگ

این بزند آن بر این شور و هیاهو

نعره فزاید

سخت کشد تارهای فسانه

تا ببراند

چنگ خورد چنگ

شمش بلورین قند به چرخ  ز هر سو

رنگ بدوزد

بشکند از هم نوار برف سراپا

چشمه فروزد

رشته ببوسد نوازش آهنگ

بر کمد از جای

چشم فروبسته ، کرده فراموش

بازی ی رنگان،

بر سر دستان پر ز راز نواها

نرم نهد پای

برتر از ابعاد خیره سر بجهاند

دیده ی افعی

در بگشاید ز هاله ی ظلمت

پیش براند

چم نفس ره دهد به ناخن چشمک

سینه زند موچ

پنجه ی سرخ اندرون غار سیاهی

تند بتازد

بفشرد از هر طرف نهانگه توفان

تا گسلاند بیشه‌ی فریاد

نعره زند برق

چشم بپاشد به کوه درون خور

سیل سراند

پای بکوبد

خون بخورد بال پر شکوه عقابان

خرد کند مغز

آینه ها بشکفد ز رنگ و بریزد

کاخ به مرداب

یک سره بر هم بکوبد و بدراند

زرد و سپیدی که خود به پوست فشارند


سعید یوسف

دو شعر

 

۱

می پرد از خواب

 

نیمه کاره مانده آن رؤیای شیرین، می پرد از خواب ــ

زان کشیدن هاش در آغوش و غرقِ بوسه کردن هاش

چند تصویری ست باقی در سرش مغشوش.

نیم خیزی می کند در جاش.

جوششی بی اختیار از اشک

چون می اندازد نگاه اکنون به گردِ خویش.

عینک‌اش باید کنارِ بالش‌اش می بود، امّا نیست.

در کنارِ تخت

هست لیوانی، در آن دندانِ مصنوعی‌ش.

 

۲

در انتظار

 

در انتظار که یابد نمایشی پایان

نشسته‌اند آقایان

به روی بشکه ی باروت کرده خوش جایان

فتیله مثل قطاری ست

که پیش می‌خزد و دود می‌کند

و دود ـ دود ـ صدا می‌کند

و در مداری می‌چرخد گِردِ این گجسته رایان و بی مدارایان

و راه گریزشان را مسدود می‌کند

و بعد ـ

نمی‌شود که نگویم نابود می‌کند؟ ـ می شود

 


 

ملیحه تیره گل

عجایب خلقتی دیدم در این دشت

 

عجایب هفتگانه

یکی یکی

به جاهای نامعلوم نقل مکان شدند

هفتگانه منحل شد، عجایب نشد

*

ساکنان باغ‌های معلق

ـ پیش از لق شدن ـ

نفرینِ طاق‌نمای بزرگ را

به آب و هوای سراسر سیاره

فِدِکس کرده بودند

*

حالا هم

مالکان سابق هفتگانه

علیه بیجایی در مکان

و علیه بیجایی در محلِ اِعراب

از ناکجا تا بوداپست

از بوداپست تا برلین

راهپیمائی دارند

تا از عجایبی که هست

یکی بردارند

و به هفتگانه‌یی که نیست

یکی بیافزایند.

سپتامبر ۲۰۱۵ 

       
 
       

بالای صفحه

 

   qبرای دیدن بخش صُحبَتِ گُل (نمونه‌هایی از شعر کلاسیک پارسی) این جا را کلیک کنید   q

         

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

         
       

صفحه‌‌ی شعر هفته نامه‌‌ی ایرانیان

 ( بخش دوم، شعر کهن )

 

 
       

گزینه‌‌ی صمصام کشفی

 
           
       

    شماره‌ی ۸۹۹ ـ جمعه ۱ تیر ۱۳۹۷

  No. 899 - Friday June 22nd 2018

 
 

در گلستانه

   

صُحبَتِ گُل

 
       

نمونه‌هایی از  سروده های سده ی دهم  و  یازدهم  قمری  ||||     هفدهم میلادی

 

 هفته نامه‌‌ی ایرانیان

(چاپ واشینگتن دی. سی)

جمعه ها  منتشر می شود



 

نورَس

محمدحسین نورَسِ دماوندی

[پایانه‌ی سده‌ی یازدهم تا آغازه‌ی دوازدهم قمری / هجدهم میلادی]

 

 

 

۱

هر که چون شمع شود سرکش، از او سر گیرند

باش افتاده که از خاک تو را برگیرند

طایری چند که با کنج قفس ساخته اند

قاف تا قاف به افشاندن شهپر گیرند

مد احسان ابد را خط جام انگارند

عارفانی که در این میکده ساغر گیرند

تشنه یی چند که فردوس شهادت جویند

شعله ی تیغ تو را موجه ی کوثر گیرند

حشم خال و خط آشوب هوسناکان است

کشوری نیست دل ما که به لشکر گیرند

سفله یی را که خسی چند به ما می سنجند

با خَزَف گوهر یک دانه برابر گیرند

روش انجم و افلاک مکرر شده است

این ره طی شده را بهر چه از سر گیرند

خون شود رزق ز پهلوی بزرگان جهان

گر سراپای تو چون تیغ به گوهر گیرند

تلخ کامان سخنم، نورس، اگر گوش کنند

بی سخن چاشنی ی قند مکرر گیرند

 

 

۲

خال لب تو شاهد داغ دل من است

داغ محبت تو چراغ دل من است

از بس که محو باده‌ی لعل تو گشته است

خط لب تو خط ایاغ۱ دل من است

خون گرمی‌یی که از دم تیغ تو دیده ام

خورشید حشر پینه‌ی داغ دل من است

با یار زلف حور بود موج اشک و آه

بی او نظاره موی دماغ دل من است

تعلیقه۲ی نیاز بود خط سبز یار

در قید زلف وقت فراغ دل من است

چون رشته‌یی که بی‌گهرش تاب می رود

آشفته زلف او به سراغ دل من است

بی درد باختی که فراموش کرده ای

شرط محبتی که جناغ دل  من است

نورس چرا به دست و لب من نمی‌رسد

سیب ذقن که میوه ی باغ دل من است

 

۳

گلدسته وار تا همه بی خار و خس شوند

خواهم که ناکسان جهان جمله کس شوند

آزاده گان مقید دنیا نبوده‌‌اند

کی طایران قدس اسیر قفس شوند

هیچ از مجاز ره به حقیقت نمی‌برند

پیران این زمانه مرید هوس شوند

ره چون یکی‌ست اهل سخن را چه انفعال

چون ره‌روان قافله چون پیش و پس شوند

داد سخن به عالم انصاف داده‌ام

ای کاش عارفان سخن دادرس شوند

یاران به جلوه گاه عروسان فکر من

از خویش می روند، از آن بی نفس شوند

آنان که نورس از تو به آوازه خوش‌دل‌اند

قانع ز کاروان به صدای جرس شوند

۱. ایاغ: پیاله‌‌ی شراب‌خوری. خط ایاغ: یکی از خط‌هایی است که در جام جم بوده است

۲. تعلیقه: چیزی چون حاشیه که برای تکمیل یا توضیح یا تصحیح کتابی نویسند

 

۴

تا به لبِ بحر از سرشکم اخگر تب‌خاله داشت

حلقه‌ی گرداب، رقص شعله‌ی جوّاله۱ داشت

از هجوم نرگس آن نوبهار سرو و گل

اشک در مژگان گره چشم چمن از ژاله داشت

در غم عشق تو از خونابه نوشان چمن

شاخ گل زخم نمایان داغ سودا لاله داشت

امشب از اقبال مستی خال هندوی لب‌ات

در شکرزار تبسم خطّه‌ی بنگاله داشت

بی‌تو شب در پرده‌ی تاثیر افغان دلم

چون جرس فانوس شمع محفل من ناله داشت

اشکم از مژگان چو کرد آن سرمه‌سا نرگس روان

چشم تا  می‌کرد کار این کاروان دنباله داشت

نورس امشب بر سپهر دل‌بری در موج نور

ماهِ او از حلقه‌های زلف مشکین هاله داشت

۱. شعله‌ی جواله: آن‌را گویند که چوبی دراز گرفته به‌هر دو سر آن مشعل افروخته به‌سرعت تمام آن‌را گرداگرد سر و پهلوی خود بگردانند.

 

۵

جلوه ده در جامِ می ساقی عذار ساده را

بی‌خود از کیفیت دیدار خود کن باده را

پنجه‌ی خورشید سازد خشت بالین زیر خاک

هرکه دست از مهر گیرد مردم افتاده را

دستِ تاراج خزان کوتاه از سرو سهی‌ست

شد تهی‌ دستی حصار عافیت آزاده را

بی‌حضور اوقات خود را صرف کردن ابلهی‌ست

زنده‌گی چون مرگ باشد تن به غفلت داده را

از برای سجده‌اش در قبله‌ی افتاده‌گی

بر زمین هر نقشِ پا محراب باشد جاده را

در کمین‌گاه ریا زاهد پی‌ی خون‌ریزِ عام

نطع و ریگ خود شمارد سبحه و سجاده را

گلشن‌اش گلخن، بهارش دی، بهشت‌اش دزوخ است

نورس از یار و دیار خویش دور افتاده را 

         
       

بالای صفحه